ویرگول
ورودثبت نام
Sky
Skyرقصنده ی کلمات
Sky
Sky
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ ساعت پیش

آدمک، با این چشم‌ها نمی‌شود خندید

حال او بد بود. دلش می‌خواست بنشیند، کنار کسی، و زار بزند. آنقدر زار بزند که خشکی چشم بگیرد. اما امان از این آدم. چه کسی به او اهمیت می‌داد؟ او فقط بلد بود غصه‌هایش را غورت بدهد و بخندد. مهربان باشد. و حتی گاهی مردم به خوشحال بودنش حسادت می‌کردند.

مگر می‌شود؟ آدم شب‌ها گریه کند و روزها آنقدر بخندد که جانش دربیاید؟ شاید آدمک مبتلا به جنون شده است. آدمکی به ظاهر شاد، خوشحال و بی‌دغدغه که همه آرزو داشتند جای او باشند. هر کسی نگاهش می‌کرد، آه می‌کشید و می‌گفت: «کاش من جای او بودم. نگاه کن چقدر خوشحال و بی‌دغدغه است.»

اما چشم‌هایش... چشم‌هایش وقتی نگاهشان می‌کردی، می‌خواستی از شدت غمی که به سمتت هجوم می‌آورد، فرار کنی. من که هراس داشتم به چشمانش خیره شوم. چشمانش فریاد «کمک، کمک» سر می‌داد. انگار چشم‌های آدمک برعلیه خودش عمل می‌کرد.

می‌دانی کِی بیشتر از همه می‌توانستی غم چشمانش را ببینی؟ وقتی می‌خندید. باید فقط به دندان‌هایش زل می‌زدی، وگرنه غم، به سرعت برق و باد قورتت می‌داد.

من فقط یک بار به چشمانش زل زدم. برای صدم ثانیه. و به سرعت نگاهم را دزدیدم. پس از آن فهمیدم پشت چشمانش غمی خوابیده که آدمک دوست دارد بکشدش. اما هیچ‌گاه جرات نکردم از او بپرسم: «چرا می‌خواهی غم‌هایت را همچون حیوانی درنده‌خو، با قهقه‌هایت تکه‌تکه کنی؟»

هر چه که بود، قدرت غم درون چشمانش، بیشتر از قهقه‌هایش بود. اما همه می‌خواستند این قدرت را سرکوب کنند. چرا؟ من هم نمی‌دانم.

شاید پشت این چشم‌ها، سوگی بزرگ بود. خیانتی عمیق. تجاوزی دردناک... هر چه بود، چشمانش به آدمیزاد رحم نمی‌کرد. انگار از آدمی نفرتی دیرینه داشت.

آدمک، اندکی به چشمانت مهربانی کن.

البته، اگر هنوز مهربانی کردن به خود را فراموش نکرده‌ای...

آدمکغم
۰
۰
Sky
Sky
رقصنده ی کلمات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید