
سالهای دانشجویی ما در خوابگاه دانشگاه علم و صنعت، پر بود از آدمهای عجیب و داستانهای عجیبتر. اما بین همه آن آدمها، هیچکس به اندازه رضا خاص نبود.
رضا از آن پسرهایی بود که اگر قرار بود برای نقش «جوان ساده و بیحاشیه» در یک فیلم بازیگر انتخاب کنند، مستقیم میرفت جلوی دوربین.
نه تیپ خاصی داشت، نه ماشین، نه هنر مخفیای برای جلب توجه دخترها. از صبح تا ظهر درس میخواند، عصرها سر کار میرفت و شبها هم برمیگشت خوابگاه. زندگیاش آنقدر ساده بود که اگر یک روز میگفت «امروز اتفاق جالبی افتاد»، همه جمع میشدیم ببینیم چه معجزهای رخ داده است.
آن سالها، مثل تقریباً همه خوابگاههای پسرانه، موضوع مورد علاقه جمع، جنس مخالف بود. یکی دوست دختر داشت، یکی با همکلاسیاش جزوه رد و بدل میکرد، یکی عاشق شده بود و یکی هم از عشق شکست خورده بود.
اما رضا؟
رضا آنقدر از این دنیا دور بود که اگر دختری از او ساعت میپرسید، احتمالاً تا یک هفته فکر میکرد خواستگاریاش کردهاند.
یک شب در اتاق نشسته بودیم که ناگهان گفت:
«بچهها، دارم پول جمع میکنم که برم خارج.»
همه ساکت شدیم.
خارج؟
رضا؟
من در دلم گفتم:
«برادر من، تو هنوز برای رفتن تا میدان رسالت باید سه روز برنامهریزی کنی، خارج دیگه کجاست؟»
اما برای حفظ روحیهاش فقط گفتم:
«انشاءالله.»
موضوع همانجا تمام شد.
یا حداقل ما فکر میکردیم تمام شده است.
چند هفته بعد، رضا با دو کیسه بزرگ وارد خوابگاه شد.
یکی پر از موز.
یکی پر از میوه، مغزها، تنقلات و انواع داروهای تقویتی.
کیسهها را با احترام روی میز گذاشت و با جدیتی که معمولاً فرماندهان عملیات نظامی دارند گفت:
«اینها مال منه. کسی دست نزنه. مرد باشید و ناخنک نزنید.»
از همان لحظه فهمیدیم داستانی در جریان است.
چند روز بعد راز ماجرا کشف شد.
رضا بلیت گرفته بود.
مقصد؟
تایلند.
در آن لحظه ناگهان همه چیز معنا پیدا کرد.
موزها معنا پیدا کردند.
ویتامینها معنا پیدا کردند.
تمرینات ورزشی ناگهانی معنا پیدا کردند.
حتی نگاههای امیدوارانه رضا به آینده هم معنا پیدا کرد.
برادر ما برای مأموریتی ویژه آماده میشد.
البته خودش هیچوقت مستقیم چیزی نمیگفت.
اما لازم هم نبود.
همه میدانستیم.
رضا رفت.
و ما منتظر بازگشت قهرمان بودیم.
هفته بعد برگشت.
اما چیزی عجیب بود.
رضا نه خوشحال بود.
نه ناراحت.
نه شکستخورده بود.
نه پیروز.
انگار کسی وسط فیلم، پایان داستانش را قیچی کرده بود.
چند روز طول کشید تا بالاخره زیر زبانش را کشیدیم.
گفت وقتی به تایلند رسیده، تازه فهمیده بسیاری از تصوراتی که در ذهنش ساخته با واقعیت فرق دارد.
چند روز در خیابانها و مراکز تفریحی چرخیده بود.
دنبال چیزی که برایش آن همه راه آمده بود.
تا بالاخره از سر ناچاری به پذیرش هتل مراجعه کرده بود.
گفته بود:
«ببخشید... من کجا میتوانم... یعنی... اگر بخواهم...»
و احتمالاً در ادامه جملهاش به هر زبانی که بلد بوده دست و پا شکسته منظورش را رسانده بود.
پذیرش هتل لبخندی زده بود.
بعد خبری را به او داده بود که احتمالاً هنوز هم در تاریخ بشر نمونه مشابه ندارد.
گفته بود:
«متأسفم آقا. از امروز همه خانمهای شاغل در این حرفه برای دریافت حق بیمه و مزایای کاری اعتصاب کردهاند.»
رضا گفته بود:
«چی؟!»
طرف دوباره توضیح داده بود.
اعتصاب.
سراسری.
تا اطلاع ثانوی.
دوست ما هزاران کیلومتر سفر کرده بود، ماهها پول جمع کرده بود، موز خورده بود، ویتامین مصرف کرده بود، آمادگی جسمانی گرفته بود و درست در همان هفتهای رسیده بود که کل صنعت مورد نظرش تعطیل شده بود.
احتمال وقوع چنین اتفاقی به اندازه این بود که آدم برای دیدن خورشیدگرفتگی کامل به آن سوی دنیا برود و همان روز خورشید مرخصی بگیرد.
نتیجه این شد که رضا یک هفته کامل مثل یک گردشگر نمونه رفتار کرد.
مکانهای دیدنی را دید.
از طبیعت لذت برد.
کنار دریا قدم زد.
روی شنهای ساحل راه رفت.
سیگار کشید.
غروب آفتاب را تماشا کرد.
و احتمالاً هر بار که به افق نگاه میکرد از خودش میپرسید:
«چرا من؟»
وقتی به ایران برگشت، ماجرا را تعریف کرد.
و ما؟
ما دقیقاً همان رفتاری را کردیم که از چند دانشجوی خوابگاهی انتظار میرود.
تا جایی که میشد خندیدیم.
بارها.
هفتهها.
ماهها.
هر بار که اسم تایلند میآمد، رضا رنگش عوض میشد.
البته بعدها شک کردیم شاید از خجالت دروغ گفته باشد.
اما وقتی در رسانهها خبر همان اعتصاب را پیدا کردیم، فهمیدیم حقیقت از هر شوخیای خندهدارتر بوده است.
سالها گذشت.
رضا بالاخره دل به دریا زد.
نه برای سفر خارجی.
نه برای مأموریت ویژه.
فقط رفت خواستگاری یکی از همکارانش.
ازدواج کردند.
و امروز دو فرزند دارند.
گاهی به آن ماجرا فکر میکنم و هنوز خندهام میگیرد.
اما نه به خاطر اعتصاب.
نه به خاطر تایلند.
بلکه به خاطر اینکه زندگی چقدر عجیب کار میکند.
رضا تا لب چشمهای رفت که فکر میکرد تشنگیاش آنجاست و تشنهتر برگشت.
اما آب را جایی پیدا کرد که اصلاً دنبالش نمیگشت.
شاید بعضی چیزها با پول، برنامهریزی، بلیت هواپیما و هزار کیلومتر سفر به دست نمیآیند.
و شاید اگر خدا چیزی را نخواهد، آدم تا آن سر دنیا هم برود نتیجهای نمیگیرد.
و اگر بخواهد، گاهی همه چیز را در همان چند قدمی آدم قرار میدهد؛ جایی که هرگز فکرش را نمیکرد.
در این داستان اسم رضا ساخته ذهن من هست