
و داستان این خانواده؛ تمام ناتمام من است.
اعضای کانون مشاعره، که خیلی هایشان در این قاب نیستند و جای خالی تک تک شان با تمام وجود حس می شد،
هر دوشنبه گرد هم می آیند تا همه چیز را رها کنند و پناهگاهشان شعر شود.
شعر کنار تنهاییمان می نشیند،
چیزی برای کنار گذاشتن،
چیزی برای فراموش کردن در ما پیدا می کند،
و چیزی به نام زندگی در ما جا می گذارد.
در آنجا همه خودشانند.
با فرهنگ، پخته، بی شیله پیله و سرشار از عشق به زندگی!
از وقتی پیدایشان کرده ام احساس می کنم زندگی فقط در آنجاست که جریان دارد!
آدم احساس می کند وقتی آنجا نباشد و آن همه بیت را نشنود، تمام عمرش تلف شده!
هر کدامشان دنیای غم دارند، مثل تمام آدم های روی زمین
اما هر طور شده خودشان را می رسانند.
اگر حال یک نفرشان خوب نباشد و نتواند بیاید، همه نگرانش می شویم.
یکشنبه شب ها که می شود آنقدر ذوق دارم و سر از پا نمی شناسم که تا صبح خوابم نمی برد.
هروقت که خستگی در جانم ریشه می کند، می گویم خدایا!
پس کِی دوشنبه می شود؟
دیروز که روز معلم بود، سنگ تمامم را برایشان گذاشتم.
یعنی می گویید استاد و معلمی که این جمع را، آن هم وسط جنگ جمع کرده، ارزش سنگ تمام گذاشتن را ندارد؟
شعر با آدمیزاد، و آدم ها کنار هم اند که مفهوم پیدا می کنند.
همه شان لیاقت بهترین ها را دارند.
در آخر،
از خداوندی که ما و شما و شعر را در کنار هم آفریده، میخواهم که هر لحظه و همه جا نگهدارشان باشد و عشقشان را بیشتر کند.
بماند به یادگار؛ از اردیبهشت ۱۴۰۵
شهرزاد
پ.ن: قرار بود اردیبهشت منتشر شه، که به خاطر محدودیتای ویرگول نشد. الان شانسی امتحانش کردم و موفق شدم.