آذردخت حمیدی·۱ روز پیشروزنوشت های یک پنجرهزندگی راباید کرد بله ، تعجب نکنید .عنوان رو نوشت امروزم همین است .الآن که پنجره باز است ،یک بوی خیلی مطبوعی از زندگی به مشام ام می رسد .بوی…
آذردخت حمیدی·۴ روز پیشداهات" داهات "به ساعت نگاه میکنم: حدود سه نصف شب است چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم سوسوی چند چر…
آذردخت حمیدی·۷ روز پیشداستان کوتاه غروب کاخ سلیمانیهداستان "غروب کاخ سلیمانیه " _ندیمه !ندیمه !بند را از روی صورتش کنار زد و مثل باد خود را به پنج دری رساند .نفس نفس می زد و دامن چند لایه و پ…