
پیشدرآمد
زلزله بم برای ما، برای گروهی از دانشجویان داوطلب، پیش از آنکه یک رویداد خبری باشد، یک «گسست زمانی» بود. لحظهای که زندگی، در یک آن، به «قبل» و «بعد» تقسیم شد.
فصل اول: درس بزرگ (نوار بهداشتی در خط مقدم)
وقتی ما در بم میان آوارها بودیم، بچههای ستاد در دانشگاه علم و صنعت از تهران برایمان تدارکات میفرستادند. روزهای اول، خبر رسید که کل بودجه جمعآوریشده را صرف خرید حجم عظیمی «نوار بهداشتی» کردهاند.
برای ما که در آن آشوب مطلق، با کمبود حاد دارو و باند دست و پنجه نرم میکردیم، این خبر در ابتدا شبیه به یک شوخی تلخ بود. با خشم با خودمان میگفتیم: «اینجا مردم زیر آوارند و ما درگیر بحران پانسمانیم، آن وقت شما نوار بهداشتی فرستادید؟»
اما حقیقت تلخ میدان، به سرعت قضاوت ما را شکست. وقتی موجودی گاز و باند تمام شد و زخمیها همچنان زیر دستمان بودند، نوار بهداشتی به دلیل قدرت جذب بسیار بالا، استریل بودن نسبی و بستهبندی مناسب، به بهترین پانسمان ممکن تبدیل شد.
این اتفاق، اولین درس مدیریتی عمر من بود: در بحران، خلاقیت و عبور از کلیشهها، مستقیماً با «جان» انسانها پیوند میخورد. آن تصمیم جسورانه، شاید در تهران یک محاسبه انسانی بود، اما در بم، یک راهکار حیاتی برای بقا.
فصل دوم: حصار ناامیدی (زمین بازی که قرنطینه شد)
مسئولیت من و گروه، نگهداری از کودکانی بود که در شهر پیدا شده بودند. ما آنها را در یک زمین بازی محصور با فنس جمع کردیم. آنجا دیگر پارک نبود؛ یک قرنطینه بود. ما با چماق نگهبانی میدادیم. نه برای سرکوب، بلکه برای حفاظت.
در آن خلأ قدرت، فنس مشبک، تنها مرز میان انسانیت و آشوب بود. چند نفر را با ضرب و شتم و چماقمان عقب راندیم. فقط یکی برگشت که واقعاً کس و کار بچهای بود و از سر هیجان ناآگاهانه خودش را انداخته بود زیر چماق ما. «نظم» در آن فنس، فقط یک ظلم موقتی بود که از ناچاری جوش خورده بود. بعداً که فهمیدیم اشتباه کردیم، دیگر دیر بود. عذرخواهی در بحران، مثل نماز باران در بیابان است.
گروه ما سینفره بود. روز اول، یکی از همان حوالی به ما گفت: «شیفتی اینجا بایستید و همین جا هم بمونید.» و ما ایستادیم. نه از روی دلیری، که از روی عدم توانایی برای ایستادن در جایی دیگر.
شبها، بوی تند خاک و فساد که از زیر آوارها برمیخاست، در میان صدای گریه باد، به درون چادرهایمان میخزید. آن بوی فساد، فقط بوی مرگ نبود. بوی «آشفتگی تمام نظامهای طبیعی» بود. بوی گربهها و سگها و مرغها و گوسفندها... و گاهی، لابهلای آوار، جسد آدمیزادی که دیگر فرصت «آدم بودن» را از دست داده بود.
در آن فساد همهجانبه، مرگ دموکراتیکترین پدیده بود: برای سگ و آدم، یک جور بو میداد.
فصل سوم: آیین بیرحمانه هویت
تحویل کودکان به خانوادهها، آیینی سرد و تراژیک بود. باید «سرد» میماندیم تا «نظم» حفظ شود. مادرانی با چادرهای سیاه، ساعتها پشت فنسها میایستادند. نگاههای هراسانشان از لای مشبکهای فلزی، تا ابد در حافظهام حک شده است.
یکی از آن مادران را هیچ وقت فراموش نمیکنم. چادر مشکی پوشیده بود، لرزان بود. ساعتها ایستاد، چشم دوخت، کودکش را پیدا نکرد. بعد نشست. چادرش را کشید روی صورتش. مردی که مدام کلمه «آبجی... آبجی...» را تکرار میکرد، زیر بغلش را گرفت و برد.
آن زن، فقط یک شیء تراژیک نبود. او «قله تنهایی» بود. فاجعهای که حتی صدای گریه هم از آن برنمیخاست.
و سپس نوبت به انتقال نهایی کودکان به بهزیستی و شهرهای دیگر رسید. مینیبوسها آمدند. آن لحظه، یکی از سهمگینترین گسستهای وجودی من بود. ما کودکان را به دنیای نامعلومی فرستادیم و خودمان در همان نقطه زمانی، نیمهتمام ماندیم.
فصل چهارم: مهری (بوی خانه در دل غربت)
در میان آن آشوب، یک دختربچه بود. اسم واقعیاش را نمیدانم. اوایل شبها که کنار بچهها میخوابیدم، موهایش بوی موهای مادرم را میداد.
بعداً در ذهنم اسمش را گذاشتم «مهری». چون مادرم مهری خانم است.
نمیدانم مهری امروز کجاست. نمیدانم زنده است یا نه، خوشبخت است یا نه، اصلاً مرا به یاد میآورد یا نه. اما هر جا که هست، موهایش برای من، تا همیشه، بوی «خانه» میدهد.
شاید این «تصادف شیمیایی» بود، شاید حقه مغز برای زنده نگه داشتن «آشنایی» در دل غربت محض. اما من موهای مهری را بو میکردم و برای یک لحظه کوتاه، باور میکردم که شاید «خانه» هنوز جایی هست.
فصل پنجم: میراث یک بغض مشترک (حفره مسئولیت ناتمام)
بازگشت ما به دانشگاه، پایان ماجرا نبود. هرگاه داوطلبان بم را در راهروهای دانشگاه میدیدیم، بیآنکه کلامی رد و بدل شود، بغضی گلویمان میفشرد و از هم گریزان میشدیم. این گریز، نه از بیزاری، که از ترس بازگشت آن کابوس مشترک بود.
ما با هم قرارداد نانوشتهای بستیم: «هرگز، هرگز حرف نزنیم». همهمان انگار بر اساس یک پیمان به هم و به خودمان قول دادیم که فراموش کنیم. لااقل برای من که اینطور بود.
اما از آن روزها، یک «حفره» در من ماند. نه حفره غم، نه حفره پشیمانی، بلکه «حفره مسئولیت ناتمام»
«مسئولیت آدمی زادی» .
ما کودکان را سوار مینیبوس کردیم و به شهرهای دیگر فرستادیم. نمیدانم چه شدند. کجا رفتند؟ با که بزرگ شدند؟ حالشان خوب است؟ آیا آنها هم شبها کابوس میبینند؟ آیا آنها هم بوی فساد را به یاد میآورند؟
و این «ندانستن»، یعنی هنوز آن شب، پشت فنس ایستادهام، در حالی که باد، بوی فساد را میآورد.
فصل ششم: چرا دیگر به بم برنمیگردم؟
من هرگز به بم بازنگشتم. از سرنوشت آن کودکان خبری نگرفتم. از روی شرم نبود. از روی ترس نبود.
از روی «وفاداری به همان حفره» بود.
مسئولیت آدم بودن، تا زمان مرگ ادامه دارد. نیازی به عقب گرد نیست. بازگشت به بم، برای من «نبش قبر» است، نه ترمیم. من نمیخواهم قبری را که سالها پیش با دست خودم کندم، حالا با دست خودم باز کنم.
تصاویر حافظه، برای من کافی است.
پایان: آنچه بم به من آموخت
آن تجربه، مرا از یک ذهنیت صرفاً «فنی و مهندسی» به درک عمیقی از رنج انسانی و تابآوری رساند.
و تابآوری را فهمیدم: یعنی «ایستادن و ایستادن و ایستادن». نه با امید، که با تعهد. نه با چشم به افق، که با پاهای فرو رفته در گل.
بم به من آموخت که گاهی «نظم» تنها چیزی است که میان ما و تباهی کامل ایستاده است.
و بم به من آموخت که گاهی «ناقص ماندن»، کاملترین شکل «به یاد داشتن» است.
بم، حفرهای در روح من ایجاد کرد که هرگز پر نشد.
و قرار هم نیست پر شود.
یادبود
تقدیم به مهری؛ دختری که موهایش بوی خانه میداد.
و به تمام کودکانی که سرنوشتشان، حفرهای در تاریخ ما شد.
و به آن مادری که چادر سیاه کشید روی صورتش و بیصدا فرو ریخت.
و به همه ما که ایستادیم، زدیم، اشتباه کردیم، و هنوز حرف نمیزنیم.
بم، ۱۳۸۲
هنوز، ۱۴۰۵