یک هفته اشتراک رایگان


به نام خدایی که جز او هیچ ندارم.

برایان تریسی در کتاب مدیریت زمان به نقل از «میچ هیوم» می نویسد:« زمان یعنی همه چیز، زیرا فقط 24ساعت در روز داریم.»

قبل از این که با این نقل قول از برایان تریسی، مخالفت کنم اجازه بدهید دلیل مخالفتم را با شما در میان بگذارم. ماجرا بر می گردد به یک هفته قبل که من مجبور شدم دوباره در طاقچه ثبت نام کنم. برای آنهایی که چیزی درباره طاقچه نشنیده وکنجکاوند بدانند باید بگویم طاقچه اپلیکیشنی برای خرید و مطاله کتاب های الکترونیک است.

من سالهاست از اپلیکیشن طاقچه استفاده می کنم، برای مطالعه کتاب های الکترونیک در زمانی که فرصتی برای ورق زدن کتاب و امکانی برای حمل کردن همزان چندین کتاب، بیرون از خانه ندارم. وقتی در یک مهمانی حوصله ام سر می رود و مجبور می شوم به ناچار سرم را بچپانم توی گوشی، به جای بازی و خرگوش شدن و خوردن هویج های مزارع یا ورق زدن آلبوم ها در گالری گوشی و پاک کردن عکس هایی که شاید بعد ها به کارم بیاید، طاقچه این امکان را به من می دهد که از وقت های سوخته ام استفاده کنم. حتی زمانی که روی صندلی های انتظار مطب دکتر مادرم نشسته ام و هیچ کاری به جز انتظار از من بر نمی آید، باز کردن طاقچه باعث می شود احساس کنم حداقل وقتم را به باد نداده ام.

برگردیم به اصل ماجرا. یک هفته قبل بالاخره ناامید از برگرداندن حساب قبلی ام در طاقچه دوباره با شماره جدیدم ثبت نام کردم. طبق قانون طاقچه هدیه ای که برای من به عنوان عضو جدید در نظر گرفته شده بود، یک هفته اشتراک رایگان در طاقچه بی نهایت، بود.

طاقچه بی نهایت درواقع کتابخانه ی عموی طاقچه است که بیش از 29400کتاب الکترونیک در آن موجود است.

باورتان نمی شود. با دیدن پیام تبریک ذوق کردم. چیزهای کوچک من را خیلی خوشحال می کنند. وقتی فهمیدم برنده ی یک هفته اشتراک رایگان شده ام آن قدر خوشحال شدم که فقط توانستم بروم زیر پتو تا صدای جیغ و خنده ام در نیاید. از نیمه شب گذشته بود و اگر جلوی خودم را نمی گرفتم ممکن بود بقیه را بیدار کنم و شما خودتان بهتر می دانید که پراندن خواب خوش کسی اصلاً عاقبت خوبی ندارد.

یک لحظه خودتان را بگذارید جای من.

فکر کنید همه ی عمر عاشق مطالعه و کتاب ها بودید و حالا در اتاقی را به روی شما باز کرده و ناگهان شما را پرت کرده اند بین29400جلد کتاب! چه احساسی دارید؟ مطمئنم روی ابرها نشسته اید و از توی ماگ مورد علاقه تان شیر آواکادو با بستنی وانیلی اضافه و مغز پسته می خورید!

حیرت انگیز است! شما حالا29400جلد کتاب دارید که می توانید همه ی آن ها را بخوانید. مشتاق هستید که زودتر شروع کنید به خواندن تا در عرض یک هفته همه را بخوانید اما یک خبر بد. شما به هیچ وجه نمی توانید در یک هفته 29400جلد کتاب بخوانید.

نامید شدم. منطقی فکر کردم و در آخر با خودم کنار آمدم که چنین چیزی امکان ندارد و باید راه دیگری پیدا کرد. از آنجا که مشتاق بودم در کمترین زمان بیشترین بهره وری را داشته باشم، کتاب های بسیاری را نشان کردم و آنها را امانت گرفتم و به بخش کتاب های من منتقل کردم. در آخر از بین آن همه کتابی که امانت گرفته بودم فقط توانستم کمتر از تعداد انگشتان یک دست، کتاب بخوانم.

اما همه چیز آنجا تمام نشد.

یک هفته اشتراک رایگان چیزهای زیادی به من یاد داد و من در آن یک هفته آموختم چه طور می شود از 24ساعتِ یک روز بیشتر استفاده کرد و به نوعی بیشترین بهره وری را از روز داشت.

اگر می پرسید چه طور؟ با من در ادامه این مقاله همراه شوید.

راجع به خودم اشتباه فکر می کردم

هیچ وقت حتی تصور نمی کردم بتوانم در یک روز شلوغ بیش از 350صفحه کتاب بخوانم! همیشه معتقد بودم کتاب را باید در یک محیط خلوت و آرام بدون حضور دیگران و حتی صدای تلوزیون، مطالعه کرد. من قانون های سفت و سختی برای مطالعه کردن دارم اما یک هفته اشتراک و زمان محدودی که برای مطالعه داشتم باعث شد از قوانین خودم سرپیچی کنم و یک جورهایی بزنم زیر قانون و چراغ قرمزها را رد کنم.

شاید یکی از بهترین کارهایی که تا امروز انجام داده ام همین باشد!

گاهی باید دیوار قانون های خودت را فرو بریزی تا بتوانی اتاقت را بزرگ تر کنی.

باید سد هایی که خودآگاه و ناخودآگاه جلوی خودت گذاشته ای را منهدم کنی تا آبِ ثمر بخشِ اتفاقات جدید به باغ تو برسد.

گاهی ما خودمان با دستان خود جلوی پیشرفت خودمان را گرفته ایم.

ما خودمان را حبس کرده ایم. سر به زیر نشسته ایم در زندان تاریکی که ساختیم و حتی لحظه ای به پنجره ی بالای سرمان نگاه نمی کنیم و به فکر باز کردنش هم نیستیم.

چرا؟

می ترسیم اگر آن پنجره را باز کنیم جانوری خطرناک به داخل بخزد یا باران بیاید و خیس شویم و در بدترین شرایط در اوج سیل در آن دخمه غرق شویم؟

چرا یک بار نیمه پر لیوان را نمی بینیم؟

چرا یک بار به این فکر نمی کنیم که آن پنجره ممکن است راه فرار ما از زندان باشد؟

برایان تریسی می گوید:«بدترین کار در اتلاف زمان، خوب انجام دادنِ کاری است که اصلاً نیازی به انجام شدنش نیست.»

ما زمان خود را از دست می دهیم با طبق قانون خشک خود پیش رفتن، با تغییر ندادن، چیز تازه ای را امتحان نکردن، چسبیدن به دیدن فیلم های تکراری و پاکنویس روزهای قبل، با خوب انجام دادن کارهای غیر ضروری و غیر مهم.

در یک هفته گذشته من پنجره زندانم را باز کردم. راه فرار را پیدا کردم و دیدم قانون و قاعده های سفت و سخت من هر چند اشتباه نیست اما در پوست یک لاک پشت در حال صدمه زدن به پیشرفت من است. برای همین یک تصمیم جدی گرفتم. مطالعه کردن را بدون هیچ خط و مرزی، اولویت قرار دادم و با خودم قرار گذاشتم که مطالعه باید مهم ترین هدف و دغدغه ام در این هفته باشد و خیلی ناخودآگاه طبق جمله ی معروف پاپلستون عمل کردم.

چارلزپاپلستون می گوید:«تمام افکار خود را بر بزرگ ترین خواسته خود در زندگی متمرکز کنید. این تمرکز باید مداوم و پایان ناپذیر باشد. در هر لحظه، هر ساعت، هر روز و هر هفته ادامه یابد.»

من می دانستم که می خواهم از یک هفته اشتراک رایگان بیشترین بهره را ببرم. مصمم بودم که مطالعه کنم و می خواستم در این یک هفته بیشترین کتابی که یک آدم می تواند در طول یک هفته بخواند را، بخوانم. من تصمیم خود را گرفته بودم اما در اولین قدم سردرگم بودم و مدام به این فکر می کردم که چگونه؟

با گوته و جیمز موافقم!

گوته می گوید:«مسائل مهم هرگز نبایدتحت الشاع مسائل کم اهمیت قرار بگیرند.»

ویلیام جیمز هم در جایی نوشته:« اگر فقط جسارت کافی برای رسیدن به نتیجه را داشته باشید، به آن خواهید رسید. فقط باید واقعاً این چیز ها را بخواهید و منحصراً آن را طلب کنید و همزمان صدها چیز ناسازگار را نخواهید.

از اول هفته جدول برنامه ریزی روزانه را کنار گذاشتم. از کنار کارهایی که می خواستم انجام دهم عبور کردم و لحظاتی اندک کنار کارهایی که باید انجام می دادم نشستم. تمام تلاشم را کردم که کمتر به خواسته ها و امیالم توجه کنم و حداقل زمان را برای کارهای مهمی که حتماً باید انجام می دادم، خرج کنم.

