چهرگانی شکسته داشتم؛
شکستگیهایی که هر کدام، فریادی در سر داشتند.
هر ترک، نشان از خاطرهای میداد؛
خاطرهای شاد، که بعدها نمک زخمی عمیق شد.
ناگهان یکی از آن شکستگیها — که از قضا تازهترینشان بود — لب گشود:
«شادی؟ خوشبختی؟ سعادت؟»
و با خندهای غمناک، آمیخته به جنون، ادامه داد:
«یعنی چه؟»
دیگر شکستگیها رنگ از رخ باختند.
یکییکی فرو ریختند و سخت گریستند.
اما میان آن گریستن، درد خود را به یاد آوردند؛
چنان که گریبان میدریدند،
با هر دو دست بر سر و صورت میکوبیدند،
و در خود، بهتلخی میپیچیدند.
پیری فریاد زد:
«چه میکنید؟
مگر پس از این سیاهی، رنگی هم مانده است؟»
جوانی، راه فریاد در پیش گرفت.
با خندهای خشدار فریاد زد:
«تو چه میگویی، پیرِ خرفت؟»
سپس، دو دستش را بالا برد؛ معرکهای بهپا کرد،
و با نیشی زهرآلود و زبانی تیزتر ادامه داد:
«تو که لالایی بلدی...
چرا خودت به خواب نمیروی؟»
پیر دانا، دستی به ریش کشید و با بردباری پاسخ داد:
«درد، زخمِ ماندنی نیست؛
آنچه میماند، دردِ دل است.»
سکوت کرد.
سپس آرامتر — شاید برای خودش، شاید برای هیچکس — ادامه داد:
«هرچند که دیگر خود، موجب دردی نیستم،
اما دردِ دل، خوبشدنی نیست.
حتی اگر فراموش شود،
به شکلی مانند ما یادآوری میکند...
که هنوز وجود دارد.»
جوانِ نفهم دهان باز کرد تا ادامه دهد.
دستی بر صورتم کشیدم، و بحثشان را به هم ریختم.
به راستی، چه کسی حوصله دارد
به جدالِ زخمهایش بپردازد؟
زخمی نو، که هیچ نمیفهمد مگر درد خود؛
و زخم کهنه، که گمان میبرد دردش را گذر زمان کم ساخته است.
هه... هر دو نمی فهمند
درد، درد است.
کم و زیاد، نو و کهنه، نمیشناسد.
خوشحال میشم نظر بدین و اشکالات کارم را بگین با تشکر
؟