رویا·۱۱ روز پیشبوسه خیالیدر سایهروشنِ این آتلیهی غبارآلود، هر بار قلممویش را نه بر بوم، که بر زخمهای عمیقِ نبودنِ او میکشد. او در حالِ بوسیدنِ حقیقتی است که خو…
رویا·۱۷ روز پیشزن قفس آزادیزن گاهی خودش را در آینه نگاه نمیکند؛ چون میترسد چهرهای را ببیند که سالهاست دارد آرامتر میشود. نه از آرامش، از فرسودگی. نه از صلح، از…
رویا·۲۱ روز پیششکوفههای فراموش شدهخورشید در حالِ جان سپردن بود و سایههای بلند، گویی میخواستند حقیقت را از چشمها پنهان کنند. ما دوباره همانجا بودیم؛ زیر درخت آلبالو، جایی…
رویا·۲۲ روز پیشآوازی میان نفرت و ستایشچایِ نیمخورده روی میز سرد شده بود. نگاهش به پنجره بود، جایی که غبارِ خاکستریِ عصرِ جمعه، تمامِ جزئیاتِ شهر را در خود میبلعید. عشق در خانه…