میگویند دیوانهام. حق دارند... چه کسی به جای تهسیگار ، خودش را از پنجره به پایین میاندازد؟
همهچیز از همانجا شروع شد. از آن روزی که تصمیم گرفتم بالاخره حرف بزنم؛ دربارهی همان اعتراف اشتباه. گفتمش: «دوستت دارم.» در سکوتی مرا پشت سر گذاشت. با التماس گفتم: «چرا میروی؟» گفت: «نمیدانم... شاید زیادی خوبی!» و من، با چند قطرهی باقیمانده از امیدم، به او نگاه میکردم... که شاید برگردد، و با سری کج و لبخند دلنشینش بگوید: «شوخی کردم!» همان لبخند... که مرا در عشق خود سوزانده بود، و تنها پناه دردم بود.
در همان حال که دلم پر از آشوب بود، لبخندی شکسته بر لبم میلغزید، و دستانم را برای پذیرش او باز نگه داشته بودم... اما تنها غبار راهش، مرا در آغوش گرفت، و بر اشکهایم بوسه میزد.
در پارکی نشستم و با چشمانی بیقرار، مسیر را دنبال کردم. اطراف را نگریستم... شاید کسی را برای گفتگو بیابم. کسی نبود. در واقع، هیچچیز نبود؛ نه انسانی، نه حیوانی، و نه حتی حشرهای که آزارم دهد. گویی تمام جانداران جهان از من گریخته بودند.
نفسی عمیق کشیدم. لبخندی بیدلیل بر صورتم نقش بست. دستانم را بر پشتی نیمکت انداختم و سرم را بالا گرفتم. خورشید… تا نگاهم را دید، پشت ابرها گریخت. نکند او هم از من روی میگرداند؟ اگر حتی خورشید نیز مرا نخواهد…
سرم را پایین انداختم. سایهام را دیدم؛ کمرنگ، بیجان. با خود گفتم: «حداقل سایهام را دارم...» اما همان سایهی کمجان هم، دست در دست خورشید، از من گریخت.
برگی را دیدم که باد را مینگریست، و با چشمانی لبریز از اشک، التماسش میکرد تا از کنارم فراریاش دهد. باد نیز، انگار دلش برایش سوخت، و او را، رقصان، شاد از فرار، تا جایی دور برد… دور از من.
تنها یک چیز بود که مرا ترک نکرد: تنهایی. تنها تنهایی بود که مرا تنها نمیگذاشت. و مرا عاشق بود. رهایم نمیکرد. بقیه رفتند... او ماند. و با وفاداریِ خفهکنندهاش، مرا مبهوت عشقش ساخت.
به او گفتم: «تو مرا معشوق خود ساختی... چرا؟» و او پاسخ داد: «چون تنها من بودم که گوش میدادم. دردهایت را فهمیدم، شبهایت را دیدم، اشکهایت را شنیدم، و همانجا، بیآنکه بدانی، به تو دل بستم.»
سکوت، برای چند لحظهای، مهمان جمعمان شد... تا اینکه «گذری» رد شد. و او نیز، مثل همگان، فراری شد.
من که دیگر طاقت نداشتم، بیدرنگ برخاستم و خطاب به گذر گفتم: «ای ناآشنا...»
سالها با دیوارهای سرد و ساکتِ اتاقم سخن گفتم. رازهایی را که در دل انباشته بودم، بیپرده و بلند به فضای خالی گفتم، و تنها پاسخی که شنیدم، سکوت بود؛ آنقدر که صاحبخانهام مرا دیوانه میپنداشت. نمیدانست که من نگاهش را نسبت به خودم میدانم، و اگر هم میدانست، بعید میدانم چیزی تغییر میکرد. شاید با خیال راحتتری قضاوتم میکرد؛ رو در رو.
ناآشنا... نمیدانی گفتنِ کلماتی که سالها در دل ماندهاند، چقدر سخت است؛ نه از ترسِ اشتباه گفتنشان... بلکه از شرمِ فهمیده نشدن.
بگذار با مثالی بگویم: تصور کن مردی اضافگو، در مجلسی از ادیبان سخن میگوید، با چنان شور و بیفکری، که همگان از او روی میگردانند. و آن مرد، ناگهان، از حال دیگران آگاه شود... صورتش سرخ گردد، صدایش خاموش شود، و دلش از خیالات، تب کند.
تو نمیدانی آن حس چیست... اما من، هر روز تجربهاش میکنم: در خیابانها، در گفتگوهایم، در قلم و نوشتههایم، و حتی در خوابها و کابوسهای شبانهام.
سخت است، با کسی حرف زدن که نمیفهمدت. سختتر آنکه، هنوز بخواهی با او سخن بگویی...
با اینهمه، آرزو دارم هیچکس مرا درک نکند. چرا که آنکه بخواهد مرا بفهمد، باید خود، از همان دوزخ عبور کرده باشد، نه اینکه فقط زخمهایم را ببیند.
آمدم ادامه دهم، تا دردم را جاری سازم، اما... گذر که لحظهای درنگ کرده بود، بیآنکه روی گرداند، یا حتی پیچشی در چهرهاش رخ دهد، کلاهش را سفت گرفت، و اینبار با گامهایی بلندتر راهی شد.
و من؟
به خندهای زجرآور مبتلا شدم.
خندهای که در آغاز، پوزخندی بیش نبود؛اما کمکم، به فریادی جنونآمیز بدل شد…فریادی از جنس فهم — فهمیدن درد.فهمیدن آنکه دیگر «خود» نخواهم شد.چنان میخندیدم که پهلوهایم تیر میکشید.
خندهای نه از درد، نه از غم نشأت میگرفت،بلکه از جایی میان مرز باریک جنون،و بوی زلف حقیقت میجوشید.
خندهای که شاید، وصیتی بود از دلی ناکام، به بدنی که دیگر جانِ حرکت ندارد...
یا شاید،
آخرین فریادِ رنگباختهای، رو به جهانی که تنها تماشا میکرد.