ویرگول
ورودثبت نام
ابوالفضل کثیری
ابوالفضل کثیری
ابوالفضل کثیری
ابوالفضل کثیری
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

اتاق فراموش(پارت1)


سرم تیر می‌کشد. سوزی از سرما تا عمق استخوان‌هایم می‌خزد؛ سرمایی که از درونم می‌جوشد.
می‌ترسم... چشم‌هایم تار می‌بینند، انگار پرده‌ای از مه جلویشان را گرفته باشد. هیچ صدایی نمی‌شنوم؛ نه نفس، نه تپش قلب—فقط سکوت…
سکوتی کشنده و سنگین که گوشم را می‌خراشد.
احساس می‌کنم چیزی دور گردنم حلقه زده است. بندی باریک، سرد و بی‌رحم؛ شبیه طنابِ دار. شیئی به آن متصل است… گمانم عینک باشد.
با دست‌هایی لرزان آن را باز می‌کنم. اگر بشکند، بیچاره می‌شوم. کمی کثیف است. شیشه‌هایش را با تکه‌ای ملافه‌ی سفید و کهنه پاک می‌کنم؛ ملافه‌ای شبیه کفن، پیچیده به دورم.
وقتی عینک را به چشم می‌زنم، همه‌چیز ناگهان واضح می‌شود: اتاقی سرد، بی‌روح و خاموش. شبیه اتاق‌های بیمارستان؛ از همان‌ها که زنده تحویل می‌گیرند و مرده تحویل می‌دهند.
تختی پوسیده وسط اتاق است. دری آهنی و سنگین، خروج را بسته است؛ آن‌چنان مهر و موم شده که گویی هیولایی درون این اتاق زندانی‌ست.
در گوشه‌ای، دریچه‌ای فلزی با نوشته‌ای خونین به چشم می‌خورد: «هرگز در نزنید!»
دلم می‌خواست دستم را به سویش دراز کنم، اما ترسم از آن‌چه پشت آن است، بیشتر بود.
بوی تلخ و خفه‌کننده‌ای از توالتِ گوشه‌ی اتاق برمی‌خیزد؛
بویی خفه‌کننده، آن‌چنان سنگین که حتی مگسی را از پا می‌اندازد.
کنار آن، روشویی سنگی با آینه‌ای ترک‌خورده به دیوار وصل شده است؛ ترک‌خورده، درست مثل ذهن پریشان من.
ذهنم پُر از سؤال است. سؤال‌هایی که حق من‌اند: من کجا هستم؟ این‌جا کجاست؟ چرا این‌جا هستم؟ اصلاً… من که هستم؟ چرا هیچ‌چیز یادم نمی‌آید؟
دست‌هایم را در موهایم فرو می‌کنم. ناگهان دردی تیز به جانم می‌ریزد. دستانم پر از زخم‌اند، انگار در خواب، خود را چنگ زده باشم.
این زخم‌ها… از کجاست؟ کار من است؟ یا… کسی دیگر؟
آه… چقدر سردم است. نه فقط اتاق، بلکه بندبند وجودم یخ زده است.
نگاهی به خودم می‌اندازم. هیچ لباسی بر تنم نیست. تنها پوست و استخوان، و کبودی‌هایی ناشناخته.
نه… این کارِ خودم نیست! هیچ دیوانه‌ای چنین خود را زخمی نمی‌کند.
برای کمی گرما، همان کفن کهنه را دور خود می‌پیچم. اه، چه حس نفرت‌انگیزی‌ست؛
مثل روحی بی‌کس که جنازه‌اش در دل یک بیمارستان متروک رها شده است.
نه خانواده‌ای… نه عزاداری… هیچ‌کس نیست. حتی یک نفر هم نیست که جسدش را به خاک بسپارد.
و آن روح، هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، به جسدش خیره می‌شود و هیچ نمی‌گوید.
و تنها خود برای خود دل می‌سوزاند و اشک می‌ریزد.
چراغ مهتابیِ اتاق خاموش و روشن می‌شود. با هر بار سوسو زدن، صدایی نازک و ممتد در فضا می‌پیچد—
صدایی که روحم را می‌خراشد.
و با هر بار آمدنش، فقط یک آرزو دارم:
کاش می‌مُردم.
حالم بد می‌شود… به‌سوی روشویی سنگی می‌دوم و بالا می‌آورم.
شیر آب را باز می‌کنم. برخلاف انتظارم، گرم است.
شاید تنها گرمای این فضای بی‌روح.
عینک را کنار می‌گذارم. صورتم را با آب می‌شویم. چند لحظه‌ای آرامم. نفسی عمیق می‌کشم.
عینک را دوباره به چشم می‌زنم و به آینه نگاه می‌کنم.
نگاهم ثابت می‌ماند. چهره‌ای شکسته، خط‌خطی، غریب.
زمان می‌ایستد. اتاق در نظرم محو می‌شود.
چشم‌هایم تنها سیاهی را می‌بینند.
قلبم، مثل قلب گنجشکی در پنجه‌ی گربه‌ای گرسنه، می‌تپد.
با وحشت به زمین می‌افتم. اطراف را می‌کاوم:
کیستی؟ اینجا چه می‌کنی؟ کجا رفتی؟
دقایقی می‌گذرد و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. دوباره به آینه نگاه می‌کنم.
این‌بار، بی‌ترس. هنوز آن‌جا بود. گویی از جایش تکان نخورده بود.
مردی شکسته و خط‌خطی… همان‌جا. درون آینه. تنها.
درون آینه دنبال خودم می‌گردم.
چرا فقط اوست؟ من کجا هستم؟
یعنی…
نه. نمی‌تواند باشد.
اما تصویرش با من ثابت مانده است. بدون پلک زدن، بدون نفس کشیدن.
مثل جنازه‌ای پوسیده که از مرگ بازگشته باشد.
لرزشی در جانم می‌پیچد. مرد هم می‌لرزد.
نه… آینه لرزید.
مثل چاهی تاریک که ناگهان سنگی درونش بیفتد و امواجش از اعماق برخیزد.
همه‌چیز در هم می‌پیچد.
و آینه، آرام‌آرام من را در خود فرو می‌برد.
می‌خواهم مقاومت کنم، اما نمی‌توانم.
همه‌چیز تاریک می‌شود.
تمام شد.
آینه، من را بلعید.
اکنون… هیچ‌چیز نیست. نه دیوار. نه سقف.
تنها سنگ‌هایی تراشیده و خاموش که در زمین فرو رفته‌اند…
گویی در گورستانی ایستاده‌ام.
و انگار در دل این گورستان ، تنها قبر خاک خوردهِ بی‌نام منم.

۴
۰
ابوالفضل کثیری
ابوالفضل کثیری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید