ویرگول
ورودثبت نام
آذردخت حمیدی
آذردخت حمیدینویسنده و منتقد ادبی
آذردخت حمیدی
آذردخت حمیدی
خواندن ۱۲ دقیقه·۹ روز پیش

داستان کوتاه غروب کاخ سلیمانیه

داستان "غروب کاخ سلیمانیه "

_ندیمه !ندیمه !

بند را از روی صورتش کنار زد و مثل باد خود را به پنج دری رساند .

نفس نفس می زد و دامن چند لایه و پر چین آبی فیروه ای اش در اضطراب می رقصید .

_بله خانم ؟

_فی الفور این گور به گور شده را از روی دامنمان بردار .

_چشم خانوم.

نورهای رنگی از پشت اُرُسی ها ، روی گربه و دامن قمر الملوک افتاده بودند.

ندیمه دست برد و گربه را از پهلویش به بغل گرفت .

قمر خانم ناخن های گربه را که از دامن خود جدا می کرد، غر می زد :

گربه ی وامانده ، تمام دامنمان را نخ کش کرد .بگذارش روی تخت .

_چشم خانوم .

ندیمه گربه ی سفید و چاق بانو را روی تخت اشرافی اش کنار در دوم ، که رو به اتاق خواب خود خانم باز می شد ، گذاشت .

قمر الملوک یکسر ادامه داد :خیره سرمان لباس مهمانی دوخته ایم و به تن کرده ایم . خیره سرمان نور چشمی برادرمان به دنیا آمده است و مارا دعوت نگرفته اند .اجاقمان که کور است ، لابد چشممان هم شور شده و خبر نداریم . شوهر جان که علی الطلوع رفته اند آتشگاه ، پی شکار . حوصله مان دارد سر می رود. بایستی در سی سالگی خود گربه به بغل بگیریم و در این ماتم سرای سلیمانیه بنشینیم. یک هفته است که در اصفهان و منزل خان داداشمان جشن و سور به پا شده که چه شده و چه شده ؟ سوگلی بهار خانوم پسر زاییده اند . دلمان خوش است که شوهر کرده ایم . به کرج آمدیم تا شوهرمان سلیمان میرزا ،شاهزاده ی قاجار بشوند شاه مملکت .

دست روی دست خود کوبید ، لبش را گزید و گفت : خواستگار داشتیم از فرنگ ...

ندیمه همینطور ایستاده بود و بدون اینکه چشم در چشم خانم شود ، با ضرب آهنگ منظمی تایید می کرد: بله خانم .

_ندیمه با توام

بله خانم ؟

_ بند انداختی ؟

صورت ندیمه از خجالت سرخ تر شد ، بله خانم آمنه ...

قمر الملوک انگشتی به گوشه های لب خود کشید و حرف ندیمه را قطع کرد : به آمنه بگو بعد از چای بیاید و صورت ما راهم صفا بدهد .بعد هم ابروهایش را بالا اندخت که ندیمه مرخص است و می تواند برود .

داوودیار با یک سینی زرین وارد شد : چای عصر گاهی بانو .

_خوب است . بگذارش روی میز .

_این دیگر چیست ؟

به جام شیشه ای سبز رنگ داخل سینی اشاره کرد .

_گل گاو زبان است بانو . برای تمدد اعصاب.

قمر قیافه اش را در هم کشید :حالا چه شده که گمان بردید اعصابمان ناآرام است؟ لازم نکرده شما خدمه برایمان دمنوش و آرام بخش توصیه بفرمایید . ببریدش .

داوود یار ، جام را برداشت ، تعظیم کرد ، جلیقه ی آبی فیروزه ای براق او در نور ضعیف اتاق پنج دری انعکاس خاصی داشت ، از همان در مخصوص خدمه ی مردانه خارج شد ‌.

حوصله مان دارد سر می رود ، نگاهی به آن عروسک فرنگی انداخت که برای تولد نوگلیِ بهار خانم خریده بود که اگر دعوت شده باشند ، همراه سکه ها پیشکش کند. عروسک با لباس قرمز و موهای طلایی و چشم های آبی به او دهان کجی می کرد . آن را برداشت و کنار گربه که حالا دیگر در تختخواب مخصوص خود آرام گرفته بود ، گذاشت .

کسی در باغ نبود .چشمش را از پنجره که تمام محوطه ی کاخ سلیمانیه از آن پیدا بود ، برگرفت .

