خاطرات همه ما نیاز دارند در جایی ، در ناکجا آبادی در گورستانی که فقط گذر خاطره ها به آنجا میافتد آرامش ابدی را تجربه کنند ، این گورستان هر روز صحنه ای سراب وار از خودش را به رُخ ما میکشد و در آخرین سی ثانیه زندگی تمام و کمال این گورستان را سیر میکنیم.
در برهوت بی امان شب ، وقتی سیاهی بی امان همه چیز را سیتره میدهد ، خانه ای از کاه و گِل ، بیتوته ای برای پیرزنی سالخورده شده بود تا به تماشای گورکن خاطرات خود نشسته باشد ، گورکنی که از اولین لحظه تولد تا آخرین نفس قبل از مرگ همراه با او تیشه اش را زمین می کوفت و پا به پای ثانیه شمار عمیق تر و عمیق تر میرفت و اکنون نیز آخرین قبر را عاشقانه با لبخندی بر لب آماده میکرد .
پیرزن همیشه اوقات در خیالات خود تنهای تنها قبرستان را از نظر میگذرانید و چشم میدوخت به تاریخ و اسم تک تک خاطرات ، اولین روز مدرسه ، روز عروسی ، اولین لمس تن عاشقانه ..... گویی این خاطرات تکه هایی از او باشند ، همگی آنها را بارها و بارها محکم در سینه اش میفشرد ،همراه با آنها میخندید کنارشان اشک میریخت و دوباره کفن پوش شده در جای ابدیشان قرار میداد .
ولی آن تک خاطره با همه آنها فرق میکرد ، بیشتر از هر خاطره دیگری از کفن درش آورده بود ، لمسش کرده بود ، عاشقانه تن اورا بوییده بود و در گلباران بوسه دوباره کفن پوش شده در میان رز های پرپر شده نشانده بودش . مگر نفرینی باشد ، مگر دعایی باشد ، مگر سیاهی باشد که باعث شود تنها بچهٔ هیچ ساله ات را تنهای تنها رها کنی و هر روز در سایه ای از سراب به تماشای گورکن و صدای گوش خراش تیشه اش بنشینی تا مگر خبری از او بیاید.
بادی وزید ، برگی از شاخه فروریخت و صدای تیشه برای همیشه قطع شد .
