ویرگول
ورودثبت نام
میخک سفید
میخک سفیدصرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
میخک سفید
میخک سفید
خواندن ۱ دقیقه·۱۸ روز پیش

۲۰

https://t.me/iprochatsbot?start=sec-gdegcfaehb

خوشحال میشم نظراتتون بشنوم🦋

چشمانم را باز کردم. خانه تاریک بود. مدت زیادی هر دو خوابیده بودیم.


دستم را به دیوار گرفتم و بلند شدم. شیراز هنوز در خودش مچاله شده بود و خواب بود.


به طرف حیاط رفتم. نسیم خنکی می‌وزید…


صدای خش‌خش توجه‌ام را جلب کرد. آهسته از پشت در به حیاط نگاه کردم.


کسی بود… کسی که تا آن لحظه مشغول رسیدگی به گل‌ها بود. شلنگی در دست داشت و به طرف دیگر حیاط حرکت می‌کرد. چشم‌هایم هنوز از خواب تار می‌دید.


در را باز کردم.


مردی با موهای کوتاه و قد بلند، پشت به من، مشغول آب دادن گل‌ها بود. به نظر نمی‌رسید متوجه آمدن ما شده باشد.


ـ سلام…


شوکه شد. شلنگ از دستش افتاد و آب با فشار روی زمین پخش شد. بدنش کمی جمع شد، انگار از شوک یا درد.


لحظه‌ای هیچ‌کدام حرف نزدیم. حتی برنمی‌گشت.


ـ رو برگردون… ببینم کی هستی.


آرام شیر آب را بست. بعد به سمت من برگشت.


۲
۰
میخک سفید
میخک سفید
صرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید