ویرگول
ورودثبت نام
Mostafa Seyedabadi
Mostafa Seyedabadiیک بنده خدا ESG Enabler
Mostafa Seyedabadi
Mostafa Seyedabadi
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ روز پیش

چطور یک دانشجو با گزنه، معنای واقعی درد را فهمید

نوجوان بودم و در یکی از روستاهای اطراف غار رودافشان دماوند زندگی می‌کردم.

آن روز با چند نفر از بچه‌های روستا که اغلب از من بزرگ‌تر بودند، در باغی نزدیک ورودی غار نشسته بودیم. بساط خنده و شوخی و دورهمی برقرار بود و ما هم مثل هر جمع جوانانه‌ای، دنیا را مال خودمان می‌دانستیم.

در همین حین یک اتوبوس پر از دانشجو برای بازدید و غارنوردی وارد منطقه شد.

برای ما منظره عجیبی نبود. هر سال از این گروه‌ها می‌آمدند.

ما سرگرم خودمان بودیم تا اینکه مردی که مشخص بود مسئول اردو است به سمت ما آمد و پرسید:

«ببخشید، مسیر غار از کدوم طرفه؟»

بچه‌ها دست و پا شکسته آدرس دادند.

اما یکی از دوستانم که همیشه دوست داشت خودش را مفید نشان بدهد گفت:

«اگه بخواید یه نفر رو باهاتون می‌فرستیم که مسیر رو بلده.»

مسئول اردو استقبال کرد.

دوستم هم بدون هیچ مقدمه‌ای رو کرد به من:

«مصطفی! باهاشون برو گم نشن.»

من هم که نوجوان بودم و از این مأموریت ناگهانی حسابی ذوق کرده بودم، فوری گفتم:

«چشم!»

و راه افتادم.

مسیر غار رودافشان شوخی ندارد.

سربالایی، پیچ در پیچ و نفس‌گیر است.

راه آن‌قدر شیب دارد که باید مثل مار از دامنه کوه بالا بروی.

هر چند دقیقه یک نفر کم می‌آورد و کنار مسیر می‌ایستاد تا نفس تازه کند.

من اما سرحال جلو می‌رفتم و احساس می‌کردم راهنمای رسمی منطقه هستم.

در یکی از پیچ‌ها ایستادم تا بقیه گروه از کنارم رد شوند.

همان موقع جوانی به من نزدیک شد.

از آن دانشجوهایی بود که تجهیزاتش از حقوق یک سال پدر من گران‌تر به نظر می‌رسید.

چکمه حرفه‌ای.

باتوم کوهنوردی.

دستکش مخصوص.

کوله مجهز.

عینک.

کلاه.

خلاصه اگر از دور نگاهش می‌کردی فکر می‌کردی همین الان قرار است قله اورست را فتح کند.

آرام نزدیکم شد.

طوری که انگار می‌خواهد یک راز امنیتی را منتقل کند.

بعد در گوشم گفت:

«ببخشید، یه سؤال دارم...»

من هم با غرور یک راهنمای حرفه‌ای گفتم:

«بگو داداش، جونم؟»

نگاهی به اطراف کرد و آهسته پرسید:

«دستشویی کجاست؟»

برای چند ثانیه مغزم از کار افتاد.

آقا جان!

ما وسط کوه بودیم.

وسط طبیعت.

وسط هیچ‌جا.

این چه سؤالی بود؟

هزار جواب در ذهنم چرخید.

آخر سر با بی‌حوصلگی یک تخته سنگ بزرگ را نشان دادم و گفتم:

«برو پشت اون.»

طرف چند قدم رفت.

بعد برگشت.

گفت:

«ببخشید... با چی خودمو تمیز کنم؟»

دیگر واقعاً اعصابم خرد شده بود.

گفتم:

«یه برگ پیدا کن، کارت رو راه میندازه.»

او هم تشکر کرد و رفت.

من هم به مسیر نگاه می‌کردم.

چند دقیقه بعد ناگهان صدایی شنیدم که تا امروز فراموش نکرده‌ام.

«آآآآآآی!»

بعد جیغ.

بعد فریاد.

بعد ناله.

بعد دوباره جیغ.

وحشت‌زده دویدم سمت تخته سنگ.

صحنه‌ای که دیدم هنوز بعد از سال‌ها باعث خنده‌ام می‌شود.

جوان بیچاره کارش را انجام داده بود.

اما در دستش دسته‌ای برگ بود و از شدت درد بالا و پایین می‌پرید.

مشکل اینجا بود که برگی که انتخاب کرده بود، برگ معمولی نبود.

گزنه بود.

آن هم مقدار قابل توجهی گزنه.

دستکش کوهنوردی حرفه‌ای‌اش اجازه نداده بود دستش بسوزد.

اما نقطه‌ای که از برگ استفاده کرده بود، چنین امکانات دفاعی‌ای نداشت.

و حالا داشت تاوان اعتماد بیش از حدش به طبیعت را می‌داد.

چهره‌اش ترکیبی از درد، وحشت، پشیمانی و ناباوری بود.

انگار داشت تمام تصمیم‌های زندگی‌اش را مرور می‌کرد.

مسئول اردو هم خودش را رساند.

وقتی ماجرا را فهمید اول چند ثانیه بهت‌زده نگاهم کرد.

بعد گفت:

«تو گفتی برگ پیدا کنه؟»

گفتم:

«آره... ولی نگفتم گزنه پیدا کنه!»

خلاصه با هزار بدبختی او را جمع و جور کردیم.

چند نفر پیشنهاد دادند محل را با آب بشوید.

من که بچه همان منطقه بودم و گزنه را خوب می‌شناختم گفتم:

«نه! فعلاً بدترش نکنید.»

در نهایت او را به پارکینگ رساندیم و با ماشین یکی از اهالی به مرکز بهداشت بردیم.

در تمام مسیر فقط ناله می‌کرد.

دیگر حتی توان جیغ کشیدن هم نداشت.

دکتر بعد از معاینه، خنده‌اش گرفت.

بعد رو کرد به پرستار و گفت:

«یه پماد براش بزنید.»

پرستار مشغول کار شد.

و دانشجوی بیچاره با صدایی لرزان می‌گفت:

«خانم... خواهش می‌کنم... داره می‌سوزه...»

پرستار هم که ظاهراً روز سختی را گذرانده بود گفت:

«خب عزیزم، چیکار کنم؟ می‌خوای فوتش کنم؟»

همان لحظه بود که بالاخره عرق از سرم پرید و تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده است.

من خواسته بودم نقش راهنمای محلی را بازی کنم.

اما در عمل موفق شده بودم یک دانشجوی بی‌گناه را با یکی از دردناک‌ترین روش‌های ممکن با پوشش گیاهی دماوند آشنا کنم.

و احتمالاً او تا امروز، هر وقت اسم گزنه را می‌شنود، ناخودآگاه جایش درد می‌گیرد.

دردخاطرهطنز
۰
۰
Mostafa Seyedabadi
Mostafa Seyedabadi
یک بنده خدا ESG Enabler
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید