#پارت_ سوم
در را چند بار با پا کوبیدم، مادرم حتما در بازار بود که در را باز نکرده بود .تازه از مدرسه برگشته بودم از شدت گرسنگی و خستگی نای صبر کردن نداشتم...
نا امیدانه چند بار دیگر با پا روی در کوبیدم ،میخواستم از در بالا بروم که با صدای جیغ مانندی در زنگ زده حیاط باز شد
امه جان در را بازکرد اما از جلویی در کنار نرفت ،سرش را جلو اورد و گفت
_مگه سر اوردی ننه یا فک کردی بعد رفتن تو مدرسه ما واس تفریح پنبه تو گوش میزاریم،
خسته تر از انی بودم که وارد بحث با مادر بزرگ شوم
_ببخشید امه جان، حالا میشه بری کنار بیام داخل
صدایش را کمی پایین اورد و گفت:
_مادرت اقاتو اورده بیرون موها و ریشاشو بزنه یه دستی به صورتش بکشه ،بیا این پولو بگیر برو بیرون یه چیزی بخور تا وقتی نیومدم دنبالتون برنگرد، سالارم پیدا کن با خودت ببر...و سپس در را بهم کوبید
روزهایی که پدر را برای حمام بیرون می اوردند یا موهایش را اصلاح می کنند، مادر اجازه نمیدهد او را ببینیم او معتقد است دیدن ما حال پدر را بدتر میکند ،من و سالار هیچ وقت تلاشی برای شکستن این قانون نمی کنیم ،چون میترسیم به قیمت جان پدر تمام شود.
اطراف مدرسه سالار را گشتم ،مصطفی دوست سالار ،کنار خیابان بساط فروش خوراکیش را پهن کرده بود.
_مصطفی
باراول با مشتری ها سرگرم بود و صدایم را نشنید ،صداییم را بلند تر کردم
_مصطفی
از صدایی جیغ مانندم جا خورده بود، و شانه مشتری که داشت سیب جدا میکرد بالا پرید
_چته ابجی چرا داد میزنی
سعی کردم جلویی زن مشتری ، که با تعجب مرا نگاه میکرد خانومانه تر به نظر برسم
_سلام خوبی ،خاله خوبه دایی رقیه....
وسط حرفم پرید
_بسه اوین؛ هنوز جای کتکی که سالار برا دعوا کردن با تو توی کوچه بهم زده درد میکنه کارت چیه؟
_سالارو ندید؟
سرش را پایین انداخت ،ومشغول مرتب کردن وسایل شد
_با اینکه دوس ندارم جوابتو بدم، ولی دیدم با حامد رفت سمت دریا...
_اینجا صد تا ساحل داره کدومش
کله اش را خاراند و به جاده اشاره کرد
_احتمالا چون پیاده رفتن برن سمت ساحل داماهی
پا تند کردم تا قبل از مردن در اثر گرسنگی به سالار برسم، شاید بتوانم بعد از هفته ها حامد را نیز ببینم... قبل رسیدن پیش سالار ساندویچ مورد علاقه ام را گرفتم تا نتواند نظرم را عوض کند
به ساحل رسیدم ، این قسمت از جزیره برای کشتی های فرسوده و نخلستان های بدون مالک بود ،سالار انجا تنها بود با حوصله مشغول جمع کردن تکه چوبی که از ساخت لنج ها باقی مانده بود ، از دور به تلاشش نگاه میکردم، با توجه به عکس های که از پدر دیده بودم سالار شبیه پدر بود، حتی وقتی مهربان میشد امی جور دیگری نگاهش میکرد انگار در سالار دنبال نشانی از او بود...
