برای من یه هفته نیس سالار، یه عمره، با بودن تو تونستم خیلی از چیزا رو تحمل کنم ،اگه تو نباشی، اگه نبینمت اونوقت توی هر سختی، ممکنه برم همون جای که امی رفت...
_چیکار کنم که دلت قرص شه که برمیگردم؟
_فقط برگرد همین...
سالار رفت ، با اولین سپیده دم ساحل، ولی شیخ به بهانه کارهای نصف نیمه نرفت، خداحافظی از سالار مثل خداحافظی با لبخند هایم بود،هر لحظه از نفس می افتادم، ولی روح از تنم جدا نمیشد، مادر ولی ارام بود با وسواس همه چیز رو مرتب کرد، حتی در کوچک ترین چیزها هم نهایت دقت را به کار برد...
تمام شب را منتظر بودم با پدر خدافظی کند، اما با خیال راحت و بدون خداحافظی رفت...
...
یک هفته شد ،یک ماه و یک ماه شد سه ماه... از سالار فقط نامه های دریافت میکردیم که بوی ادویه عربی میدادند و کاغذ های که برای بار چندم برای مادر می خواندم ، همیشه مشتاق تر از بار قبلی گوش میداد...
رفتن سالار من و مادر را دوباره بهم نزدیک کرده بود، بازهم من دخترش بودم و اون امن ترین پناه دنیا ،شیخ رو خیلی کم می دیدم ، توی خیابان های شلوغ ، گاهی در دکه پر زرق برقش که با غرور به مردم خیره میشد...
اخرین روزهای رفتن من به مدرسه بود و بچه ها سرگرم خداحافظی ، نوشتن یادگاری روی هر چیزی که میشد بماند، نغمه از یحیای میگفت که عوض شده، وقت تعطیلی مدرسه میایدو تا خونه ما را بدرقه میکند، چون اعتقاد دارد جزیره نا امن وشلوغ شده...
از این معاشرت چندان ناراضی نبودم ،همیشه چند قدم عقب تر حرکت میکرد تا مزاحم گفت و گوی ما نشود و هر وقت نگران سالار بودیم از تجارت خانه پدرش به همه جا زنگ میزد تا خبری پیدا کند ...
چیزی که در حیاط می دیدم شبیه خوابهایم بود ،نه خود رویاهای کودکیم، پدر در حیاط نشسته بود و به ماهی های حوض نگاه میکرد، چند باری چشمم را باز و بسته کردم خودش بود، خواب نبودم مست نبودم، پاهایم از حرکت باز ایستاده بود ،میدانست تمام عمر را منتظرش بودمف دستانش را که باز کرد او با تمام وجودم او را در اغوش گرفتم به جای سالاری که خداحافظی نکرده رفت...
پیراهن کرم رنگش که لکه های جوهر و رنگ رویش خودنمایی میکرد را در مشت گرفتم ،بابا برای همیشه اومدی مگه نه؟
چیشد که اومدی بیرون؟
لبخندی زد ،در چشمهایش میشد همزمان هم پدر را دید و هم سالار را ولی چشمهایش صادق نبود، دستان مشت شده ام به حصار دستش کشید،
_ حالا بریم تو باهم نهار بخوریم، حرف بزنیم باشه؟
_اما...
ادامه حرفم را خوردم ، زودتر از من بلند شد، روی قالی امی نشسته بودیم، چند وقت بود کسی قالی را به حیاط نیاورده بود،حرفهایش از ذهنم گذشت میگفت: انقدر به ارزوهایش نرسیده که اگر بهای رسیدن به حتی یکی از انها قیامت بود ،هم قبول میکرد و شکایتی نداشت...
آن زمان درک نمیکردم، حالا خودم هم شده بودم تکرار او، حرف دیگری نزدم این آرزوی من بودريا، حتی اگر فردا،جهان پاره ی اتش می شد...
در را که باز کردم ،خانه شبیه میدان جنگ بود، تابلو های پاره شده تمام خانه را گرفته بودند، بوی رنگ همه جا می پیچید، احساس می کردم دیوانه ی هستم بین واقعیت و توهم گیر کرده ،مادر در اشپزخانه سفره پهن میکرد و پدر دنبال بشقاب می گشت، کسی توجهی به خانه ی آوار زده نمیکرد...
مادر مرا که دید لبخند بزرگی زد، اجازه حرف زدن نداد:
_اومدی اوین! بیا غذا بخور..
گویی همه به جنون مبتلا بودیم، ولی باورمان نمیشد، دور سفره نشسته بودیم و هر از چندگاهی به شیشه های شکسته گوشه پذیرایی چشم می دوختم...
_میشه بگید اینجا چخبره؟
مادر سرش را بلند کرد منتطر توضیح بودم
_خبر اینکه تو دستاتو نشستی، پاشو برو بشور
_دست؟اخه اینجا؟
پدر قاشق را روی سفره کوبید...
_وقتی مادرت میگه،برو بشور
انگار قرار بود در حال خفه شدن به زندگی تظاهر کنیم، به اینکه هنوز هوای برای تنفس هست ...
من هم تظاهر را بهتر از هر کاری در زندگی یادگرفته بودم، بعد از نهار با پدر و مادر حیاط را جارو زدیم ومی خندیدم تا نیمه های شب حرف میزدیم شبیه یک خانواده واقعی،امی راست میگفت اگر فردا اخر دنیا هم بود حداقل من به یکی از رویاهایم رسیده بودم...
نور روی صورتم افتاد و بیدارم کرد دیشب کابوس ها گریبانم را رها کرده بودند و راحت خوابیدم ، تمام تابلو ها جم شده بودند ،حتی کسی برای مدرسه هم بیدارم نکرده بود...
پله ها را به سمت پذیرایی دویدم، پدر لامپ ،پرده و در را دیروز تعمیر کرده بود، به اتاقش نگاهی انداختم جز مادر کسی خانه نبود...
در ظاهر نخود پاک میکرد ولی زل زده بود به زمین...
_مامان
از جا پرید و سینی با صدای در وحشتناکی به زمین خورد
منتظر بودم فریاد بزند ،ولی خونسرد گفت : عع چرا ریختن انگار حالش خوب نبود، مشغول جمع کردنشان از روی زمین شد...
_مامان بابا کجاست؟
کمی من و من کرد...
_رفت پی کاراشش
_کدوم کار؟
_کارای خودش دیگه
نخود های توی مشتم را خالی کردم،
رد استامپ روی دست مادر شبیه گلوله به قلبم خورد،
اینبار تعلل نکردم سینی را از دستش کشیدم و داخل حیاط پرت کردم ،باز هم صدای ازار دهنده، داد زدم:
بگو اینجا چخبره چرا من هیچی نمیدونم دیروز چیشد؟ هر کی جای من بود داد بیداد راه مینداخت ولی من صبر کردم تا خودت حرف بزنی
سرش را پایین اندخت:
_حرفی نیست
_اگه نبود که بابا تابلو هاشو ، پاره نمیکرد روی دستت رد استامپ نبود، اصن بابا کجاس از خودش میپرسم؟
دستهایم را گرفت و مرا پیش خودش نشاند
_میگم، میگم مادر فقط باید قول بدی چیزی به سالار ننویسی بچه رو نگران میکنی...
_قول میدم
با دست دیگرش سعی میکرد رد استامپ را پاک کند,
_ بابات به قولش عمل کرد رفت اسایشگاه...
میخواستم از جا بپرم, که باز دستانم را گرفت
_هیس بشین ,بعضی چیزا گفتنش سخته ،بزرگتر که بشی بعضی حرفا رو جلو ایینه ام نمیتونی به خودت بزنی ،یهو می بینی شده ۵۰ سال که خودتو نگا نکردی ،حرفای که به خودم نمیتونم بزنمو به توام نمیتونم بگم اوین..
فقط بدون راه سختیو اومدم که به اینجا رسیدم،یه روز که بزرگ شدی بغلت میکنمو بهت میگم ،موهاتو میبافمو برات تعریف میکنم،فقط بدون صب ما از هم جدا شدیم...
_پاشو بریم دنباش برش گرونیم برمیگرده مگه نه؟اونقد دعواتون شدید ،همه روزی صد بار عقد میکنن و طلاق میگیرن
_اوین من تمام تلاشمو کردم
خودم را دستانش بیرون کشیدم، منظورت از تلاش نگفتن حقیقت به من یا سرکوفت زدن بیمارشه ؟واقعیت اینه مامان تو هیچکاری نکردی...
از خانه تا خیابان اصلی جزیره را یک نفس دویدم، ولی راه را بلد نبودم باید از کسی میپرسیدم، حواسم را که جمع اطراف کردم تجارت خانه یحیی همین نزدیکی ها بود در زدم ولی کسی در را باز نکرد میخواستم برگردم که حامد پشت سرم ظاهر شد،
_خیره ابجی کاری داری؟
یحیی داخل ماشین نشسته بود،سرش را به عقب تکیه داده بود
_حامد میدونی اسایشگاه کجاس؟
موهایم از گرما و دویدن به صورتم چسپیده بود
کلید ورودی را چرخاند، اره بیرون شهره ولی منم دقیق نمیدونم کجاست اونجا چرا دوره که...
_کار دارم میشه برام پرس و جو کنی ؟
_پارسال یحیی برای مریضای اونجا دم عید وسیله برد بزار ازش بپرسم..
به طرف ماشین رفت و یحیی را بیدار کرد، تا چشمش به من افتاد به سرعت پیاده شد
_اوین چیشده سر صبح ،اینجا مگه مدرسه نداری؟
به سوالاتش توجه نکردم التماس گونه در چشمانش نگاه کردم
میشه ادرس اسایشگاهو برام پیدا کنی،
به طرف ماشین رفت
_بیا خودم میبرمت...
خجالت میکشیدم او را به زحمت بیندازم
_اخه
حامد وسط حرفاهایمان پرید
_اخه نداره بیرون شهره خطر ناکه با یحیی بری امن تره
کسی غیر از او نمیتوانستم بیرون شهر بروم،به طرف ماشین رفتم و سوار شدم ،تمام راه را سکوت کرده بودم هر از گاهی از خشکی گلویم صرفه میکردم ، از یحیی ممنون بودم که سوالی نمی پرسید ، کنار جاده ماشین را متوقف کرد از خیالاتم بیرون امدم
_اینجاست؟
_نه بشین تا میام
داخل مغازه رفت ، با بطری بزرگی برگشت
بیا اسایشگاه رفتن فرار نمیکرد خودتو هلاک کردی
_ببخشید که اذیتت کردم..
_اوین بخاطر تو اگه یه شهر دیگم بود میرفتم، من فقط نگران خودتم سوالی نمیپرسم چون حالت خوش نیست ،هر چی نباشه تو خواهر رفیقمی
سرم را بی صدا تکان دادم و بطری را در اغوش فشردم سرما به عمق جانم نفوذ میکرد...
_بخورد دیگه مگه گریه میکنه اینجوری بغلش کردی ...
نمیخواستم بگویم معدم از شدت گرسنگی در حال سوختن است ، گفتم :تعادل ندارم میترسم بریزه تو ماشین
بطری را از دستم کشید و بازکرد :ماشین ما که نیست میخوای خودم بریزمش...
تا اسایشگاه او حرف میزد و من تظاهر به شنیدن میکردم معده درد بدی سراغم امده بود...
_رسیدیم.. پیاده شو
غیر از چند ساختمان متروکه خانه ای اطراف نبود روی یکی از ساختمان ها با تابلو خیلی بزرگ و رنگ و رو رفته نوشته شده بود اسایشگاه...
بیرون ساختمان با داخل خیلی فرق میکرد، پر از درختانی بود که سرشان به اسمان سلام میکرد و ادمهای که با لباس های یکرنگ توی حیاط میچرخیدند
قدمهایم ناموزون بود خودم را به یحیی نزدیک کردم و خجالت میکشیدم به او بگویم بیرون بماند تا از رازهای تاریک زندگیمان با خبر نشود ،کاش از حامد میخواستم همراهمان بیاد ...
