ویرگول
ورودثبت نام
آروین موسوی
آروین موسوی
آروین موسوی
آروین موسوی
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

سفر آخر با پیکان آبی، خاطره‌ای که هرگز نمی‌میرد

تصویر تولید شده توسط هوش مصنوعی،مشابه پیکان پدرم
تصویر تولید شده توسط هوش مصنوعی،مشابه پیکان پدرم

صبح بود و آسمان کمی مه‌آلود. پیکان آبی پدر، همان که همه‌ی سفرهای خانوادگی با آن انجام می‌شد، جلوی خانه آماده حرکت بود. دست پدر روی فرمان، نگاهش آرام، و لبخند کوچکی که همیشه قبل از سفر می‌زد، روی صورتش بود. مادرم روی صندلی جلو نشسته بود و با فنجان چای داغش بخار را از روی شیشه پاک می‌کرد. من و خواهرم عقب، میان کیف‌های مدرسه و پتوی گل‌گلی، منتظر بودیم. هنوز نمی‌دانستیم این آخرین سفرمان با پیکان خواهد بود.

وقتی حرکت کردیم، بوی بنزین و چرم قدیمی صندلی‌ها فضا را پر کرد. رادیوی کوچک موزیکی قدیمی پخش می‌کرد و پدر هر از گاهی آن را زمزمه می‌کرد. جاده‌های پرپیچ و خم شمال خاطرات کودکی را زنده کردند: توقف کنار جاده برای خرید بستنی، صدای خنده‌ی خواهرم که میان باد و درختان پیچید، و شوخی‌های بامزه‌ی ما که گاهی به دعواهای کوتاه هم می‌کشید.

ناگهان رسیدیم به تپه‌ای که همیشه برای عکس گرفتن توقف می‌کردیم. پدر پیکان را نگه داشت و من حس کردم این لحظه فرق دارد. حتی وقتی کوچک بودم، هیچ سفری بدون این ماشین کامل نمی‌شد. آنجا بود که فهمیدم پیکان فقط یک وسیله نیست؛ او جعبه‌ی خاطره‌های ماست.

در طول مسیر، پدر از سفرهای قدیمی خودش با دوستانش تعریف می‌کرد: پنچری نیمه‌شب، باران‌های سنگین، رادیوی خراب، و مسیری که همیشه دیر می‌رسیدیم. هر خاطره‌ای که می‌گفت، مثل قطعه‌ای از تاریخ خانواده بود و من سعی می‌کردم همه‌ی آن‌ها را در ذهنم ثبت کنم.

وقتی رسیدیم شهر، صدای موتورش توی کوچه‌ها پیچید و مردم لبخند زدند. من برای آخرین بار داشبوردش را لمس کردم، همان جایی که ساعت‌ها سرم را رویش می‌گذاشتم و فکر می‌کردم. حس کردم بخشی از کودکی و زندگی‌مان در این ماشین جا مانده است.

آن روز که پیکان به خریدار جدید داده شد، صدای موتور خاموش شد و تنها خاطره‌ها ماندند. اما هر بار که بوی بنزین یا صدای بوق می‌شنوم، دوباره آن لحظه‌ها برمی‌گردند: خنده‌ها، ترس‌ها، شادی‌ها و عشق ساده‌ی خانوادگی که در صندوق عقب پیکان محفوظ مانده بود.

ماشین‌ها فقط وسیله نیستند؛ آن‌ها حافظه‌ی متحرک ما هستند، صحنه‌های کوچک زندگی را قاب می‌کنند و به ما اجازه می‌دهند گذشته را لمس کنیم، حتی وقتی زمان از دست رفته است. پیکان آبی برای من چیزی بیشتر از یک خودرو بود؛ نگهبان خاطره‌ها، شاهد اشک‌ها و خنده‌ها، و دوست همیشگی ما بود.

و وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، صدای موتور پیکان را می‌شنوم و لبخند آرام پدر را پشت فرمان می‌بینم، انگار دوباره سفرمان شروع شده است.

پیکاندنده عقب با اتو ابزار
۸
۰
آروین موسوی
آروین موسوی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید