به نام خالق شلوغیهای دروغین و تنهاییهای راستین
پشت صحنه ای به وسعت یک نفر
تنهایی همیشه ترسناک و دلهرهآور نیست
گاهی میتونه مسکن روحت باشه
میتونه تسکین دهنده درد ها و زخمهایت باشه
زخم هایی که از درون تورا زجر میدهند
این زخم ها، زخم هایی نیستند که با مراجعه به پزشک بتونی درمانشون کنی
گاهی باید به خودت مراجعه کنی
به عمق وجودت...
به ته قلبت، جایی که فقط خودت هستی و خودت
نقطه شفابخش هر انسان تنهایی وجود خودشه
میتونی با تنها بودن خودت رو درمان کنی
همیشه لازم نیست در مورد دردت با ادم ها صحبت کنی
لازم نیست انسان هایی رو مرهم زخمت قرار بدی که میدونی همون ها میتونن بجای مرهم، نمک روی زخم بشن
تنهایی همیشه تاریک نیست
گاهی تنهایی روشن تر از هر شلوغی برای قلبت میتونه باشه
گاهی زیباتر از هر زیبایی ای که بقیه تو شلوغی میبینند
هرمان هسه شاعر المانی زمانی گفته بود:
تنهایی راهی نیست برای فرار از جهان، بلکه راهی است برای دیدن ان عمقی که هیچ جمعی به تو نشان نمیدهد
باید نگاهمون به تنهایی فرار از شلوغی های دردناک دنیا باشد
تنهایی با خودت ذهنت رو ازاد میکنه
انگار که تو سکوت مغزت استراحت میکنه
دور از همه دغدغه های روزمره و سختی های دنیا، تنهایی فرصتی برای با خودت بودن میسازه
سورن کییرکگور میگوید:
تنهایی عمیق ترین شکل بیداری است
جایی که دیگر نمیتوانی از خودت فرار کنی
دیدگاهمون به تنهایی فقط ی فضای سخت و تاریک نباشه
تنهایی، پنجرهای هست رو به بینهایت
برخی از اون نور میبینند، برخی سقوط
گاهی تنهایی میتونه اخرین پناهگاه برای زنده ماندن باشه
تنهایی یعنی ساعت نشون بده وقت خواب دیدن نیست و خودت هم خوابت نیاد اما بخوابی که زمان رو بکشی، بخوابی تا ساعتها بگذرن...
یعنی از همه و همه جا بریدی و فقط به ی خلوت با خودت نیاز داری
خلوتی که میتونه تورو از عمق سختی ها بلند کنه و روشنایی رو نشونت بده
تنهایی فقط اختیاری نیست
گاهی ناخواسته هست
یعنی تو نمیخای تنها باشی و دوست داری با ادم های مورد علاقت معاشرت کنی
ولی اونا تورو ترک میکنن و فراموشت میکنن
تورو پرت میکنن به عمیق ترین چاه یعنی چاه تنهایی
این نوع تنهایی بدترین تنهایی ممکن هست
تو ترک شدی...
تو فراموش شدی...
البر کامو میگوید:
تنهایی یعنی بمیری در حالی که دیگران زندگی میکنند
بدون انکه حتی متوجه مرگ تو شوند
گاهی تنهایی یعنی دیگه کسی نیست که هر روز حالت رو بپرسه یا ازت بخواد باهاش بیرون بری
دیگه کسی نیست که دلیل خنده هایت باشه
فقط خودتی....
خودت و سایه ای از خاطرات گذشته
اینجا داستانی از کسی روایت میکنیم که معنی ترک شدن و تنهایی رو نفهمید، بلکه با روح و استخوان هایش درک کرد
صبح که بیدار شد، هنوز داشت به شوخی دیشبش میخندید. برگشت سمت دیگر تخت تا تعریف کند.
کسی نبود.
خنده روی صورتش خشک شد.
تلفن را برداشت. شمارهاش را گرفت. جواب نداد. پیام داد: «یادته گفتی...؟» نوشت. پاک کرد. نوشت: «دلم تنگ شده.» پاک کرد. گوشی را گذاشت زمین.
رفت رو به روی آینه، به خودش نگاه کرد. داشت لبخند میزد اما چرا؟ چی خندهدار بود؟ هیچی! فقط ماهیچههای صورتش یادشان رفته بود چطور استراحت کنند.
سالها بعد، همسایهها میگفتند: «آدم عجیبی بود تنها نشسته بود توی حیاط و بلندبلند میخندید. به هیچی به دیوار.»
کسی نمیدانست او با سایهی کسی میخندید که رفته بود.