ویرگول
ورودثبت نام
میخک سفید
میخک سفیدصرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
میخک سفید
میخک سفید
خواندن ۵ دقیقه·۱۴ روز پیش

هفتم

#پارت_هفتم

مشت هایم  را گره کردم و به در کوبیدم، اول کسی در را باز نکرد ولی بعد از چند ضربه دیگر در توسط مردی کوتاه و خمیده باز شد سرایدارشان بود او را از حرفهای نغمه  میشناختم ، پیرمرد سالها بود که انجا کار میکرد ،از دیدن من پشت در متعجب شده بود

+چیزی میخوای باباجان

دور حرفهایی که میخواستم بزنم در ذهنم خط چین کشیدم

+اومدم نجمه رو ببینم، دوستمه ،دختر این خونست

ابروهایش را بالا انداخت

  • خوشومدی دخترم ،ولی اونا  که یه ساعت پیش رفتن ،خبرنداشتی ؟

نه واقعا خبرنداشتم ،پس چرا برای خداحافظی نیامده بود ؟احساس شرم کل وجودم را گرفت، که با وجود اینکه فقط چند ساعت به سال تحویل مانده بود برای دیدن او امده بودم ،ولی حتی خداحافظی از مرا فراموش کرده بود

با لحن دلسوزانه ای گفت

ناراحت نباش، حتما ذوق سفر همه چیو یادش برده

سری تکان دادم و میخواستم خداحافظی کنم که یادم اومد از تشنگی توان برگشتن ندارم

+میشه یه لیوان اب برام بیارین؟

دعوتم کرد داخل، از در که داخل شدم فاصله دنیای خودم و انها به اندازه ای فاصله ای کویر با باران دیدم

تا حالا خانه ای به این بزرگی ندیده بودم ،دو طرف مسیر درختان نخل خیلی بلندی بود، ارغوان ها مسیر را بنفش کرده بودند و با گل هایشان به مهمانان خوشامد میگفتند، اقا ابراهیم رفته بود اب بیاورد و من منتظرش بودم، همین به من فرصت بیشتری برای دیدن خانه را میداد، دور تر از من تنه درختی مرده بود که رویش کنده کاری های دیده میشد ، ولی از دور جزییات ان را نمیتوانستم ببینم ، کمی جلو رفتن که ایرادی نداشت ،داشت؟

کنار درخت رسیدم و دستانم را روی درخت کشیدیم روی ان شاهینی تراش داده شده بود که با نهایت وقار و شکوه بال هایش را باز کرده بود محو چشمانی شده بودم که به اسمان خیره بود و توجهی به اطراف نداشتم کسی در پشت سرم گفت

_اینجا چیکار میکنی؟

غافلگیر شده بودم و ترسیده بودم، انگار که مچم را موقع دزدی گرفته باشند

به سرعت برگشتم و به مجسمه چسپیدم و دستم را روی قلبم گذاشتم، یحیی بود، باید حدس میزدم که کسی در خانه است و انقدر بی پروا عمل نمیکردم

خم شده بود تا با من هم قد شود و منتظر جواب من بود

بردیده بریده گفتم

_اومده بودم،، اومده بودم نجمه رو ببینم ،...ولی انگار اونا زودتر رفتن

کمی گرفته شد ،ولی حالت چهره اش را حفظ کرد

_ فک کردم بازم دلت کنسرت میخواد، اره دیگه دیر رسیدی،اونا ساعت....

با امدن اقا ابراهیم که لیوان بزرگی اب در دست داشت ادامه حرفش را خورد، اب را یک نفس سر کشیدم و تشکر  کردم

_خب یحیی عیدت مبارک ،من برم دیگه

برای زدن حرفی که قصد گفتنش را داشت ، بین زبانش و ذهنش بحثی در افتاده بود، بالاخره حرفش را زد

_مامانت میدونه اومدی اینجا؟

_خب ارع

خوشحال شد و استین لباسم را به ارامی کشید ،که با چشم غره های ابراهیم همراه شد، سرم را از خجالت پایین انداختم

_تو که تا اینجا اومدی میشه بیای ببینی سفره هفت سینم قشنگه یا نه ؟

دو دلی مرا که دید گفت نترس غیر از ما پنج شیش نفر دیگم اینجان....

