ویرگول
ورودثبت نام
میخک سفید
میخک سفیدصرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
میخک سفید
میخک سفید
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

۱۸

چشمش که به آلبوم روی قالی افتاد، با کنجکاوی نشست.

«چیا گفت بهت؟»

گوشه چشمش به آلبوم بود. گفت: «نمی‌خواسته بره عروسی شیخ، ولی بابا اصرار کرده. تو کوچه سالارو دیده که با چاقو سر کوچه وایساده.»

این را که گفت، ایستاد و به من که خیره نگاهش می‌کردم، نگاهی انداخت.

با هر دو دست روی دهانش کوبید. «خاک تو سرم، لال بشم. حامد گفت آروم بهت بگم شوکه نشی...»

اشک‌ها راهشان را به چشمم پیدا کردند.

«نغمه، سالار کجاست؟ کجا دیدیش؟»

دستم را گرفت و روی قالی نشاند. طاقت نشستن نداشتم. ماه‌ها بود که انتظارش را می‌کشیدم.

گفت: «برات توی کوچه، یکی از مردا، بابای فرزانه می‌بیندش که با خودش درگیر بوده. از تیزی چاقوی توی دستش می‌ترسه. می‌ره به حامد می‌گه راضیش کنه. حامد به هر دردسری بود از اونجا بردش. ولی...»

در حیاط محکم باز و بسته شد.

خودش بود. پناه‌ترین آدم زندگیم. لاغر شده بود. حامد محکم دستش را گرفته بود و اجازه نمی‌داد برود. ولی سالار داد می‌زد.

اشک‌هایم را پاک کردم تا بهتر ببینمش. بین بغض خندیدم: «سالار... داداش.»

به حیاط خیره شد. انگار یادش رفته بود من هم وجود دارم.

«اوین...»

آغوشش بوی گرمای دریا می‌داد. ولی مرا آرام می‌کرد. خیالم را راحت می‌کرد که واقعی است، شبیه کابوس‌های هر شبم نیست.

صورتم را با دست قاب گرفت. «اینا چی می‌گن اوین؟ مامان با شیخ ازدواج کرده؟ چرا بهم نگفتی بیام سرشو بذارم رو سینه‌ش؟»

«سالار، دیگه همه چی تموم شد. ولش کن.»

«ولش کنم؟ می‌فهمی چی می‌گی؟»

«آره. ولش کن. خودتو به نادونی نزن. می‌دونم اون شب تو ساحل، توام پشت لنجا بودی. وقتی من و مامان حرف می‌زدیم، خودم سایه‌تو دیدم. ولی تو رفتی. تو فرار کردی.»

حامد از ترس اینکه سالار از غفلتش سوءاستفاده کند و فرار کند، در را محکم گرفته بود.

«نمی‌دونستم اینجوری می‌شه... می‌ریم بابا رو برمی‌گردونیم. مامانم همینطور مث قبل.»

دستانم را از دستش بیرون کشیدم: «هیچی مثل قبل نمی‌شه.»

۱
۰
میخک سفید
میخک سفید
صرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید