نه حسی برای نوشتن است و نه نفسی فرو می رود به آسانی!
چکمه بر گلو و تیر بر سر، تجاوز دست ها به جیب و فریاد پشت فریاد پشت گوش هایی بیخیال.
صدای قدمهایی که هجوم افکار و درد فردا، دور را دور به نزدیکی کشیده می شوند، نزدیک تر حتی از وجود.
چشمانم آشنا به جایی برای نوشتن شد و حال شاید قلم جوهرش را به کاغذ مشکی داستان ما بزند.
و در میان آنچه خواهمنوشت، 《ویرگول》پایانی است ادامه دار!