زن گاهی خودش را در آینه نگاه نمیکند؛ چون میترسد چهرهای را ببیند که سالهاست دارد آرامتر میشود. نه از آرامش، از فرسودگی. نه از صلح، از عادت به کمبود. زن هر صبح بیدار میشود و با همان سکوتِ پیش از سخن، مثل کسی که از قبل شکست را پذیرفته، روز را شروع میکند. چشمها باز میشوند، بدن حرکت میکند، اما یک جای عمیقتر یک جای دقیقِ میانِ امید و ترس همچنان بسته میماند. آغوش برای خیلیها یک واژهی شیرین است. برای زن اما، آغوش گاهی شبیه وعدهایست که درش را آرام میبندند. آغوش میتواند گرم باشد؛ میتواند نزدیک باشد؛ حتی میتواند مثل نجات به نظر برسد. اما زن کمکم یاد گرفته که گرما همیشه مهربانی نیست. گاهی گرما، دستکش نرمِ یک بند است. گاهی نزدیکی، راهی است برای نزدیک کردن دیوارها. زن از اول هم میدانست همه چیز یک شکل نیست میتواند دستها را دوست داشت، بیآنکه حقیقت را دوست داشته باشد. میتواند کنار کسی باشد، بیآنکه در او خانه پیدا کند. اما وقتی مدام میشنود بمان، وقتی هر بار که نفسش را عوض میکند انگار گناهکار میشود، وقتی حرفهایش قبل از گفته شدن، کوچک میشوند، زن آرامآرام فهمیده است که در میانِ آغوش، چیزی ساخته میشود. قفس گاهی آهنی نیست. قفس میتواند از جملهها تشکیل شود، از نگاههایی که تهدید را پنهان میکنند. قفس میتواند از قانونهای نانوشته بسازد اینکه چه بپوشد، چه بخواهد، چه بپذیرد، چه نپرسد، چه قدر سکوت کند تا همه چیز عادی بماند. زن در چنین فضایی زندگی میکند فضایی که در آن هر حرکتِ کوچک میتواند تفسیر شود، هر خواستن میتواند خطر تلقی شود، و هر اعتراضِ نرم، به شکلِ سردیِ عاطفی عقب زده میشود. و زن، به جای شکست خوردن یکبار، با شکست خوردنهای ریز زخم میبیند. زخمهایی که روی پوست نیست. زخمهایی که روی روح میافتند روی توانِ اعتماد، روی شجاعتِ حرف زدن، روی حقِ سادهی «من هم حق دارم.» قفس آرام میآید بیسر و صدا. آنقدر آرام که زن اول فکر میکند حالا سخت است، بعد میفهمد سختی، تبدیل به شکل زندگی شده. در این میان، آزادی مثل یک تصویر دور میماند. آزادی برای زن چیزی نیست که دستش بتواند بگیرد. آزادی فقط یک کلمه است یک کلمه که وقتی به آن فکر میکند، سینهاش میگیرد. چون آزادی یعنی انتخاب، انتخاب یعنی مسئولیت. زن از مسئولیت میترسد، نه برای اینکه ضعیف باشد، برای اینکه سالها مجبورش کردهاند باور کند توانِ انتخاب ندارد. به او یاد دادهاند اگر راهی نروی که دیگران میخواهند، جهان علیه تو میایستد. زن مدتهاست این را باور کرده. مدتهاست به خودش ثابت کرده که راه دیگر وجود ندارد.