صبح اولین روز تابستان بود که برای نخستین بار ، قدم در بازار عواطف گذاشتم .
آهسته و دقیق ، غرفه ها رو میگذراندم .
مرد و زن و پیر و جوان . خریدار و فروشنده ، بازار را پر کرده بودند .
غرفه ی اول فروشنده ی آرامش بود و صفی طولانی داشت .
غرفه ی دوم فروشنده ی صبر بود و مشتریانی اغلب گریان و سیاه پوش داشت .
غرفه ی سوم فروشنده ی شادی بود و صفی مملو از جوانان همسن و سالم داشت .
میز به میز و غرفه به غرفه ، حال و هوای متفاوتی داشت .
همه را گذراندم و هیچ کدام ته دلم را قلقلک نداد .
همچنان همان حال تاسیانی را داشتم .
از این بازار پر مدعا خسته شده و قصد بازگشت کردم . اما میز کوچکی که انتهای بازار قرار داشت ، نگاهم را به خودش دوخت .
پیر مردی با چهره ای مهربان و دستی زیر چانه ، به مردم نگاه میکرد و لبخندی به صورت خسته اش برچسب شده بود .
آرام به سمتش قدم برداشتم و با صدایی آرام سلام کردم .
بدون پاسخ تنها همان نگاه گرمش را تحویلم داد .
بر روی میزش هیچ نشانی وجود نداشت . پس گفتم : فروشنده ی چه هستی ؟
گفت : تو بگو دنبال چه میگردی ؟
گفتم : حال خوشی ندارم .
گفت : ناخوش جسم هستی یا روح ؟
گفتم : روحی که حالا میل غذا هم از من گرفته و به خواب قفلم کرده .
گفت : شاید اندکی شادی بخواهی .
گفتم : شادی درمانم نیست . حس زندگی از من گرفته شده .
گفت : پس چه نیاز داری ؟
گفتم : دلیلی برای باز شدن چشمم در طلوع .
اندکی فکر کرد و گفت :
بی شمار زیبایی در دنیای مان وجود دارد .
کلافه گفتم : کلام های بیهوده را دور بریز مرد کهن . این دنیا برای من خالی از رنگ است . روز هایی خاکستری و بدون اندکی مزه .
چیزی در دست و بالت داری که التیامم کند ؟ شاید حتی دوایی که مرا در خوابی عمیق و ابدی فرو برد .
دوباره لبخندی گرم مهمان لبش شد و گفت :
به دردی که داری واقفم ، اما امروز چیزی برای تو ندارم . فردا بیا .
صبح فردا به دیدارش رفتم . چهره اش مهربان تر شده بود و با آغوشی باز از من استقبال کرد .
گفتم : دوای مرا آوردی ؟
خنده ای کرد و گفت : کمی صبر داشته باش دختر .
سپس اشاره ای به چند غرفه آن طرف تر کرد و گفت : میخواهی برایت کمی صبر بخرم ؟
خنده ی کمی کردم و گفت : از روزت برایم بگو .
گفتم : چشم باز کردم و به دیدارت آمدم .
گفت : خوش آمدی . مابقی روزت چه ؟
گفتم : فکری برایش ندارم .
گفت : مگر میشود ؟
گفتم : چه سیل خوشی و خوشبختی در شهر جاری شود و چه ماشینی مرا زیر بگیرد فرقی برایم نخواهد کرد .
چهره اش غمگین شد . از کیف حصیری کوچکش ، لیوانی به دستم داد .
سر کشیدم . گوارا و خنک بود . شیرین بود . طعمی که مدت ها بود آن را نچشیده بودم . انگار روحم جلا گرفت .
پس از پرداخت پول ، قصد رفتن کردم که مانعم شد . گفت : همراه من میشوی ؟
گفتم : برای چه کاری ؟
گفت : میخواهم داستانی برای تو تعریف کنم .
دستم را گرفت و مرا به ابتدای بازار برد . زیر سایه ی درختی کهن سال نشستیم .
گفت : خوب به این درخت نگاه کن .
نگاه کردم . زیبا بود . آن قدر سبز که دل را میبرد .
گفت : لمسش کن .
لمسش کردم . دست بر روی تنه ی محکمش کشیدم . شاخه هایش تکان خوردند و پیر مرد گفت : تو را دوست دارد . چشم هایت را ببند و عمیق نفس بکش .
بستم و او شروع به تعریف داستانش کرد . داستان زنی که مدت ها پیش ، زمانی که عاشق شد ، بذر این درخت را کاشت و تا آخرین روز زندگی اش ، روز هایش را با آن درخت سپری کرد . یادگاری از معشوقی که جنگ و در آخر هم مرگ آن ها را از هم جدا کرد .
وقتی چشم هایم را باز کردم پیر مرد رفته بود . دوباره به درخت خیره شدم . هوایش را تنفس کردم . انگار تا به حال درخت ندیده بودم . حتی انگار مدت ها بود که نفس نکشیده بودم .
فردا صبح دوباره به دیدار پیر مرد رفتم . معجون دیگری نوشیدم . ازم خواست تا دوباره همراهش شوم . به انتهای بازار رفتیم . رودی زلال و بسیار زیبا چشمم را روشن کرد . کنارش نشستیم و پیر مرد سخن گفت : اهالی شهر میگویند هرکس پای برهنه اش را در این آب زند ، حال خوشی نصیبش شده و دلش آرام خواهد گرفت .
چشم هایم را بستم و پایم را در آب زدم . با هر موجی که به پایم میخورد ، لبخندم گشاده تر میشد . چه مدت بود که دریا را ندیده بودم ؟ چرا صدای این رود که انقدر به من نزدیک است را نشنیده بودم ؟
وقتی چشم هایم را باز کردم پیر مرد رفته بود .
هنگامه ی بازگشت به خانه ، ایستادم و به درخت نگاه کردم . انگار هر بار که نگاهش میکردم با من سخن میگفت .
محو تماشا که بودم ، تن پسر بچه ای به تنم اصابت کرد و مرا زمین انداخت . دستم زیر سرش قرار گرفت و مانع زخمی شدن او شد .
تشکری کرد و رفت . حالم دگرگون شد . منی که از نجات حال غم انگیز خودم عاجز بودم ، حال جان فردی دیگر را نجات داده بودم .
شب ستاره ها را شمردم ، ماه را سیر نگاه کردم و به خواب رفتم . امروز را به اندازه ی هر روز دیگری زندگی کردم . شوق دیدن طلوع مرا زود تر از همیشه به خواب برد .
پس از مدت ها ، پرده ی پنجره را کنار زدم و پدیدار شدن آفتاب را تماشا کردم . انگار معجونی که دو روز متوالی صبحانه ام شده بود ، اثر کرده بود . بدون هیچ قول و قرار قبلی ، به دیدار پیر مرد رفتم . در راه به پرنده ها نگاه کردم و آوازی که میخوانند گوش سپردم . به بوسه ای که آفتاب روی صورتم میزد . هر کدام از این پدیده ها داستانی دارند که من بی صبرانه منتظر شنیدن شان هستم .
به بازار رسیدم و به سراغ میزش رفتم . اما جای آن خالی و تنها دیوار بود .
سراغش را از غرفه ی بغلی گرفتم و گفتم :
پیر مرد فروشنده کجا رفته است ؟
گفت : اینجا مملو از فروشنده است ؟ چه میفروخت ؟
گفتم : فکر میکنم تجربه ، تجربه های شیرین زندگی .
بهت زده گفت : اما کسی اینجا تجربه نمیفروشد .
گفتم : اما او میفروخت . همین کنار مینشست و کاسبی میکرد .
نگاهی به کنارش کرد و گفت : بله تازه متوجه شدم . آن پیر مرد عاطفه فروش نبود .
گفتم : پس چه بود ؟
گفت : او شربت فروش بود .
بهت زده گفتم : شربت ؟
گفت : بله شربت های زعفرانی و خنکش ، روح فروشنده و مشتری را صفا میداد .
گفتم : حالا کجا رفته ؟
گفت : سوالی نپرسیدم و جوابی نداد . اما برای کسی پاکتی گذاشت که احتمالا باید تو باشی .
سپس پاکتی به دستم داد . در خلسه ای عجیب گرفتار بودم . سکویی پیدا کردم و نشستم . پاکت باز شد و نامه ای را درونش یافتم :
دختری که نامت را هم نمیدانم . مرا به دروغ گویی محکوم مکن . تو نیازی به معجون نداری . تنها باید دیروز را دور رها کنی ، امروز را ، هر لحظه اش را تنفس کنی و برای فردا لحظه شماری کنی .
به فردایی که از اعماق سیاهی بیرون میزند . فردایی که اگر امروزت خاکستری ست ، آن روشن است .
تنها شوق داستان ها را داشته باش . داستان هایی که یا میشنوی و یا خودت رقم میزنی .
پایان
وقتی نامه تمام شد ، در انتهای پاکت پول هایی که به او داده بودم قرار داشت .
با یک نفس عمیق سعی کردم خلسه ی دورم را رها کنم .
همانجا نشسته و در فکر بودم که صدای رودخانه به گوشم خورد . انگار جانی دوباره به من بخشیده شده بود .
پیر مرد ، فروشنده ی تقلبی ، به من گران ترین شوق را هدیه کرد . شوق شنیدن و دیدن داستان های تازه .
موقع خروج از بازار به مردم دقیق تر نگاه میکردم . هر کدام داستانی دارند .
اصلی ترین داستان این زندگی را هم من دارم . منی که حالا هر شب شوق دیدن فردا را دارم .
شوقی که در یک فنجان قهوه و در بارانی بهاری هم آن را پیدا میکنم .
دیروز را رها میکنم و تنها مواقعی از او یاد خواهم کرد .
امروز را عمیق نفس میکشم و شوق فردا را شعله ور میکنم . برای فردا و اتفاقات شگفت انگیز اش . داستان های شیرین و تلخی که قرار است برایم رقم بخورد .
به راستی که هر فردا ، تفاوتی دارد .
یک فردا تلخ است و یک فردا شیرین .
اما هر چه که باشد ، برای من حکم طلوع از دل یک سیاهی را دارد .
پیر مرد تنها شوق را به من هدیه نکرد . او به من فردا را بخشید .
فردایی تهی از رنگ ، که من از همین لحظه با قلموی شوق آن را رنگ خواهم زد .
رنگی که خاکستری نیست .