مغازه خلوتتر از همیشه بود. بوی نم و گچِ دیوار، قاطی عطرِ کمجان چای مانده بود. بابا حسن، پیرمردِ قوزکردهای که انگار از دل دیوارهای ترکخورده بیرون آمده بود، بساطش را جمع میکرد. استکانها را یکییکی توی جعبه میچید، انگار بچههایش را میخواباند. آخرین استکان که تهاش نقشِ رز سرخ داشت را کمی بیشتر نگه داشت. سالها بود چای تلخ زندگی را توی همین استکانها شیرین کرده بود.
قرار بود این مغازه سهمتری، از فردا بشود انباری پیتزا فروشی بغلی. آقا رضا، صاحب پیتزا فروشی، هفته پیش روبرویش ایستاده بود و گفته بود: «حاجی، دنیا داره میره جلو. کی دیگه میاد چای خالی پنج تومنی بخوره؟ مردم لاته و اسپرسو میخوان.» و بابا حسن فقط نگاهش کرده بود. نه به خاطر پنج تومنی بودن چای، به خاطر «خالی» بودنش. انگار چای او، خالی از هر چیزی بود که این روزها آدمها رو سرپا نگه میدارد.
همه چیز بستهبندی شد. کرکره را که میخواست پایین بکشد، سایهای روی زمین افتاد. دختر بچهای، با موهای ژولیده و چشمهای براق. دستش را توی جیبش کرد و مشتی پول خرد درآورد. «آقا... یه چای دارین؟ بابام همیشه از اینجا میخرید. میگفت چای خالی بهتر از هر قهوهایه.»
بابا حسن نگاهی به جعبههای بستهشده انداخت. دلش لرزید. آرام آخرین استکانِ تهرز را از جعبه بیرون کشید. چای را که میریخت، دستش نمیلرزید؛ این دلش بود که میلرزید. استکان را داد دست دخترک. دخترک پول خردها را روی میز ریخت و گفت: «بابا همیشه میگفت اینجا چایش فرق داره. انگار توش آرامش هست.»
دخترک که رفت، بابا حسن کرکره را کشید پایین. قفل زد. رفت که برود، اما برگشت. یک بار دیگر نگاه کرد به مغازه و با خودش فکر کرد: «امروز اولین روزیه که دردم نیومد.»