
رومئو در دامنهی کوههای شمالی، جایی که مهِ صبحگاهی مثل یک شالِ خاکستری روی شانههای جنگل میافتاد، در خانهی پدری زندگی میکرد؛ خانهای که بوی نان سنگک تازه و هیزمِ بلوط در دیوارهایش جا مانده بود. زمینهای اطراف خانه نه گندمزار بود و نه باغ، بلکه دشتی بود که هر بهار تا چشم کار میکرد زرد میشد؛ پر از قاصدکهای وحشی. پدرش میگفت این گلها لجوجاند، درست مثل آدمهایی که به خاکشان چسبیدهاند و دل نمیکنند.
رومئو تنها با پدرش زندگی میکرد. مادرش را خیلی کم به یاد میآورد؛ بیشتر شبیه عطری محو در خاطراتِ دور. پدر کمحرف بود، اما دستهایش حرف میزد: دستهایی پینهبسته و صبور که هر روز با تبر و بیل، سهمشان را از زمین میگرفتند. هر صبح پیش از آنکه آفتاب از پشت قلههای بلند بالا بیاید، با هم به دشت میرفتند. پدر با ابزارِ قدیمیاش کار میکرد و رومئو با نگاهش؛ با نگاهی که همیشه راهی را میجست که از میان این زردیِ بیپایان به جادهی اصلی برسد و به جایی وصل شود که اسمش را «شهر» گذاشته بودند؛ شهری که در خیالِ رومئو، چراغهایش هیچوقت خاموش نمیشد.
او دفترچهای داشت که لبههایش از بس توی کولهپشتیاش جابهجا شده بود، ساییده شده بود. توی دفترچهاش چیزهایی مینوشت که به هیچکس نمیگفت: آرزوها، نقشهها و کلمههای انگلیسی که با خطی خرچنگقورباغه مینوشت و تمرین میکرد؛ انگار داشت پلی میساخت بین این روستای ساکت و دنیایی که در آن خبری از سکوتِ بیپایان نبود. آرزویش روشن بود: موفقیت؛ همان چیزی که بویِ زندگی میداد، بویِ تغییر، بویِ خیابانهای شلوغ و پر از آدم.
اما روستا مثل خاکی که بعد از باران به کفش میچسبد، رهایش نمیکرد. هر بار که رومئو حرفِ رفتن میزد، نگاهِ پدرش برای لحظهای روی قاصدکها میلغزید و بعد به دوردستها خیره میشد؛ انگار پدر هم سالها پیش، همین رویا را زیرِ آرزوهایش دفن کرده باشد. پدر مخالفت نمیکرد، اما حمایتش هم آنقدرها بلند نبود که جاده را برای پسرش هموار کند. فقط میگفت: «شهر پر از هیاهوست، پسر. اما اگر میروی، درست برو. نیمهراه نمان.»
یک عصرِ طولانی که آفتابِ نارنجی به پشتِ کوه رسیده بود، رومئو کنار دشت ایستاد. قاصدکها رسیده بودند. دانههای سفیدِ کوچک، آمادهی پرواز در باد بودند. رومئو یکی را چید و نزدیک لبش برد. با خودش فکر کرد که زندگی هم مثل همین قاصدک است: باید جرأت کنی و در دلِ باد رهایش کنی تا شاید جایی دورتر، در خاکی دیگر، دوباره ریشه بزنی.
پدر از پشتِ سر آمد، بیصدا. دستِ زمختش را روی شانهی پسر گذاشت و گفت: «شهر مثل باد است؛ هم میتونه تو رو بالا ببره، هم میتونه سردت کنه. اما یادت باشه، هرجا که رسیدی، قاصدکهای این دشت رو یادت نره.»
رومئو قاصدک را فوت کرد. دانهها در نورِ طلاییِ غروب رقصیدند و در آسمان پخش شدند. او همانجا، میان زردیِ دشت و سکوتِ خانهی پدری، عهد کرد که برود. نه برای فرار از ریشهها، بلکه برای ساختنِ آیندهای که وقتی برگردد، با سربلندی بگوید: «من به آرزویم رسیدم، اما هنوز هم بویِ همان دشتِ زردِ پشتِ خانه، بهترین بویِ دنیاست.
#داستان_کوتاه
#داستان
#داستان_نویسی
#ادبیات
#روستا
#مهاجرت
#موفقیت
#رویا
#پدر
#قاصدک