ابوالفضل کثیری·۵ ماه پیشاتاق فراموش(پارت1)سرم تیر میکشد. سوزی از سرما تا عمق استخوانهایم میخزد؛ سرمایی که از درونم میجوشد.میترسم... چشمهایم تار میبینند، انگار پردهای از مه ج…
ابوالفضل کثیری·۶ ماه پیشحسرتی به رنگِ جنگلشدهام همچون آن گوریلِ شوربختکه سالهاست به نردههای پوسیدهی قفسش تکیه داده؛نه تلاشی دارد، نه شورشی میکند... هیچ.تنها چشمانش بیرون قفس را…
ابوالفضل کثیری·۶ ماه پیشمعرکه زخم هاچهرگانی شکسته داشتم؛شکستگیهایی که هر کدام، فریادی در سر داشتند.هر ترک، نشان از خاطرهای میداد؛خاطرهای شاد، که بعدها نمک زخمی عمیق شد.ناگ…
ابوالفضل کثیری·۶ ماه پیشمیگویند دیوانهاممیگویند دیوانهام.حق دارند... چه کسی جای تهسیگارِ خودش را از پنجره به پایین میاندازد؟همهچیز از همانجا شروع شد.از آن روزی که تصمیم گرفت…