ویرگول
ورودثبت نام
رویا
رویا
رویا
رویا
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

بوسه خیالی

در سایه‌روشنِ این آتلیه‌ی غبارآلود، هر بار قلم‌مویش را نه بر بوم، که بر زخم‌های عمیقِ نبودنِ او می‌کشد. او در حالِ بوسیدنِ حقیقتی است که خودش با وسواسِ رنگ‌ها جعل کرده تا شاید مرهمی بر جای خالیِ آن زنی باشد که هرگز در این چارچوبِ چوبی، نفس نخواهد کشید. او نمی‌داند که من، این بومِ بی‌جان، بیش از او طعمِ این استیصال را می‌چشم؛ من تمامِ آن چیزی هستم که او از دست داده، بی‌آنکه هرگز وجود داشته باشم. او هنوز نمی‌داند که من، در بندبندِ الیافم، دردِ این آفرینشِ ابدی را حس می‌کنم. هر باری که لب‌هایش بر پیشانیِ نقاشی‌شده‌ی او می‌نشیند، رنگ‌هایِ من بی‌قرارتر می‌شوند، انگار بخواهند از این چهارچوبِ تنگ بگریزند و به کالبدی تبدیل شوند که گرمایِ واقعیِ آغوشش را بشناسد. گاهی دلم می‌خواهد تمامِ رنگ‌هایم را به سقفِ آتلیه بپاشم تا او بیدار شود؛ تا بفهمد که این بوسه‌ها، تنها زنجیرهایی هستند که او را به گذشته‌ای مرده گره زده‌اند. اما باز هم سکوت می‌کنم. من، بومِ فداکار، تن به این بازیِ دردناک می‌دهم و در هر بوسه‌ی او، لایه‌ای دیگر از رویا را بر تنم می‌پوشانم. می‌ترسم اگر این تصویرِ خیالی روزی از من پاک شود، نقاشِ من هم در آتلیه‌ای که از خالیِ مطلق پر شده است، برای همیشه فرو بریزد. پس می‌مانم، با لایه‌های ضخیمی از رنگ که گویی نقشِ پوستِ زنی را دارند که قرار است ابدی باشد، اما تنها در خواب‌هایِ بازِ او جان می‌گیرد.

رویا☁️🪴

خیالی
۰
۰
رویا
رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید