
توی انباری خونمون بودم
البته نه اون انباری تاریک و نموری که تو ذهنتون تصور میکنید
انباری خونمون همون اتاق خودمه فقط به واسطه ی چند تا کاغذ که به دیوار چسبونده شده میگم اتاق خودم
وگرنه که لباس های من در برابر لباس های دیگر اعضای خانواده فضایی رو اشغال نمیکنند
و کتاب های من در برابر صندوق ها و کارتون های توی اتاق فیل و فنجان بودند .
.
.
.
.
8 سالم بود توی خونه بودم و با مامانم دعوا کرده بودم ولی اصلا یادم نمی اومد چیشد که با هم دعوا کردیم
چیشد که عصبانی شد
فقط وقتی از انباری به نیت عذر خواهی بیرون رفتم دیدم روی صندلی دم انباری نشسته و
سخت در حال فکر کردنه
شروع کردم ازش عذر خواهی کردن و میخواستم تازه التماس هام رو شروع کنم
که برخلاف همیشه بهم گفت
باشه اشکال نداره حالا برو روسریم رو بیار
گفتم برای چی
گفت میخوام برم بیرون
با ذوق و خوشحالی فکری که به ذهنم رسید رو بهش گفتم
برام بستنی میخری؟
نگاهی تحقیر آمیز و بی حوصله به من انداخت و گفت باشه
خیلی مشکوک شدم چون هیچ وقت امکان نداشت به این راحتی قبول کنه
با شک نگاهی بهش انداختم که گفت
چیه برو دیگه
بی توجه به شک درونیم و با ذوقی توصیف نشدنی رفتم توی انباری
ولی ای کاش نمیرفتم و به احساساتم گوش میدادم
وارد شدن به انباری همانا و شنیدن صدای بلند در و تاریکی مطلق روبه روم همانا
با ترس برگشتم که در بسته انباری مقابلم قرار گرفت
یخ زده بودم
نمیفهمیدم چیشد
چرا در قفل شد
که صدای تهدید آمیزش توی گوشم زنگ زد
همینجا میمونی تا بابات بیاد تکلیفت رو مشخص کنه
هنوز توی شوک حرفاش بودم که با حرف بعدی که آمیخته با تمسخر بود....
_هه حداقل میتونی تا نیومده چند تا لباس بیشتر ببوشی که وقتی اومد کمتر دردت بگیره
کل وجودم از هجوم احساسات ترس و خشم و ناباوری در برابر کاری که کرد داشت میلزرید
و بعد ...
...............................................................................................................................................
چیزی یادم نمیاد
انگار هر چی فکر میکنم جز تاریکی مطلق چیزی عایدم نمیشه
مخصوصا با وجود اینکه 10 ساله که دارم با خودم این خاطرات رو حمل میکنم
شاید اینجوری بهتره ...
ویرایش 1 ( شنیده بودم ذهن آدم ها برای محافظت ازشون خاطرات بد و ترسناک رو
به جایی میبره... که انگار هیچ وقت همچین اتفاقی نیافتاده شاید این جزو همون ها باشه )