نمیخواستم بروم ولی دلم برای تنهایش سوخت،باشه ارامی گفتم  و همراه او به سمت میز و صندلی بزرگ وسط حیاط رفتم، رنگ های که ناشیانه ترین صورت باهم ترکیب شده بودند و نقاشی های که روی کوزه ها و تخم مرغ ها با زیبا ترین شکل کشیده شده بودند ،باهم کاملا در تضاد بودند

_بشین

روی صندلی که رو به روی خودش بود نشستم و محو زیبایی کاسه ها شدم

_خوشگلن؟

لبخندی زدم  و سرم را  به نشانه تایید تکان دادم

یحیی که مشخص بود از پیدا کردن یک هم صحبت سر ذوق امده ،سخنرانی مفصلی درباره رنگ ها انجام داد و یک ساعتی مشغول رنگ زدن ظرفها بودیم

_در حالی که داشت قلمو را تمیز میکرد گفت

_دوس داری از توام یه نقاشی بکشم؟

دروغ نمیگفت ،نقاش ماهری بود

سرم را بالا اوردم

_بزار وقتی لاغر شدم هرچی نباشه هر روز تو ساحل میدوم

_خوبه اگه دوس نداری سر پیری بیماری های مختلف بگیری همین کارو بکن

دست از رنگ زدن کشیدم، نمیدانم چرا الکی الکی  بهم برخورده بود، با اینکه میدانستم حق با اوست و حتی حرف بدی هم نزده بود ولی ته دلم دوس داشتم مثل حامد حرف های خوبی درباره من بزند

_ولی خیلیا میگن وزنم خوبه

_نیشخندی زد و پرسید مثل کیا؟

عمدا گفتم مثلاداداشت حامد

میخواست بحث را عوض کند و گفت اون از همه تعریف میکنه

لج کرده بودم نخیر اون از من یه جور دیگه تعریف میکنه

_تو چی توام تعریف میکنی ؟

سرم را پایین انداختم چیزی نگفتم

قلمو از حرکت ایستاد و ظرف را زمین گذاشت  و حرفش را ادامه نداد، بی حرف به داخل رفت تا وقتی برگشت هزاران فکر در مغزم شبیه عروسک های کوکی میرقصیدند و همه فریاد میزدند چرا این حرف را زدم و بازنده شدم بالاخره بیرون امد و نخ خیال را از ذهنم گرفت ،یک بسته ای بزرگ دستش بود که پراز ابنبات بود ،من روی صندلی نشسته بودم  و بی حرف به او چشم دوخته بودم

بسته را جلوییم گذاشت و گفت: نزدیک تحویل ساله،اینم عیدیت برو نگرانت نشن

سعی کردم لبخند بزنم ولی نشد بخاطر حرفم داره بیرونم میکنه ؟ ولی غرورم اجازه نداد بپرسم ،بی حرف بسته را گرفتم و رویم را برگرداندم

_اوین؟

دوباره برگشتم

با لبخند بی جانی گفت:

_بهم عیدت مبارک نمیگی؟

هول شدم ،چرا چرا عیدت مبارک ،سال خوبی داشته باش

برای بدرقه ام امد، سرم را پایین انداختم و با او تماس چشمی نگرفتم، انگار فهمیده بود که ناراحتم کنار در رسیدیم و وقت خداحافظی بود ،وقتی به چشمانش نگاه کردم ،طاقت نداشت حرفهای که درذهنش داشت نگویید منتظر بودم در را باز کند که به در تکیه داد و شروع به حرف زدن کرد

_اوین تا حالا دیدی مادرا برا بچه هاشون داستانای ترسناک بگن ؟چمیدونم بگن امشب هممون میمیریم یا هر چی ..

_نه.

_قصه های شب برای خواب کردن ادمن و قصه های روز برای بیدار کردن ادما ،دل نبند به قصه های که فقط باعث میشن بخوابی وقتی راهت طولانیه...

میخواستم جوابش را بدهم که اجازه نداد و در را باز کرد، از در که خارج شدم در را بدون مکث بست ،احساس میکردم همراه خوبی برای پر کردن تنهایی هایش نبودم و او را تنها تر کرده ام ...

تمام مسیر خانه را به حرفهایش فکر کردم، ولی به نتیجه ای نرسیدم و ان را گذاشتم به حساب دیوانگیش اصلا ادم تنها بعد از چند سال بهترین دوستش میشود ،جنون......

ادامه دارد........

احساس شرم
۰
۰
میخک سفید
میخک سفید
صرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید