میخک سفید·۱ روز پیش۱۹«نه برای من، نه تو، نه مامان، نه بابا...»نغمه و حامد رفته بودند. سالار دیگر شبیه ماههای قبل نبود؛ با هر حرفی بیقرار میشد و داد و بیداد ر…
میخک سفید·۳ روز پیش۱۸چشمش که به آلبوم روی قالی افتاد، با کنجکاوی نشست.«چیا گفت بهت؟»گوشه چشمش به آلبوم بود. گفت: «نمیخواسته بره عروسی شیخ، ولی بابا اصرار کرده.…
میخک سفید·۴ روز پیش۱۷هفتهها پشت سر هم ورق خورد. حالا من نشسته بودم روبهروی شیخ.هر چند دقیقه یکبار برمیگشت و با تفریح مرا تماشا میکرد. میدانستم فقط به خاطر…
میخک سفید·۴ روز پیش۱۶دائم با خودم فکر میکردم یحیی راست میگوید: «هر کسی باید روزگار خودش را ببافد.» اما حیاط پر از خاک و اشغال بود. تا ظهر طول کشید تا تمامش را…
میخک سفید·۴ روز پیش۱۵برای من یه هفته نیس سالار، یه عمره، با بودن تو تونستم خیلی از چیزا رو تحمل کنم ،اگه تو نباشی، اگه نبینمت اونوقت توی هر سختی، ممکنه برم همون…
میخک سفید·۴ روز پیش۱۴مشت هایش را پر از خاک کرد ، با ریختن انها انگار زندگی طولانی خود را در این جزیره مرور میکرد ..اون پیرزنی که برای همه گل بانو بود، شد خار مغ…
میخک سفید·۴ روز پیش۱۳دستانم لرزید ازش چی میدونی ؟کیفش را برداشت _هنوز هیچی ....فقط شک کرده بودم که تو شکم رو به یقین تبدیل کردی....در را که بست،دویدم سمت اتاق ه…
میخک سفید·۴ روز پیش۱۲بخش دوم سرودی برای موجچهل روز از رفتن امی میگذشت، خانه خلوت تر شده بود ، وسایلش را جمع کرده بودیم، مادر صبح زود با طلوع افتاب بازار میرفت و…
میخک سفید·۴ روز پیشیازدهمرد به سختی چشمانش را تلوزیون گرفت و ما را نگاه کرد_چیزی میخواین ؟سالار دستش را روی پیشخوان شیشه ای گذاشت ،که رویش خاک گرفته بود_میخواستیم…
میخک سفید·۴ روز پیشدهدنیا کم کم برایم شکل نور گرفت و پیش چشمانم روشن شد، سرم سنگین بود و نمیتوانستنم تکانش دهم کم کم اطرافم برایم واضح تر شد، تویی اتاق خودم بو…