ویرگول
ورودثبت نام
میخک سفید
میخک سفیدصرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
میخک سفید
میخک سفید
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

۲۱

نگاهم برای لحظه‌ای به یحیی افتاد.


برای اولین بار بعد از این همه سال، چشم در چشم شدیم.


ـ بهتون زحمت نمی‌دیم. می‌ریم هتل...


در چشمانش چیزی بود که درکش برایم سخت بود؛ انگار می‌خواست از پشت این همه سال، تا اعماق وجودم را بخواند.


بی‌آنکه پاسخی بدهد، چمدان مرا هم از روی زمین برداشت.


ـ می‌ریم خونهٔ ما.


لحنش آن‌قدر قاطع بود که جایی برای مخالفت باقی نمی‌گذاشت.


اجازهٔ حرف زدن بیشتری به ما نداد و به سمت ماشین رفت.


شیراز آرام کنارم گفت:


ـ آدم قابل اعتمادیه؟ می‌شناسیش؟


نگاهم روی یحیی ماند که تلاش می‌کرد چمدان‌ها را در صندوق جا بدهد.


ـ آره...


ـ پس بریم.


بعد از من جلو رفت و سوار ماشین شد.


۰
۰
میخک سفید
میخک سفید
صرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید