میخک سفید·۱۵ روز پیش۲۲جلوی باغ قدیمی ایستادیم؛ همان جایی که اغلب همراه نغمه از کنارش عبور میکردیم.صدای خندههایمان در گوشم پیچید؛ خندههایی که انگار متعلق به زن…
میخک سفید·۱۶ روز پیش۲۱نگاهم برای لحظهای به یحیی افتاد.برای اولین بار بعد از این همه سال، چشم در چشم شدیم.ـ بهتون زحمت نمیدیم. میریم هتل...در چشمانش چیزی بود ک…
میخک سفید·۱۸ روز پیش۲۰چشمانم را باز کردم. خانه تاریک بود. مدت زیادی هر دو خوابیده بودیم.دستم را به دیوار گرفتم و بلند شدم. شیراز هنوز در خودش مچاله شده بود و خوا…
میخک سفید·۲۴ روز پیش۱۹«نه برای من، نه تو، نه مامان، نه بابا...»نغمه و حامد رفته بودند. سالار دیگر شبیه ماههای قبل نبود؛ با هر حرفی بیقرار میشد و داد و بیداد ر…
میخک سفید·۱ ماه پیش۱۸چشمش که به آلبوم روی قالی افتاد، با کنجکاوی نشست.«چیا گفت بهت؟»گوشه چشمش به آلبوم بود. گفت: «نمیخواسته بره عروسی شیخ، ولی بابا اصرار کرده.…
میخک سفید·۱ ماه پیش۱۷هفتهها پشت سر هم ورق خورد. حالا من نشسته بودم روبهروی شیخ.هر چند دقیقه یکبار برمیگشت و با تفریح مرا تماشا میکرد. میدانستم فقط به خاطر…
میخک سفید·۱ ماه پیش۱۶دائم با خودم فکر میکردم یحیی راست میگوید: «هر کسی باید روزگار خودش را ببافد.» اما حیاط پر از خاک و اشغال بود. تا ظهر طول کشید تا تمامش را…
میخک سفید·۱ ماه پیش۱۵برای من یه هفته نیس سالار، یه عمره، با بودن تو تونستم خیلی از چیزا رو تحمل کنم ،اگه تو نباشی، اگه نبینمت اونوقت توی هر سختی، ممکنه برم همون…
میخک سفید·۱ ماه پیش۱۴مشت هایش را پر از خاک کرد ، با ریختن انها انگار زندگی طولانی خود را در این جزیره مرور میکرد ..اون پیرزنی که برای همه گل بانو بود، شد خار مغ…
میخک سفید·۱ ماه پیش۱۳دستانم لرزید ازش چی میدونی ؟کیفش را برداشت _هنوز هیچی ....فقط شک کرده بودم که تو شکم رو به یقین تبدیل کردی....در را که بست،دویدم سمت اتاق ه…