شاید زندگی همین باشد .همینکه در باد جَستی به خیابان و از افق کوروش سویای آذوقه خریدی ، لَختی پرسه زدی و دِماغت پر از باد و خاک شد .
باز خود را نیافتی .
خرامیدی و خود را به موکب چای رسانیدی و دیدی
دیدی که لیوان ها همه شیشه ای اند و لب نتوانستی زد و برگشتی .
آری شاید زندگی همین باشد که دم غروب نخواستی
نخواستی به خانه ی کوچک و خلوت و خالی خود بازگردی
و باز رمیدی به حجره ی سبزی فروش افغان و یکدسته ، یکدسته شاهی تازه از او طلب کردی .
شاهی خریدی و به خانه آمدی و نشستی به پاک کردنشان و
سکوت و سکوت و سکوتی خورَنده ات .
آه که چقدر پلاسیده بودند و نازک و گاهی زرد .
شستیِشان با مایع و در سبد پارچه دار گلمنگُلی جهازیه ات ریختی
و سبد را از آبچکان آویختی .
و همچنان هم منتظر
که آقای همسر بیاید ،
بیاید و بنشیند و با تندی شاهکچه ها ، عزا از دل گرسنه و زحمتکش خود بروباند .
در این مَغاک اندیشناک که
که نکند تندی شاهیچه ها معده ی آتشگین اورا پیژمُرَد.
و همان سبد
همان سبد است که می شود سبزیگاه اولین خریدِ سبزی خوردنِ مشترکتان .
آری
و شاید زندگی همین باشد
✍آذرخت حمیدی
از همین حوالی
و شاید زندگی
#پیاده روی در باد
#پیاده روی های یک Art_infused
🫧🪷🌿@azardokhthamidi_mind