با شنیدن صدایی پای من متوجه امدنم شد و به من لبخندی زد
_اینجا چیکار میکنی، مگه الان نباید خونه باشی؟
از دویدن زیاد به نفس نفس افتاده بودم...روی شن ها نشستم
_چرا ،ولی امی جان گفت هنوز تو خونه پیدامون نشه ،یکیو اوردن برا اصلاح موهای بابا ،پاشو بریم من خیلی گشنمه
سری به معنی فهمیدن تکان داد و دوباره به جمع کردن چوب ادامه داد
_پاشو دیگه اصن این چوبا برا چتن؟
اخرین تخته چوب را روی بقیه چوب ها گذاشت و با گوشه پیراهن عرق پیشانیش را پاک کرد
_بریم ساندویچ بخریم ،اونجا بهت میگم
در حالی که فلافل های که خریده بودم را از کیف خارج میکردم گفتم:
_من میدونستم دیگه نمیتونم راه برم ،گرفتم با هم بخوریم
کنارم نشست و نان کوچکتر را برداشت
_به این میگن خواهر باهوش
هر دو به نخلی تکیه دادیم و به موج های روبه رو نگاه میکردیم
گاز بزرگی به ساندویچ در دستش زد ،این تخته ها رو می بینی؟ میخوام باهاشون میز صندلی بسازم...
_برا چته؟
_با حامد قرار گذاشتیم درس بخونیم ،میخوام درس بخونم دکتر شم ،دکتر که بشم میتونم تو و مامانو و بابا هر جا ببرم ،میتونیم بریم یه شهر خوب توام درس بخونی مامانو بابا دیگه کار نکنن ،شاید یه راهی برای درمان بابا پیدا کرد...
_چرا انقد یهویی؟
_امروز نمره های یکی که قبلا اینجا درس خونده بودو دیدم ،شبیه من بود صاحبش گفت با قبول شدنو از اینجا رفتن زندگیش کلی تغییر کرده...
از تنهایی و فکر رفتنش قلبم میسوخت
_نرو ،نمیخواد زندگیمون تغییر بدی ،اصلا مگه بود و نبود بابا چه تاثیری روی زندگیمون داره که خوب بشه؟
زندگیمون همینجوریم میگذره ،ولی وقتی تو بری ما تنها میشیم..
موهایم که از زیر مقنعه بیرون افتاده بود را بهم ریخت، سرم در بغلش فرو کردم
با مهربانی خندید و از جای که نشسته بود بلند شد
_مگه من قبول شدم دیونه ،اصن دیدی یهو هیچی قبول نشدم، یه سبد میزارم رو سرم میرم نخلستون، خرما میفروشم ،شبام میام خونه داد میزنم شامو برام بیارین... بعدم اوین دیگه درباره بابا اینجوری حرف نزن ، تو خیال میکنی مامان تنهایی اون همه وسیله تو یه شب درس میکنه؟ بیشتر اونا کار باباس
نه نمیدانستم در واقع انقدر مشغول تفریحات خودم بودم که به این موضوع اصلا توجه نکرده بودم سرم را با خجالت پایین انداختم
_نه نمیدونستم
_تا حالا دیدیش؟
_ارع
_بابا شبیه کیه؟
_ وقتی دیدمش فهمیدم شبیه هیچکس نیست شبیه روزایه که من بهت دوچرخه سواری یاد میدادم، شبیه وقتاییه که مامان تا خونه رو با عجله میاد تا نون روغنیای دستش گرم بمونن، شبیه شعراییه که امی شبا با غم میخوندشون و مامان دزدکی بغض میکنه...
من دزدکی از پشت شیشه های شکسته اتاق دیدمش ،بچه خوبی باشی میبرمت ببینیش
سکوتی بینمان حاکم شده بود و فقط صدایی موج ها شنیده میشد ،سالار چوب ها را با طنابی محکم کرد
_حالا نمیخواد گریه کنی، احتمالا کارشون تموم شده بیا بریم خونه
به خونه رسیدیم ،همه جا اروم بود، حالا به وسایل مادر جور دیگری نگاه میکردم به موهای سفید که درون سطل اشغال ریخته بود به شکل جدیدی فکر میکردم ،این خانه هنوز هم پدر داشت...
سالار قول داده بود مرا به دیدنش ببرد ...
@neveshtey_baray_to