راستش، تا میآیم از احساساتم بگویم، خجالت میکشم. دستانم مانند بستنی یخ میزند. فکر میکنند... چون از کودکی به من گفتند: «گریه نکن. عصبانی نشو.» و من یاد گرفتهام که بخندم. قهقه بزنم. گاهی آنقدر خوب نقش بازی میکنم که خودم هم فکر میکنم خوشحالم، شادم، و هیچ دغدغهای ندارم.
اما زمانی که تنها میشوم، احساساتم همچون تاریکیِ وحشتناکی به سمتم هجوم میآورند. و اکنون، من نیز جزئی از آن تاریکی هستم. البته که هنوز هم بلدم خوب و حرفهای نقاب بزنم. شاد باشم، به گونهای که دیگران آرزو کنند کاش جای من بودند.
هیچوقت دوست نداشتم کسی گریههایم را ببیند. اما نمیدانستم بهایش، این تاریکی است که در تنهایی به جانم میافتد.
و اما حتی وقتی میخندم هم، هر کسی نظری میدهد:
یکی میگوید: «خیلی زیاد میخندی، کمتر بخند.»
دیگری میگوید: «این چه وضعشه؟ دختر که نباید اینقدر بلند بخندد.»
و یکی هم میگوید: «چقدر زیبا میخندی...»
اما هیچکس درد پشت این خنده را نمیبیند. هیچکس غربت عمیق پشت این خنده را نمیبیند. کاش روزی یک نفر، فقط یک نفر، کمی از دردهایم را درک کند. بشنود، نه اینکه جواب دهد. بشنود، نه اینکه قضاوت کند.
اما فکر میکنم من همچون بستنی آب میشوم. هیچکس درکم نخواهد کرد، زیرا همه دغدغهٔ خود را دارند. و خودم هستم که باید خودم را جمع و جور کنم.
اما آیا روزی میرسد که بتوانم احساساتم را نشان دهم؟
شاید بله. شاید خیر.
اما از شما خواهش میکنم: احساسات خودتان را سرکوب نکنید. زیرا اگر سرکوبشان کنید، بهای سنگینی باید بپردازید...