ویرگول
ورودثبت نام
میخک سفید
میخک سفیدصرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
میخک سفید
میخک سفید
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

۱۹

«نه برای من، نه تو، نه مامان، نه بابا...»

نغمه و حامد رفته بودند. سالار دیگر شبیه ماه‌های قبل نبود؛ با هر حرفی بی‌قرار می‌شد و داد و بیداد راه می‌انداخت.

ـ حالا باید چیکار کنیم؟ برگرد اینجا. تو دانشگاه قبول شدی، من هم کار می‌کنم، زندگی‌مون رو می‌سازیم...

در گفتن حرف‌هایش مردد بود. دستش را روی زانویش کوبید و گفت:
ـ نمی‌شه. فردا باید با سپیده برم.

چشم‌هایم از تعجب گرد شد.
ـ کجا بری؟ تو قرار بود فقط چند هفته برگردی. چند ماه شده...

ـ من نمی‌تونم اینجا بمونم. جنس‌های توی لنج مشکل دارن و باید با سپیده از اینجا برم. اومده بودم مامان رو با خودم ببرم. حالا که اون نیست، تو باید بیای.

ـ سالار، من اونجا غریبم. کجا بیام؟

تا صبح بحث و جدل کردیم. وقتی سپیده سر زد، با همان وسایل اندک راهی اسکله شدیم.

از میان تمام آدم‌هایی که با آن‌ها بزرگ شده بودم و به حضورشان عادت داشتم، فقط حامد آمده بود. می‌دانستم یحیی و نغمه هیچ‌وقت مرا نمی‌بخشند؛ اما بدون سالار نمی‌توانستم زندگی کنم. او تنها عضو باقی‌مانده خانواده‌ام بود.

لنج کوچک بود و فقط سه نفر در آن کار می‌کردند. قاب عکس خانوادگی‌مان را در آغوش گرفته بودم. ناگهان همه‌چیز برایم غریبه شد؛ حتی چهره‌های داخل عکس.

صدای برخورد قاب با بدنه لنج در تلاطم موج‌ها گم شد.

با خودم گفتم:
«یادم تو را را فراموش ... جزیره را، آدم‌هایش را و تمام خاطره‌ها را...»

اما چیزی در اعماق وجودم می‌دانست که بعضی خاطره‌ها هرگز فراموش نمی‌شوند.

کار
۰
۰
میخک سفید
میخک سفید
صرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید