چایِ نیمخورده روی میز سرد شده بود. نگاهش به پنجره بود، جایی که غبارِ خاکستریِ عصرِ جمعه، تمامِ جزئیاتِ شهر را در خود میبلعید. عشق در خانهی آنها دیگر نه یک هیجانِ سرخوشانه، که واقعیتی ملموس و گاهی سنگین بود؛ شبیه به عادتِ نفس کشیدن. او به زن نگاه کرد که بیسروصدا ظرفها را میشست. ناگهان موجی از نفرت در سینهاش پیچید؛ نه از آن نوع که ویران میکند، بلکه از همان جنسِ تلخِ بیآلایش که وقتی رنجِ عزیزت را میبینی و کاری از دستت برنمیآید، به سراغت میآید. از سکوتش، از شانههای افتادهاش و از اینکه چقدر بیدفاع در برابرِ گذرِ عمر ایستاده بود، بیزار شد. اما دقایقی بعد، وقتی زن سرش را برگرداند و با لبخندی خسته به او نگاه کرد، تمام آن خشمِ فروخفته در لحظهای از ستایش ذوب شد. زن، همانطور که بود، با تمامِ چین و چروکهای گوشهی چشمش و خستگیِ عمیق در صدایش، برای او کاملترین تصویرِ هستی بود. زن شروع کرد به زمزمه کردن. نغمهای قدیمی بود، بیآنکه کلمهای در میان باشد. آواز او، فارغ از هر نُتِ درستی، چنان در دیوارهای سنگیِ آن خانه پیچید که انگار واقعیتِ سختِ زندگی، برای لحظهای تَرک خورد و نورِ ملایمی از میانِ آن به درون تابید. در آن خانه، عشق نه در شعارهای بزرگ، که در همین تکرارِ خستهی روزها و آوازهای بیهنگام، زنده مانده بود.
رویا🪴☁️