ویرگول
ورودثبت نام
ستاره اسدی
ستاره اسدی
ستاره اسدی
ستاره اسدی
خواندن ۸ دقیقه·۴ روز پیش

در جستجوی خوشبختی


صبح اولین روز تابستان بود که برای نخستین بار ، قدم در بازار عواطف گذاشتم .

آهسته و دقیق ، غرفه ها رو میگذراندم .

مرد و زن و پیر و جوان . خریدار و فروشنده ، بازار را پر کرده بودند .

غرفه ی اول فروشنده ی آرامش بود و صفی طولانی داشت .

غرفه ی دوم فروشنده ی صبر بود و مشتریانی اغلب گریان و سیاه پوش داشت .

غرفه ی سوم فروشنده ی شادی بود و صفی مملو از جوانان همسن و سالم داشت .

میز به میز و غرفه به غرفه ، حال و هوای متفاوتی داشت .

همه را گذراندم و هیچ کدام ته دلم را قلقلک نداد .

همچنان همان حال تاسیانی را داشتم .

از این بازار پر مدعا خسته شده و قصد بازگشت کردم . اما میز کوچکی که انتهای بازار قرار داشت ، نگاهم را به خودش دوخت .

پیر مردی با چهره ای مهربان و دستی زیر چانه ، به مردم نگاه میکرد و لبخندی به صورت خسته اش برچسب شده بود .

آرام به سمتش قدم برداشتم و با صدایی آرام سلام کردم .

بدون پاسخ تنها همان نگاه گرمش را تحویلم داد .

بر روی میزش هیچ نشانی وجود نداشت . پس گفتم : فروشنده ی چه هستی ؟

گفت : تو بگو دنبال چه میگردی ؟

گفتم : حال خوشی ندارم .

گفت : ناخوش جسم هستی یا روح ؟

گفتم : روحی که حالا میل غذا هم از من گرفته و به خواب قفلم کرده .

گفت : شاید اندکی شادی بخواهی .

گفتم : شادی درمانم نیست . حس زندگی از من گرفته شده .

گفت : پس چه نیاز داری ؟

گفتم : دلیلی برای باز شدن چشمم در طلوع .

اندکی فکر کرد و گفت :

بی شمار زیبایی در دنیای مان وجود دارد .

کلافه گفتم : کلام های بیهوده را دور بریز مرد کهن . این دنیا برای من خالی از رنگ است . روز هایی خاکستری و بدون اندکی مزه .

چیزی در دست و بالت داری که التیامم کند ؟ شاید حتی دوایی که مرا در خوابی عمیق و ابدی فرو برد .

دوباره لبخندی گرم مهمان لبش شد و گفت :

به دردی که داری واقفم ، اما امروز چیزی برای تو ندارم . فردا بیا .

صبح فردا به دیدارش رفتم . چهره اش مهربان تر شده بود و با آغوشی باز از من استقبال کرد .

گفتم : دوای مرا آوردی ؟

خنده ای کرد و گفت : کمی صبر داشته باش دختر .

سپس اشاره ای به چند غرفه آن طرف تر کرد و گفت : میخواهی برایت کمی صبر بخرم ؟

خنده ی کمی کردم و گفت : از روزت برایم بگو .

گفتم : چشم باز کردم و به دیدارت آمدم .

گفت : خوش آمدی . مابقی روزت چه ؟

گفتم : فکری برایش ندارم .

گفت : مگر می‌شود ؟

گفتم : چه سیل خوشی و خوشبختی در شهر جاری شود و چه ماشینی مرا زیر بگیرد فرقی برایم نخواهد کرد .

چهره اش غمگین شد . از کیف حصیری کوچکش ، لیوانی به دستم داد .

سر کشیدم . گوارا و خنک بود . شیرین بود . طعمی که مدت ها بود آن را نچشیده بودم . انگار روحم جلا گرفت .

پس از پرداخت پول ، قصد رفتن کردم که مانعم شد . گفت : همراه من میشوی ؟

گفتم : برای چه کاری ؟

گفت : میخواهم داستانی برای تو تعریف کنم .

دستم را گرفت و مرا به ابتدای بازار برد . زیر سایه ی درختی کهن سال نشستیم .

گفت : خوب به این درخت نگاه کن .

نگاه کردم . زیبا بود . آن قدر سبز که دل را میبرد .

گفت : لمسش کن .

لمسش کردم . دست بر روی تنه ی محکمش کشیدم . شاخه هایش تکان خوردند و پیر مرد گفت : تو را دوست دارد . چشم هایت را ببند و عمیق نفس بکش .

بستم و او شروع به تعریف داستانش کرد . داستان زنی که مدت ها پیش ، زمانی که عاشق شد ، بذر این درخت را کاشت و تا آخرین روز زندگی اش ، روز هایش را با آن درخت سپری کرد . یادگاری از معشوقی که جنگ و در آخر هم مرگ آن ها را از هم جدا کرد .

وقتی چشم هایم را باز کردم پیر مرد رفته بود . دوباره به درخت خیره شدم . هوایش را تنفس کردم . انگار تا به حال درخت ندیده بودم . حتی انگار مدت ها بود که نفس نکشیده بودم .

فردا صبح دوباره به دیدار پیر مرد رفتم . معجون دیگری نوشیدم . ازم خواست تا دوباره همراهش شوم . به انتهای بازار رفتیم . رودی زلال و بسیار زیبا چشمم را روشن کرد . کنارش نشستیم و پیر مرد سخن گفت : اهالی شهر میگویند هرکس پای برهنه اش را در این آب زند ، حال خوشی نصیبش شده و دلش آرام خواهد گرفت .

چشم هایم را بستم و پایم را در آب زدم . با هر موجی که به پایم میخورد ، لبخندم گشاده تر میشد . چه مدت بود که دریا را ندیده بودم ؟ چرا صدای این رود که انقدر به من نزدیک است را نشنیده بودم ؟

وقتی چشم هایم را باز کردم پیر مرد رفته بود .

هنگامه ی بازگشت به خانه ، ایستادم و به درخت نگاه کردم . انگار هر بار که نگاهش میکردم با من سخن میگفت .

محو تماشا که بودم ، تن پسر بچه ای به تنم اصابت کرد و مرا زمین انداخت . دستم زیر سرش قرار گرفت و مانع زخمی شدن او شد .

تشکری کرد و رفت . حالم دگرگون شد . منی که از نجات حال غم انگیز خودم عاجز بودم ، حال جان فردی دیگر را نجات داده بودم .

شب ستاره ها را شمردم ، ماه را سیر نگاه کردم و به خواب رفتم . امروز را به اندازه ی هر روز دیگری زندگی کردم . شوق دیدن طلوع مرا زود تر از همیشه به خواب برد .

پس از مدت ها ، پرده ی پنجره را کنار زدم و پدیدار شدن آفتاب را تماشا کردم . انگار معجونی که دو روز متوالی صبحانه ام شده بود ، اثر کرده بود . بدون هیچ قول و قرار قبلی ، به دیدار پیر مرد رفتم . در راه به پرنده ها نگاه کردم و آوازی که میخوانند گوش سپردم . به بوسه ای که آفتاب روی صورتم میزد . هر کدام از این پدیده ها داستانی دارند که من بی صبرانه منتظر شنیدن شان هستم .

به بازار رسیدم و به سراغ میزش رفتم . اما جای آن خالی و تنها دیوار بود .

سراغش را از غرفه ی بغلی گرفتم و گفتم :

پیر مرد فروشنده کجا رفته است ؟

گفت : اینجا مملو از فروشنده است ؟ چه میفروخت ؟

گفتم : فکر میکنم تجربه ، تجربه های شیرین زندگی  .

بهت زده گفت : اما کسی اینجا تجربه نمیفروشد .

گفتم : اما او میفروخت . همین کنار مینشست و کاسبی میکرد .

نگاهی به کنارش کرد و گفت : بله تازه متوجه شدم . آن پیر مرد عاطفه فروش نبود .

گفتم : پس چه بود ؟

گفت : او شربت فروش بود .

بهت زده گفتم : شربت ؟

گفت : بله شربت های زعفرانی و خنکش ، روح فروشنده و مشتری را صفا میداد .

گفتم : حالا کجا رفته ؟

گفت : سوالی نپرسیدم و جوابی نداد . اما برای کسی پاکتی گذاشت که احتمالا باید تو باشی .

سپس پاکتی به دستم داد . در خلسه ای عجیب گرفتار بودم . سکویی پیدا کردم و نشستم . پاکت باز شد و نامه ای را درونش یافتم :

دختری که نامت را هم نمیدانم . مرا به دروغ گویی محکوم مکن . تو نیازی به معجون نداری . تنها باید دیروز را دور رها کنی ، امروز را ، هر لحظه اش را تنفس کنی و برای فردا لحظه شماری کنی .

به فردایی که از اعماق سیاهی بیرون میزند . فردایی که اگر امروزت خاکستری ست ، آن روشن است .

تنها شوق داستان ها را داشته باش . داستان هایی که یا میشنوی و یا خودت رقم میزنی .

پایان

وقتی نامه تمام شد ، در انتهای پاکت پول هایی که به او داده بودم قرار داشت .

با یک نفس عمیق سعی کردم خلسه ی دورم را رها کنم .

همانجا نشسته و در فکر بودم که صدای رودخانه به گوشم خورد . انگار جانی دوباره به من بخشیده شده بود .

پیر مرد ، فروشنده ی تقلبی ، به من گران ترین شوق را هدیه کرد . شوق شنیدن و دیدن داستان های تازه .

موقع خروج از بازار به مردم دقیق تر نگاه میکردم . هر کدام داستانی دارند .

اصلی ترین داستان این زندگی را هم من دارم . منی که حالا هر شب شوق دیدن فردا را دارم .

شوقی که در یک فنجان قهوه و در بارانی بهاری هم آن را پیدا میکنم .

دیروز را رها میکنم و تنها مواقعی از او یاد خواهم کرد .

امروز را عمیق نفس میکشم و شوق فردا را شعله ور میکنم . برای فردا و اتفاقات شگفت انگیز اش . داستان های شیرین و تلخی که قرار است برایم رقم بخورد .

به راستی که هر فردا ، تفاوتی دارد .

یک فردا تلخ است و یک فردا شیرین .

اما هر چه که باشد ، برای من حکم طلوع از دل یک سیاهی را دارد .

پیر مرد تنها شوق را به من هدیه نکرد . او به من فردا را بخشید .

فردایی تهی از رنگ ، که من از همین لحظه با قلموی شوق آن را رنگ خواهم زد .

رنگی که خاکستری نیست .

پیر مردداستان زندگیمرد زن
۳
۰
ستاره اسدی
ستاره اسدی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید