میدانی، عشق که تمام میشود جهان تمام نمیشود،
فقط کوچک میشود؛ آنقدر کوچک که صدایت از آن طرفش میپرد
و از طرف دیگر برمیگردد و در سرت مینشیند.
همین است که انسان خیال میکند دارد دیوانه میشود،
در حالی که نه… او فقط دارد صدای خودش را از فاصلهای کوتاهتر میشنود،
از جهانی که دیگر تا لبهی تنِ او جمع شده است.
زمان دیگر طول ندارد، لحظهها در هم تا میخورند،
مثل آینههایی که روبهروی هم قرار گرفتهاند،
و تصویر عشق، بیپایان در عمقشان محو میشود.
جهانِ کوچک عاشق، پر از پژواک است؛
هر خاطره سنگیست که در حوض ذهن میافتد
و دایرههای لرزانش تا بینهایتِ فراموشی میرود.
و انسان، در میان این مدارها، بنای تازهای از خویش میسازد —
کوچکتر، ساکتتر، اما آگاهتر از هر زمان.
زیرا فقط پس از فروپاشیِ جهانِ عشق است
که میفهمی هنوز چیزی در تو باقی مانده:
خودِ تو، در مدار پلانکِ هستی —
جایی میان جنون و روشنایی،
جایی که صدا، سکوت را میزاید،
و عشق، دوباره از خاکستر خویش شروع میکند.
رهگذر
با اندکی تغییر ( رهگذر)