من در هوای تو نفس می کشم
زمانی تمام این شهر را بوییدم
بوی تورا هیچ رهگذری برای من نیاورد
ای کاش شب ها خاموش می ماندند
ای کاش قلب ها خاموش می شدند
ای کاش وداع به آسانی دیدنت بود که سرخوش از کنار درختان پاییزی میگذشتی و من به بخت بلندم درود می گفتم
ای کاش مردن آسان بود
ای کاش جانم را به تو تسلیم می کردم
ای کاش میتوانستم در نبودن های تو مشق بودنت را زمزمه نکنم
ازاین روزهای بی تو بودن خسته ام
در تمام روز و شب های من توهستی
در تمام حرف های من
در چشم های خسته ام که روزی از عشق تو لبریز می شد و حال .....
من چگونه باتو نزیسته بودم؟
سوال بی انتهای نبودنت مرا دیوانه می کند