نشستهام در گوشه ای از این سکوتِ فراگیر فنجانی از کلمات در دست و ذهنی که در هزارتویی از مفهومِ عشق به جستجو درآمده است کلمهای که در گسترهٔ هستی هم آغاز است و هم انجام هم پایان است و هم مبنای آفرینش انسان هم راز است و هم کمی آشکارا آن عشق است که به راستی این نیروی مرموز این ترنمِ حیات از کجا سرچشمه میگیرد و بر کدام آفاق وجود سایه میگشاید در اولین جلوهاش عشق مادرانه ای نهفته دارد آن نگاهی که ازل را در خود دارد و ابد را در بر میگیرد عشقی که ورای درکِ منطق است و تنها با قلبِی پر مهر مادری را درمییابد گویی این عشق پرتوی نور مطلق خداوند است که در وجودِ مادر تجلی یافته تا بذرهای حیات را در خاک وجودِ فرزند بنشاند که هزاران فداکاری کند تا فرزندش پا بگیرد از سوی دیگر پیوند میان زوجین آن عشقی که آمیزهای است از نیاز و نقص از همدمی و همراهی همان عشقی که گاه با شور و غوغایی در جوانی آغاز میشود و در گذر زمان به عمقی از فهم و پذیرش میرسد این عشق خالص نه تنها دو روح را به هم گره میزند بلکه هر یک را در مسیر کمال یاری میکند مانند همنوازی در یک سمفونی بزرگ البته اینبار با طعم زندگی درنهایت ورای این تجلیاتِ زمینی آن عشق بینهایت است آن عشقِ الهیست عشقی که خود مبدأ هستی بودخ و ما تشنهکامان این اقیانوس بیکران همان عشقی که در سکوتِ شبنم بر گلبرگ در تپشِ قلبِ مؤمنسن و در طلبِ حقیقت خود را آشکار میسازد این عشق نه از جنس نیاز بوده بلکه از جنسِ بخشش محض است پرتوی از آن کنتُ کنزاً مخفیاً بوده که جوهرهٔ خلقت را بر مدار عشق چرخاند ولی شاید همهٔ این عشقها پژواکی از یک حقیقتِ واحد بودند شاید خداوند این عشق را در تار و پودِ وجودمان تنیده تا از طریقی انسان بتواند خود را در آینههای گوناگون ببیند و بشناسد این میان در این همهمهٔ احساسات و ادراکات در این جستجوی بیپایان این پرسش همچنان چون نگینی درخشان بر روی واژه هایم نقش بسته که آیا اصلاً ما آدمها، اونقدر که فکر میکنیم، داریم عشق میورزیم یا فقط داریم یه چیزی رو که اسمش عشقه رو هی تکرار میکنیم؟آیا توانسته این قدر نعمتی که خدا در وجودمان گذاشت را بدانیم و چقدر از آن محافظت کردیم....