دوست نداشتم که اصلا تایتل اولین نوشته من توی ویرگول این باشه
و اصلا دوست نداشتم که انرژی منفی باشم توی این شرایط بدی که اتفاق افتاده اما نیاز داشتم حرفامو یکجا بنویسم و با هم وطنانم به اشتراک بزارم
خلاصه حرفام اینه که نشد
هر رویایی که داشتیم نشد
روزی هزار بار به خودم لعنت میگم چرا اینجا به دنیا اومدم و حتی دلم نمیخواد که با خانوادم حرف بزنم چون اونا رو مقصر میدونم که من رو به دنیا آوردن
چرا به عنوان یک جوون باید این چیزا دغدغه ما باشه
به عنوان یک توسعه دهنده نرم افزار بیکار شدم و اگر این شرایط ادامه پیدا کنه دیگه هیچ امیدی ندارم. نه به فرار از اینجا و نه به ادامه کارم . روزی صدبار به خودم میگم چرا زودتر کارهای مهاجرت انجام ندادم که از اینجا برم و بعد با خودم میگم هر جایی بری وقتی هم وطن هات توی خفقانن وقتی خانوادت توی کشوری زندگی میکنن که یک ماه جنگه یک ماه اعتراضات و... هر جایی هم بری باید همیشه نگران حال دوستا و عزیزانت باشی و از طرفی کجا مگه ایران خودمون میشه ؟
چیکار کردید با ما زندگیمون رو تباه کردید و دیگه هیچ دلخوشی برامون نمونده . حتی اگر یک درصد هم اینترنت به حالت عادی برگرده میدونم هر شب باید با خشم و ناراحتی و گریه سرمو روی بالش بزارم و شبم رو صبح کنم. یادم نمیاد آخرین خنده از ته دلم کی بوده آخرین لحظه خوشحالی کی بوده اصلا یادم نیست آخرین بار کی برای چی ذوق کردم یا حتی دیگه نمیدونم به چی علاقه دارم
خدایا واقعا صدای گریه و آه و نفرین این همه مادر رو میشنوی؟ به کی پناه ببریم
خسته ام خسته کاش زودتر تموم بشه این زندگیم
نه به فرار از این