ویرگول
ورودثبت نام
الهه تاریکی
الهه تاریکی
الهه تاریکی
الهه تاریکی
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

نمیدونم چرا؟!

زندگی شاید هنوز زیبایی هاش رو برامون رو نکرده....
زندگی شاید هنوز زیبایی هاش رو برامون رو نکرده....

چند روزی هست که بی دلیل حالم بد میشه

خودمم نمیدونم چرا

قبلا این احساس رو پیدا میکردمااا...

ولی به دوسه روز نمیکشید که زود برمیگشتم به دنیای واقعی

از وقتی که اون کلمات تو صورتم خورد

انگار دائما تو ذهنم داره تکرار میشه : تلاش نکن ، نمیشه ، اون همه تلاش کردی چیشد

4 ماه با تصور اینکه الویت اولشی تو تخیلاتت

اوقات خیلی خوبی رو باهاش گذروندی

ولی بعد وقتی داشت با ف.ب حرف میزد اینکه

الویت اول که نه

شاید حتی تو لیست انتظار باید بمونی تا یک روزی بتونی گزینه دهمش باشی

و از اون روز شوم این توهمات چرند

این خیالات وهم آلود

و تصورات مسخره

دائما تو هر ثانیه که تلاشی برای ارتباط برقرار کردن میکنم

تو ذهنم موج میزنه

:که چی بشه

:آخرش میخواد بهت بگه (مگه تو هم هستی)

:همیشه الویت آخرش میمونی

:هیچوقت نمیتونی یه دوست صمیمی باشی

من مگه چیکار میکنم

یکی به من بگه من چی کم دارم

که هر چی سعی میکنم ارتباط برقرار کنم

من رو پس میزنند

جوری رفتار میکنن انگار من هیج وقت وجود نداشتم

دارم دیوونه میشم

به خدا ....

نه قسم خدا رو نمیخورم

ولی تنها چیزی که جلوم رو گرفته

ارزن اعتقادم به اون دنیاست

انگار آدما بوی تعفن میدن

انگار هر بار که میخوام بهشون نزدیک بشم

یک چیزی جلوم رو میگیره

چرا آخه

انگار همه آدمای اطرافم یک نقاب به صورتشون زدن

همه شون دارن بهم دروغ میگن

و من لحظه به لحظه دیدنشون

بدن بدون سر یا زخمی شون رو تصور میکنم

نمیدونم چرا

ناخودآگاهه

فقط میدونم هیچکس به اندازه اونی که فکر میکردم راستگو ترین آدم دنیاست

به من دروغ نگفته و من رو بازی نداده

بعد از اون خودم رو گم کردم

دیگه بعد از هربار درد و دل با کسی فکر کشتن اون به سرم میزنه

چون دوباره اختیارم رو از دست دادم و هر چی تو دلم بود بهش گفتم


میدونید

راستش تفکرات خودکشی

برای قبلا بود

الان دیگه واقعا احساس خاصی نسبت به این کار ندارم

یعنی مثل گذشته نیست که واقعا بخوام اینکار رو بکنم

فقط یک روز بدون فکر میخوام

توی تختم ، هوای بارونی ، فنجون قهوه ، رمان جنایی و ترسناکم یا فیلم معماییم و کسی نباشه بهم بگه

درس بخون ، پاشو ، خیلی تنبلی

واقعا خستم

حتی به زور میخندم

انگار یکی یک چسب زده به دهنم که نخندم

ولی به زور بالا میارمشون و یک لبخند عجیب شبیه پوزخند برای بقیه به نمایش میزارم

فقط میدونم خیلی برام سخت شده

که شاد باشم

که لبخند به لب بیارم

لطفا یک چیزی بگین ؟

حس پوچی بهم غلبه میکنه وقتی میبینم فقط خوندین و رد شدین

کسی از شما ها علاقه ای داره با من دوست بشه ؟

اصلا یک سوال دوستی چه جوری ساخته میشه ؟

چه جوری کسی دوست صمیمیت میشه ؟

باید خیلی طول بکشه ؟

باید جونت رو نجات بده ؟

باید چیکار کنم تا یک آدم مورد اعتماد و دوست صمیمی که یک روزی تبدیل بشم به الویت اولش رو پیدا کنم ؟

"غریبه ها خیلی ترسناکن ولی آشنا ها وحشتناکن"
"غریبه ها خیلی ترسناکن ولی آشنا ها وحشتناکن"

حال بددوستدوست صمیمیکودکی
۱۴
۵
الهه تاریکی
الهه تاریکی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید