در فکر آن گوریلِ شوربختم
که سالهاست به نردههای پوسیدهی قفسش تکیه داده؛
نه تلاشی دارد، نه شورشی میکند... هیچ.
تنها چشمانش بیرون قفس را مینگرند،
و حسرتِ جنگل، تنها غذای جانش است.
جنگلی که هرگز ندیده،
تنها تمثیلش را شنیده؛
از پرندگان آزاد،
از نجوای بادِ سحری،
از غبارِ رقصان در باد،
و مورچهی غمخوارِ بندکار
که تک خورشیدِ امیدِ او در ظلماتِ ناامیدیاش بود.
این نجواها چنان آتشی به دلش میافکنند
که اشک از چشمانش، چون رودی پُرخروش جاری میشود؛
همچون همان رودی
که موسی از دلش گذشت.
و شاید...
شاید به همین امید زنده است و نفس میکشد،
که روزی جنگل را ببیند.
و من...
گویی همان گوریلم.
با آنکه آزادم،
گمان دارم اسیرم؛
پشت میلههایی از جنسِ
غمِ تنهایی که همیشه حاضر است،
دردِ دلی که جاری نمیشود،
و نفرتی که خاموشخاموش جانم را میمکد.
قفسم از تار و پودِ خیال است،
نگهبانانم، مردمانی از دلِ جامعه،
و جنگلم... از دنیایی میانِ خیال و رویاست.
و من بر این باورم
که این جنگل، تنها راه نجات و سعادت من است؛
نجات از این دنیای سیاه،
یا شایدم روشن...
نمیدانم.
در این دنیا،
همچون بومی رنگیام در دنیای نوشتهها،
یا شاید
نوشتهای سیاهِ بیجان، در دنیای نقاشیها.
وای ای جنگل...
جنگلی که همرنگِ منی،
ندیده، غافلانه دوستت دارم.
غافل از آنکه
شکارچیان خونخوار،
چه انسان و چه حیوان،
آنجا در کمیناند؛
در کمینِ این شوربختی
که گمان دارد به دارالسلام رسیده...
سلام ممنونم از شما که وقت گذاشتید و به متن من فرصت دادید
خوشحال میشم نظر خودتون رو با من به شتراک بذارید.