من عاشق شعرم، از خواندنش لذت می برم، عاشق فلسفه نیز هستم. ولی چند سال قبل من شعر می نوشتم، نه اینکه روزی شروع کرده باشم به آموختن وزن و قافیه و... و اصولی که تا الان هم بلد نیستم. من نشستم و احساسم رو بالا آوردم و آن تهوع های احساسی را شعر ناميدم. زیبا بودند و دردناک! کسی اما درد را نمی دید. همه دنبال این بودند که چرا من از این استعدادم استفاده نمی کنم و اینکه چرا اصلا اشعارم را چاپ نمی کنم. دو سال قبل تمام نوشته هایم رو نابود کردم، هر آنچه من بودم، کلی نوشته فلسفی و کلی شعر که نمی دانستم چگونه گفته شده بودند. من فلسفه باف خوبی هم بودم. چنان با آب و تاب می نوشتم که لقب فیلسوف احساسی رو به من داده بودند. ولی از فلسفه و از آن که انسان بیش تر از آنکه چرخ دنده بچرخد به چیستی چرخ دنده و معنای حرکت فکر کند! متنفر بودم. دنیای من بود! دنیایی که می توانست مرهم رنج ها و دردهایم باشد ولی دیگر دوست نداشتم از این افیون بچشم، درد واقعی و تجربی می خواستم.
نمی دانم چرا هنوز عاشق شعرم و همینطور عاشق فلسفه! در حالی که سرودن و فلسفه یافتن بیزارم.شاید یادم رفته شعرها بر چه ستون های دردی بنا می شوند و همینطور فلسفه به کار زندگی نمی آید.شاید یادم رفته انسان و زندگی زشت تر از این حرف ها هستند که با لباس احساس و فلسفه بزک شوند.