من حتی از کارهای کوچک یا ناتمامی که داشتم هم گذشتم. در کمد لباس هایم را بستم تا بهم ریختگی ها و بی نظمی هایی که خیلی عذابم می دهد مرا به سمت مرتب کردنشان و صرف زمان سوق ندهد، سراغ کتاب هایی که از قبل مشغول مطالعه ی آن ها بودم نرفتم، چرک نویس هایی که باید برسی می کردم را کنار گذاشتم، یک هفته فایل رمانم را برای ادامه دادن باز نکردم و به سراغ تایپ کردن داستان هایی که در دفتر نوشته بودم، نرفتم.

برایان تریسی در کتاب مدیریت زمان نوشته:

«وقتی کارتان را با مرتب کردن کارهای کوچک شروع می کنید، به نظر می رسد کارهای کوچکِ بیشتر و بیشتری را جذب می کنید. هر چه بیشتر و سخت تر کار کنید، کارهای کوچک بیشتری پیدا می شوند. در پایان روز خسته خواهید شد و هیچ کار با ارزشی نیز انجام نداده اید.»

آن هفته سکان دار کشتی من مطاله بود و من نمی خواستم با دیدن تلوزیون، چرت کوتاه بعد از ظهر، خواندن مطالب جدیدی که در کانال تلگرام مجله هنری آمده و شکستن تخمه آفتابگردان و دیدن فوتبال کنار بقیه، وقتم را تلف کنم.

در حالت عادی همه ی این ها بخشی از لذت های زندگی ست و آدم باید حواسش به آن ها باشد اما وقتی پای مسئله ی مهم تری در میان است باید چشمت را روی بعضی چیزها ببندی، هر چند سخت از کنار بیشتر چیزهایی که می خواهی انجام دهی بگذری چون میدانی این بهایی است که آدم های موفق برای رسیدن به خواسته هایشان می پردازند.

آن هفته من به محض اینکه بیدار می شدم گوشیم را می زدم به شارژ که تا وقتی صبحانه می خورم همه چیز برای یک شروع دوباره آماده باشد. حتی نمی خواستم بین مطاله شارژ گوشی تمام شود و من به بهانه ی شارژ مجدد مجبور شوم منتظر بمانم و وقتم را تلف کنم.

وقتی چیزی را اولویت زندگی خود قرار می دهید باید حواستان به حواس پرتی ها باشد، آنها شما را غافلگیر می کنند، دست و پای شما را می بندند و وقتی که حتی فکرش را هم نمی کنید به شما ضربه مهلکی می زنند.

24ساعت به طرز مزخرفی کم می آمد!

در آن یک هفته هر کاری می کردم تا سکه های زمان ذخیره شده را در قلک مطالعه بیندازم. مثلاً لقمه صبحانه را پای لب تاپ می خوردم، هم زمان با جواب دادن به ایمیل هایی که رسیده بود، به جای پیاده روی بیرون از خانه در اتاقم ورزش می کردم، موقع شستن ظرف ها پادکست مورد علاقه ام را گوش می کردم و به جای دیدن فیلم در آخر شب که تنها تفریحم بود، مطالعه می کردم.

با وجود همه ی این کار ها و کنار گذاشتن همه ی آن چیزهایی که می خواستم باز هم زمان به طرز مزخرفی کم می آمد!

عصبی شده بودم. ولع مطاله بیشتر غالب بود و کم کم داشت آزارم می داد.

بعد از به پایان رساندن اولین کتاب باید خوشحال کتاب بعدی را شروع می کردم اما چیزی از درون صدایم کرد. می پرسید چیزی هم از کتابی که خواندی یاد گرفتی؟

اصلاً نمی خواستم به این سوال نخ نما شده و کلیشه ای جواب بدهم تا بعد وجدانم بتواند مرا یک گوشه گیر بیاورد و نصیحت های خردمندانه در باب کیفیت مهم است نه کمیت، بارم کند. ولی در نهایت نتوانستم مقاوت کنم. بله. من چیزی از کتابی که خوانده بودم یاد نگرفته بودم و اگر می خواستم صادقانه جواب بدهم باید می گفتم که من فقط کتاب را روخوانی کرده و هیچ چیزی از آن درک نکرده و نفهمیده بودم!

وجدانم خلاف چیزی که فکر می کردم عمل کرد. اصلاً مرا نصیحت نکرد فقط یک جمله گفت:«فایده ی این همه وقت گذاشتن برای مطالعه ی کتابی که چیزی از آن نفهمیدی، چه بود؟»

جمله اش باعث شد ده دقیقه روی صندلی چرخ دارم بنشیم، چشم بدوزم به گل های قالی و فکر کنم.

ساعتی بعد یک دفتر و خودکار جلویم بود و تصمیم داشتم کتاب را از اول بخوانم و بخش های دلنشینش را یادداشت کنم. از قبل تجربه داشتم و می دانستم که یادداشت برداری از چیزی که می خوانم باعث می شود بهتر آن را بفهمم.

کلید طلایی را پیدا کردم!

یک هفته تمام شد و به طبع مدت زمان یک هفته اشتراک رایگان هم به پایان رسید.

من از میان 29400جلد کتاب، کمتر از انگشتان یک دست کتاب خوانده بودم ولی راضی بودم. من یک هفته فقط مطالعه کرده بودم و عمیقاً احساس خوشحالی می کردم. من به خودم افتخار می کردم که آن هفته را طور دیگری گذراندم.

آن هفته شبیه هیچ کدام از هفته های من در زندگی نبود. هیچ گاه مطالعه اولویت من نبود. من هرگز تکرار سریال مورد علاقه ام را برای چیزی مهم تر، از دست نداده بود. من هیچ وقت بعد از صبحانه کتاب الکترونیکی نخوانده بودم! هنوزم برایم عجیب است. راستش را بخواهید خودم هم هنوز باورم نشده همه ی آن کارها را من انجام دادم! اما آن هفته چیزهای خیلی مهمی را به من یاد داد.

من یاد گرفتم:

1.می توان از چیزهایی چشم پوشی کرد.

2.می توان زمان را در ظرف های کوچک ریخت و کارها را به بخش های کوچک تری تبدیل کرد که از انجام دادنش نترسیم.

3.می توان اولویت بندی کرد.

4.می توان از قوانینی سرپیچی کرد و قانون تازه ای تصویب کرد.

5.می توان برخی از کارها را با هم انجام داد.

6.می توان بعضی از کارها را اصلاً و به هیچ وجه انجام نداد.

7.می توان مهارتی یافت که روی یک چیز مهم تمرکز کرد.

8.می توان حواس پرتی ها را پیش بینی و کنترل کرد.

9.می توان صبور بود و عجله نکرد.

10.می توان از یک روز بیشتر از بیست و چهار ساعت استفاده کرد!

همه ی این ها را گفتم که به اینجا برسم. که بگویم از یک روز می شود بیشتر استفاده کرد. نمی خواهم از کیفیت بهتر از کمیت است، حرف بزنم و نصیحت های صدای درونم را به خورد شما بدهم و بگویم مهم نیست چه قدر زمان را صرف کاشتن کرده اید، چیزی که اهمیت دارد برداشت شماست!

اینجا آخر قصه است. می خواهم رک حرف بزنم.

آن یک هفته به من آموخت که می شود بیشتر از بیست و چهار ساعت استفاده کرد. اول تعجب کردم، شک داشتم اما به تدریح به من ثابت کرد. با یک روش خیلی خیلی ساده. مرا وادار کرد نگاهی به هفته ی قبل بیندازم و از من چند سوال مهم پرسید:

  • در هفته قبل چند کتاب خواندی؟
  • در هفته قبل چه چیزهایی نمی دانستی که اکنون می دانی؟
  • در هفته قبل هم چنین ایده های تازه ای که با مطالعه در آسمان ذهنت درخشیده را داشتی؟
  • در هفته قبل چند کار مفید تر از مطالعه کردن انجام دادی؟
  • در هفته قبل تا چه اندازه از انجام کارهای غیر ضروری و غیر مهم جلوگیری کرده بودی؟
  • در هفته قبل آیا تا این حد از ساعت های یک روز استفاده کرده بودی؟

آخرین سوال مرا حیرت زده کرد و به من فهماند تنها چیزی که اهمیت دارد استفاده مفید از ساعات یک روز است نه صرفاً گذراندن آن روز.

جیم کالینز در کتاب پرفروش خود با نام «از خوب به عالی» می نویسد:

راه رسیدن به موفقیت سوار کردن افراد مناسب به اتوبوس و پیاده کردن افرادی است که صلاحیت ندارند. پس باید این افراد را در صندلی های مناسب نشاند.»

فرض کنید اتوبوسِ شما، روز شماست و افراد، کارهای شما. این اتوبوس فقط 24 صندلی دارد. این شما هستید که باید تصمیم بگیرید کدام کار را روی صندلی بنشانید. اگر اولویت هایتان را روی صندلی ننشانید آن ها از اتوبوس جا می مانند. و کسانی که سوار اتوبوس نشده باشند نمی توانند آدرس مقصد رویاها را به شما بدهند.

پس هوشیار باشید و با دقت بیشتری انتخاب کنید.

بعضی ها باید از اتوبوس بیرون انداخته شوند و برخی به هیچ وجه نباید جا بمانند.


نویسنده: فاطمه ملائی «غریبه آشنا»

gharibeashna400@gmail.com