دردیست درونم که شکوفای زبان است
هم رنج و هم عیش است و هم از سود و زیان است
شبها فلکم میزند و ،روز نوازش
شب ناله کنان، روز دلم خنده کنان است
گاهی لبِ من پسته ی خندان و دهانم
گَه بسته ولی چشم، زِ خونابه روان است
تاریکیِ شب وصفِ غمِ دوریِ یار است
اما که سپیده دمِ من مژده رسان است
در رنج و تمنای وصالش ،دلم آتش
میداند و کاری نکند، حِیف چنان است
با این غمِ در چهره ،به او من چه بگویم؟
چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است؟
سرمستِ نگاهش بنشینم به وصالش
عمریست نشستم، همه عمرم به خزان است
شب رفته، سپید آمده هر روز همایون
فارغ نشد این عقل که شیدای جهان است