_یحیی
وقتی به طرفم چرخید چهره اش نگران شد دستهایم را گرفت اجازه نداد حرفم را بزنم
_چرا دستات سرده و لبات میلرزه خوبی ؟
اجازه ندادم مرا به سمت صندلی ببرد
_خوبم میدونم منو تا اینجا اوردی، ولی میشه خودم تنها برم داخل ؟
با خودش در جنگ بود دستی به موهایش کشید ،چطور ولت کنم همین الانشم داری حالت خوب نیست
_باید تنها برم
سرانجام تسلیم شد
_باشه برو منم میرم یه چیزی برات پیدا کنم بخوری
ازش ممنون بودم که مثل همیشه کنارم بود ...
ارام به طرف ساختمان اصلی پیش رفتم
زنی با لباس سبز رنگ روی صندلی نشسته بود و با دقت مطالب روزنامه را میخواند
_ ببخشید یه اقای صب اومده اینجا میدوند کدوم اتاقه ؟
_همون که سر زیادی وسایلش دعوا بود؟
_گیج شده بودم نمیدونم، اتاقشو نشونم میدین؟
از روی صندلی بلند شد ،نسبتت چیه باهاش؟
_دخترشم
_برو جلو تو این راهرو، هرکدوم از درا یه رنگه در سبز رنگ..
راهرو طولانی بود، میخواستم به طرف راهرو بروم که پرستار دوباره ایستاد
_احتمالا میدونی پدرت مشکل کنترل خشم داره ،دردسر درست نکن و عصبانیش نکن..
سرم را تکان دادم
بعد از عبور از راهرو بالاخره به در رسیدم با شک در را بازکردم روی تخت سفیدی گوشه اتاق دراز کشیده بود چمدانش هنوز روی زمین بود و بوم نقاشیش گوشه اتاق، ارام صدایش کردم
_بابا
بیدار بود ،ولی توجهی به من نشان نمیداد
روبه رویش کنار تخت ایستادم
_بابا
_اینجا چیکار میکنی
_بیا بریم خونه
به طرف دیگر برگشت
_من خونه ی ندارم برو بیرون...
گوشه دیوار روی زمین نشستم ،اگه تو نباشی سالار نباشه، پس من چی؟
_برو با مادرت ؛ دیگه هیچوقتم اینجا نیا نه تو نه سالار، من اینجا خوشحالم کسی بخاطر رفتارام سرزنشم نمیکنه، مجبور نیستم تمام روز رو به دیوار زل بزنم،همه اینجا یا مثل منن یا بدتر ازمن...
_من تنهام ،بدون تو بدون خونواده... بابا من از تو از مامان از همتون تنها ترم...بیا بریم خونه
چمدان لباسهایش را بغل کردم شاید دلش به رحم بیاید،روی تخت نشست
_کیفو بزار زمین من اویینمو 20 سال پیش توی زلزله از دست دادم ،تو اوین من نیستی، شیرین برادرمی، اوین این تنهایی از خیلی سال پیش به ما داده شده و پایانی نداره ما هممون زیر اوارا دفن شدیم و کسی پیدامون نکرده
از درد صدایم بیرون نمی امد ،توان ایستادن نداشتم، پنجره را باز کرد سعی میکرد برگ درخت بیدی که از پنجره داخل امده بود را بشکند
شبیه پدرم نبود ،غریبه ای بود، میان کابوس هایم همان ها که شب و روزم را احاطه کرده بودند
به سختی دستانم را به دیوار گرفتم و از اتاق خارج شدم، یحیی اخر راهرو نشسته بود و به تابلو ها نگاه میکرد حالم را که دید به طرفم دوید..
_اوین خوبی
گیج منگ بودم داشت چند بار زیر لب حرفهایش را تکرار کردم تا معنیش را درک کنم،تا کنار ماشین همراهیم کرد، دستانش را محکم گرفته بودم ،میترسیدم اگه او را رها کنم و زمین بخورم
_سرش را از پنجره ماشین داخل اورد ببرمت دکتر ؟
_نه نمیخوام
بیخیال اصرار کردن شد و سوار شد
به صدای دو رگه ای پرسیدم
_میبریم خونه؟
_نه
_منو سر راه پیاده میکنی
_نه
_پس...
اوین جای بدی نمیبرمت بخواب تا بهتر شی..
سرم را به طرف پنجره برگرداندم، خودش هم خوب میدانست توانی برای بحث ندارم
...
از ماشین بیرون امدم، ساعت نداشتم ،ولی دریا بوی بعد از ظهر میداد ، اطراف را نگاه کردم خبری از یحیی نبود ، حتی نمیدانم چند ساعت خواب بودم ،نزدیک ساحل شدم چشمم به گنج یحیی افتاد تمام بچگی ارزوی دیدنش را داشتم
قایقی شکسته که با لامپ های رنگانگ تزیین شده بود و سایبان های بزرگی روی لنج پهلو گرفته نصب کرده بودند...
_چطوره
پشت سرم ایستاده بود و دستانش پر از هیزم بود...
_خیلی خوشگله خیلی زیاد
جلوتر از من راه افتاد و کنار اتش نشست
_پس گنجت این شکلیه؟
_اره یادته وقتی بابا ازدواج کرد میخواست دلمو به دست بیاره تب کرده بودم ،منو برد بازار گفت هر چی میخوای انتخاب کن منم دست گذاشتم رو این که یه گوشه افتاده بود شبیه خودم بود زار شکسته هیچکسم نمیخواستش،بابا او روز کلی حرص خورد که یه بچه لنج شکسته میخواد چیکار
خندیدم ولی کلی پزشو به ما میدادی یه گنج دارم نشونتون نمیدم
_اینجا هنوزم یه گنجه، بچگیا با سالار حامد تا داماهی مسابقه میدادیم
اهی از حسرت کشیدم_
همیشه من عقب می موندم
_ولی میزدمت زیر بغلمو پا به پاشون می دویدم
راس میگفت کل روزو چهارتایی بازی میکردیم شبا با گریه میرفت خونه دامن امی رو میگرفت و التماس میکرد نرود
ظرف غذا را جلویم گذاشت
لبخند مهربانی زد: کنسرت رایگان و گنج من قسمت هر کسی نمیشه کیف کن اوین خانوم...
_مامانم...
_نگران نباش قبلش بهش گفتم که اینجایی
با خیال راحت شروع به غذا خوردن کردم معده ام با غدا غریبه شده بود و طول میکشید تا لقمه ها گلویم پایین برود تا نیمه های شب حرف زدیم ساز دهنی میزد و سعی میکرد حالم را بهتر کند...
خمیازه ای کشید و به ریختن چوب داخل اتش ادامه داد
_اگه خوابت میاد برو بخواب
_اره خیلی خستم..
روی عرشه رفت و از بالا پتو رو روی سرم انداخت
_چیکار میکنی
_برو توی لنج بخواب منم اینجا میخوابم
_سردت نمیشه
_خودت بچگیا میگفتی من نا خدا دزد دریایم باید از گنجام محافظت کنم برو بخواب
توی لنج پر از لامپ های خاموش بود، تختی که گوشه به سختی جا شده بود با هر قدم چوب های کف سر صدا راه می انداختند و فریاد میکشیدند،روی تخت نشستم دیواره قایق پر بود از عکس ولی توی تاریک و روشن اتاقک مشخص نبود چه عکسهای هستند
میخواستم لامپ ها را روشن کنم که از بالا داد زد ،چیزیو روشن نکن لامپ خرابه بخواب ،ناچار دراز کشیدم، تا صبح درباره کاری که میخواستم انجام دهم فکر کردم نمیدانم کی خوابم برد ولی از شدت افکار شعله بی انتهایم چشم هایم میسوخت

میشه نظرتونو راجب داستانم بدونم🙂