
از دور دست ،
از لا به لای ابرای صورتی ،
پرواز کرد و اومد سمتم....
نشست نوک انگشتم...
بال های بزرگ بنفششو باز کرد و با چشمای کهرباییش زل زد تو چشمام...
انگار میخواست یه چیزی بگه...
انگار میخواست بگه دل غمین نباش...
بخند...
میخواست بهم بگه توهم یه جفت بال بنفش کهکشانی داری...
فقط کافیه بخوای پرواز کنی، تا برسی اونور آسمون...
با چشماش باهام حرف زد
و بعد با ابرای صورتی یکی شد...
جای خالیشو توی مشتم حبس کردم...
مشتمو باز کردم و قاصدک توی دستمو به دنبالش تو آسمونا روونه کردم...
و آرزو کردم که ای کاش منم پروانه بودم...