ویرگول
ورودثبت نام
میخک سفید
میخک سفیدصرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
میخک سفید
میخک سفید
خواندن ۵ دقیقه·۴ روز پیش

ده

دنیا کم کم برایم شکل نور گرفت و پیش چشمانم روشن شد،  سرم سنگین بود و نمیتوانستنم تکانش دهم کم کم اطرافم برایم واضح تر شد، تویی اتاق خودم بودم ،نور زرد صبح روی صورتم میتابید

به سختی بلند شدم و در جایی که بودم نشستم،  مژده روی تراس اتاقم کز کرده بود و بیرون را نگاه میکرد

_مژده

مثل ادمی که روح دیده باشد در جایش بالا پرید و به طرفم برگشت

_بیدار شدی ؟حالت بهتره

جوابش را ندادم

پرسیدم بقیه کجان؟

کنار نشست و زانو هایش را بغل کرد ،خودم را طرفش کشیدم و دستش را گرفتم امی پیدا شده؟

دستانم را فشرد

_بعد از هوش رفتنت منو مامانت اومدیم که بلندت کنیم، که پسری که همراهمت بود شرو کرد دعوا با اقا سالار،

من تو رو اوردم بالا ،مامانت رفت جداشون کرد حامد بردش خونه ...

بعدش شیخ امد دنبال مامانتو سالار رفتن اداره پلیس ،دم صبح برگشتن ... مامانت یه سر اومد احوالتو پرسید و دوباره رفت

_سالار چی هنوز ازم عصبانیه؟

_نمیدونم از دیشب خونه نیومده ....فقط اون پسره یه دوباری اومد احوالتو پرسیدو سریع رفت

میخواستم بلند بشم که مژده گفت کجا ؟تو حیاط پلیس هست روسریتو سر کن دستم جون نداشت موهایم را بست و کمک کرد بلند شوم

 بحث خودم و امی را تویی خیابان یادم امد .....

به سرعت بلند شدم ولی تعادلم را از دست دادم ، مژده مرا گرفت

_کجا میری؟

_یه چیزی یادم اومد ...

باهم از پله ها پایین امدیم چن تا پلیس داشتند با شیخ صحبت میکردند، نگاهشان به من افتاد بی توجه به من به حرف زدن ادامه دادند

از در که خارج شدیم سالار را دیدم که به طرف خانه می اید به طرفش که دویدم ،مژده که نمیدانست قضیه چیست هم همراه من شروع به دویدن کرد

به سالار رسیدیم سرش را که بالا اورد و مرا دید متعجب شد

_اوین حالت خوبه؟ من بخاطر....

اجازه ندادم صحبت کند

_سالار ما قرار بود بعد باز کردن گچ پایی امی به روسری فروشی بریم، بیا بریم اونجا شاید تونستیم رد نشونی از امی پیدا کنیم

به دیوار تکیه داد

_این اخرا حافظش مشکل پیدا کرده بود، ما رو هم نمیشناخت ،چطور میخواس قرارتونو یادش مونده باشه

دستهاش رو التماس گونه گرفتم

_یبار به من اعتماد کن

_ یبار اعتماد کردیم اینی شد که میبینی ....باشه بزار به مامانو شیخ بگم

 باهم سوار ماشین شیخ که چشم همه همسایه ها را گرفته بود شدیم، نمیدانم چرا از دیروز مادر نگاهم نمیکرد خودم را به او چسپاندم و زیر لب گفتم مامان که باعث شد نگاه شیخ از ایینه روی ما متمرکز شود نگاهش را از پنجره گرفت و لب زد بعدا صحبت میکنیم

دوباره سمت پنجره برگشت و گفت چشممان زدند

سالار که جلو نشسته بود نیش خند حرص داری زد و گفت اوین اشتباه کرده درست ،ولی کجای اون خونه رو میشه چشم زد، حتما  یه دور گرد بیخانمان از خونمون خوشش اومده

شیخ برای خاتمه دادن به این بحث برای بار سوم از من ادرس پرسید....

به مغازه رسیدیم، مغازه ای کوچک که سر در ان با رنگ ابی زنگ زده ای نوشته شده بود خوش امدید،  منو شیخ بیرون مغازه ماندیم و سالار داخل رفت  از دم در میشد صدای فروشنده را شنید

مادرم نام نشان امی را داد

فروشنده کمی این پا و ان پا کرد و سپس دستش را از زیر ویترین بیرون اورد

دیروز یه پیرزن اومد  اینجا  گف میخواد بره دیدن کسی به اسم یوسف...

تمام بدنمان گوش شده بود برای شنیدن

_اول فکر میکردم از این زنای دوره گرده، ولی مصمم بود برای خرید، با وسواس یه روسری انتخاب کرد و گفت یوسف منتظرشه

موقع پرداخت کمی پول کم داشت که این سنجاق روسری رو بهم داد...

سنجاق را میشناختم خودم برایش خریده بودم وقتی به اردو رفته بودیم ،سنجاق شبیه پروانه بود که بالهایش را باز کرده بود

شیخ اجازه نداد ادامه حرفها را بشنوم و ارام گفت

میدونی یوسف کیه ؟

مامان بزرگت معشوقه ای چیزی داشته؟

اگر تفنگ داشتم اول شیخ را اول میکشتم ،بعد خودم را نگاه تیزی به او کردم و گفتم یوسف پدر بزرگمه

 و بی توجه  او داخل رفتم مادرم بقیه پول را داد و سنجاق را گرفت از مغازه بیرون امدیم سالار گفت اوین دیدی گفتم فایده ای نداره....مادر سنجاق را در دستش تکان داد و گفت بی فایده هم نبوده بیاین بریم خونه

 شیخ گفت جای بوده که مادربزرگتان منتظر اقا یوسف بوده باشه

همه نمیدانمی گفتند و به سمت خانه رفتند،  سالار کنارم ماند  من در خیابان ها را میرفتم و این سوال را ده ها بار از خودم پرسیدم، خودم را بخاطر جا گذاشتنش سرزنش می کردم، وقتی عزیزی را از دست میدهی عطرش را در تمام خیابان حس میکنی دنبال لباسی شبیه او میگردی و خنده هایش را بین شلوغی جستوجو میکنی انگار قسمتی از قلبت که متعلق به او بوده  هر زمانی که به او فکر میکنی اتش میگیرد و زبانه میکشد...

سالار  کنارم روی زمین نشست و شروع به حرف زدن کرد یادته بچه که بودیم با هم میرفتیم ساحل مروارید، منتظر بابا یوسف

سری به نشانه تایید تکان دادم راستش همیشه بهت حسودیم میشد

_چرا؟

_توکوچیکتر بودی و سر زبون دار تر همیشه وقتی با امی میرفتی  کلی خوراکی از ماهیگیرا میگرفتی

دلم پر از حسرت های کوچک کودکیم شد .....یادمه همشو....

میخوام برم اونجا اخرین جایی که همدیگرو ملاقات کردیم باهام میای؟

فکر خوبی بود تا انجا یک ساعتی راه بود پیاده میرفتیم و حرف میزدیم از من بخاطر هول دادنم معذرت خواست باید بگوییم معدود دفعاتی بود که  غرورش را کنار میگذاشت و از من معذرت میخواست، وقتی عصبانی میشد چشم هایش جز کینه چیزی را نمیدید...

به ساحل رسیدیم دریا امروز مواج بود  خودش را مانند تیری که از کمان رها شده به سینه ای ساحل میکوبید ساحل تقریبا خلوت بود  و فقط دو دکه کوچک که یکی ابمیوه میفروخت و دکه ای زرد که قایق های مسافرتی اجاره میداد باز بود  از شدت گرما کف  روی زیر انداز حصیری کف زمین خوابیده بود و  خودش را باد میزد یک چشمش هم به تلوزیونی بود که روی طاقچه گذاشته بود

سالار را فرستادم جلو برای صحبت ....

ادامه دارد.....

خوشحال میشم نظرات زیباتونو برام بنویسید....

۱
۰
میخک سفید
میخک سفید
صرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید