آذردخت حمیدی·۴ روز پیشعندر عجایب روزگاریک لحظه بایست. درنگ جایز است. امروز چه کار کردی؟؟؟ دقیقاً مرور کن._از اسبابکشی همی خزیدم به جلسهٔ نقدِ کاوکیان داستان و تاریخکی بیهقگوی ب…
آذردخت حمیدی·۵ روز پیشدلقبادشاید زندگی همین باشد .همینکه در باد جَستی به خیابان و از افق کوروش سویای آذوقه خریدی ، لَختی پرسه زدی و دِماغت پر از باد و خاک شد . باز خود…
آذردخت حمیدی·۸ روز پیشساراز وقتی یکدانه هم خانه خریدم و خبرش همه جا پیچید ،چشمزخم های مکرری خوردم . هزار بار دکتر رفتم . فقط دوبار تخم طیور (مرغ) شیکاندم . یکی اش ب…
آذردخت حمیدی·۹ روز پیشنعنای دشت بادها۱. ایندفه از خانه ی کرمی اینها صدای دعوا می آمد . پسرشان بود ، همانکه در ناوگان دریایی کار می کند ، چند ماه رو عرشه هست و چند ماهِ کمتر می…
آذردخت حمیدی·۲۱ روز پیشروزنوشت های یک پنجرهزندگی راباید کرد بله ، تعجب نکنید .عنوان رو نوشت امروزم همین است .الآن که پنجره باز است ،یک بوی خیلی مطبوعی از زندگی به مشام ام می رسد .بوی…
آذردخت حمیدی·۲۴ روز پیشداهات" داهات "به ساعت نگاه میکنم: حدود سه نصف شب است چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم سوسوی چند چر…
آذردخت حمیدی·۱ ماه پیشداستان کوتاه غروب کاخ سلیمانیهداستان "غروب کاخ سلیمانیه " _ندیمه !ندیمه !بند را از روی صورتش کنار زد و مثل باد خود را به پنج دری رساند .نفس نفس می زد و دامن چند لایه و پ…