یه زمانی میگفتم این آدما ببین چقدر اشتباه کردن ولی تو نه...تو از همه پاک تری...دل صاف تری...ولی یه شب ورق کاملا برگشت...تمومِ دنیاعه خیالی من بهم ریخت عوض شد...دیگه انگار خوش قلب نبودم دلم سیاه شد...🫠تقصیر من نبودااا آدما تغییرم دادن باعث شدن بشکنم درد بکشم قلبمو تیکه تیکه کردن خورد کردن نتیجه شد چی !؟آدمی که احساس نداره بلد نیست خوشحال باشه ...هر وقت خواستم خوشحال باشم ته ته امید توی قلبم یه احساسی بهم میگه تو آدم خوبی نیستی نباید بخندی ...حق تو نیست...ولی ولی با تموم اینا خودم برای خودم نور شدم از تک تک آدمهایی که انرژی منفی دادن گذشتم حرفاشون رها کردم جوری که انگار از اول نبودن ولی میدونی چیه ته ته اون زندان سیاهی یه صدایی به گوشم میرسه میگه تو این آدمی نیستی که فکر میکنی ماهیت تو منم...قصدش اینه منو به زانو در بیاره ولی نمیتونه صدای و نور درون من بیشتر شده دیگه جایی برای اون نیست...رها کردم گذشتم و مهم ترین درس من از زندگی خلاصه شد تو این سه کلمه : دخترم اعتماد نکن....