_خبر آورده ام بانو

در بزرگ مقابل نشیمنگاه سلطنتی باز شد .

_مرده شورت را ببرن ، مگر سر آورده ای؟

_سلیمان میرزا پیغام فرستاده اند . امر فرموده اند که آهو شکار کرده اند و به تفرجگاه چالوس علیا حضرت آورده اند . بساط کباب و چای و قلیان به راه است .پیکنامه فرستاده اند که بی حضور منور قمرالملوک کباب آهو از گلویمان پایین نخواهد رفت . درشکه ی پر طَمطراق بُراق شده و درشکه چی دم در کاخ منتظر شماست بانو .

_خیلخب . ندیمه را هم خبر کنید . او را هم با خود می بریم .

قمر الملوک سوار بر درشکه ی مخصوص سورمه ای ، منقوش به گل ها و تزئینات طلایی رنگ خود ،مشغول تماشای مناظرزیبای اطراف جاده بود . لبخند رضابت بر گوشه لبش و باد بهاری جاده چالوس را در غبغب انداخته بود. گربه ی همایونی در بغل ندیمه که از سر وظیفه باد بزن فاخر صورتی رنگ را به آرامی مقابل صورت خانم تاب می داد ، آرام گرفته بود و درشکه در پیچ جاده ، با نوازش سم اسب ها بر روی خاک ، به سمت باغ تفریحی سلیمان میرزا ، از غروب خورشید فاصله می گرفت .‌

🪶آذر دخت حمیدی

#کاخ سلداستان "غروب کاخ سلیمانیه "

_ندیمه !ندیمه !

بند را از روی صورتش کنار زد و مثل باد خود را به پنج دری رساند .

نفس نفس می زد و دامن چند لایه و پر چین آبی فیروه ای اش در اضطراب می رقصید .

_بله خانم ؟

_فی الفور این گور به گور شده را از روی دامنمان بردار .

_چشم خانوم.

نورهای رنگی از پشت اُرُسی ها ، روی گربه و دامن قمر الملوک افتاده بودند.

ندیمه دست برد و گربه را از پهلویش به بغل گرفت .

قمر خانم ناخن های گربه را که از دامن خود جدا می کرد، غر می زد :

گربه ی وامانده ، تمام دامنمان را نخ کش کرد .بگذارش روی تخت .

_چشم خانوم .

ندیمه گربه ی سفید و چاق بانو را روی تخت اشرافی اش کنار در دوم ، که رو به اتاق خواب خود خانم باز می شد ، گذاشت .

قمر الملوک یکسر ادامه داد :خیره سرمان لباس مهمانی دوخته ایم و به تن کرده ایم . خیره سرمان نور چشمی برادرمان به دنیا آمده است و مارا دعوت نگرفته اند .اجاقمان که کور است ، لابد چشممان هم شور شده و خبر نداریم . شوهر جان که علی الطلوع رفته اند آتشگاه ، پی شکار . حوصله مان دارد سر می رود. بایستی در سی سالگی خود گربه به بغل بگیریم و در این ماتم سرای سلیمانیه بنشینیم. یک هفته است که در اصفهان و منزل خان داداشمان جشن و سور به پا شده که چه شده و چه شده ؟ سوگلی بهار خانوم پسر زاییده اند . دلمان خوش است که شوهر کرده ایم . به کرج آمدیم تا شوهرمان سلیمان میرزا ،شاهزاده ی قاجار بشوند شاه مملکت .

دست روی دست خود کوبید ، لبش را گزید و گفت : خواستگار داشتیم از فرنگ ...

ندیمه همینطور ایستاده بود و بدون اینکه چشم در چشم خانم شود ، با ضرب آهنگ منظمی تایید می کرد: بله خانم .

_ندیمه با توام

بله خانم ؟

_ بند انداختی ؟

صورت ندیمه از خجالت سرخ تر شد ، بله خانم آمنه ...

قمر الملوک انگشتی به گوشه های لب خود کشید و حرف ندیمه را قطع کرد : به آمنه بگو بعد از چای بیاید و صورت ما راهم صفا بدهد .بعد هم ابروهایش را بالا اندخت که ندیمه مرخص است و می تواند برود .

داوودیار با یک سینی زرین وارد شد : چای عصر گاهی بانو .

_خوب است . بگذارش روی میز .

_این دیگر چیست ؟

به جام شیشه ای سبز رنگ داخل سینی اشاره کرد .

_گل گاو زبان است بانو . برای تمدد اعصاب.

قمر قیافه اش را در هم کشید :حالا چه شده که گمان بردید اعصابمان ناآرام است؟ لازم نکرده شما خدمه برایمان دمنوش و آرام بخش توصیه بفرمایید . ببریدش .

داوود یار ، جام را برداشت ، تعظیم کرد ، جلیقه ی آبی فیروزه ای براق او در نور ضعیف اتاق پنج دری انعکاس خاصی داشت ، از همان در مخصوص خدمه ی مردانه خارج شد ‌.

حوصله مان دارد سر می رود ، نگاهی به آن عروسک فرنگی انداخت که برای تولد نوگلیِ بهار خانم خریده بود که اگر دعوت شده باشند ، همراه سکه ها پیشکش کند. عروسک با لباس قرمز و موهای طلایی و چشم های آبی به او دهان کجی می کرد . آن را برداشت و کنار گربه که حالا دیگر در تختخواب مخصوص خود آرام گرفته بود ، گذاشت .

کسی در باغ نبود .چشمش را از پنجره که تمام محوطه ی کاخ سلیمانیه از آن پیدا بود ، برگرفت .

_خبر آورده ام بانو

در بزرگ مقابل نشیمنگاه سلطنتی باز شد .

_مرده شورت را ببرن ، مگر سر آورده ای؟

_سلیمان میرزا پیغام فرستاده اند . امر فرموده اند که آهو شکار کرده اند و به تفرجگاه چالوس علیا حضرت آورده اند . بساط کباب و چای و قلیان به راه است .پیکنامه فرستاده اند که بی حضور منور قمرالملوک کباب آهو از گلویمان پایین نخواهد رفت . درشکه ی پر طَمطراق بُراق شده و درشکه چی دم در کاخ منتظر شماست بانو .

_خیلخب . ندیمه را هم خبر کنید . او را هم با خود می بریم .

قمر الملوک سوار بر درشکه ی مخصوص سورمه ای ، منقوش به گل ها و تزئینات طلایی رنگ خود ،مشغول تماشای مناظرزیبای اطراف جاده بود . لبخند رضابت بر گوشه لبش و باد بهاری جاده چالوس را در غبغب انداخته بود. گربه ی همایونی در بغل ندیمه که از سر وظیفه باد بزن فاخر صورتی رنگ را به آرامی مقابل صورت خانم تاب می داد ، آرام گرفته بود و درشکه در پیچ جاده ، با نوازش سم اسب ها بر روی خاک ، به سمت باغ تفریحی سلیمان میرزا ، از غروب خورشید فاصله می گرفت .‌

🪶آذر دخت حمیدی

#کاخ سلداستان "غروب کاخ سلیمانیه "

_ندیمه !ندیمه !

بند را از روی صورتش کنار زد و مثل باد خود را به پنج دری رساند .

نفس نفس می زد و دامن چند لایه و پر چین آبی فیروه ای اش در اضطراب می رقصید .

_بله خانم ؟

_فی الفور این گور به گور شده را از روی دامنمان بردار .

_چشم خانوم.

نورهای رنگی از پشت اُرُسی ها ، روی گربه و دامن قمر الملوک افتاده بودند.

ندیمه دست برد و گربه را از پهلویش به بغل گرفت .

قمر خانم ناخن های گربه را که از دامن خود جدا می کرد، غر می زد :

گربه ی وامانده ، تمام دامنمان را نخ کش کرد .بگذارش روی تخت .

_چشم خانوم .

ندیمه گربه ی سفید و چاق بانو را روی تخت اشرافی اش کنار در دوم ، که رو به اتاق خواب خود خانم باز می شد ، گذاشت .

قمر الملوک یکسر ادامه داد :خیره سرمان لباس مهمانی دوخته ایم و به تن کرده ایم . خیره سرمان نور چشمی برادرمان به دنیا آمده است و مارا دعوت نگرفته اند .اجاقمان که کور است ، لابد چشممان هم شور شده و خبر نداریم . شوهر جان که علی الطلوع رفته اند آتشگاه ، پی شکار . حوصله مان دارد سر می رود. بایستی در سی سالگی خود گربه به بغل بگیریم و در این ماتم سرای سلیمانیه بنشینیم. یک هفته است که در اصفهان و منزل خان داداشمان جشن و سور به پا شده که چه شده و چه شده ؟ سوگلی بهار خانوم پسر زاییده اند . دلمان خوش است که شوهر کرده ایم . به کرج آمدیم تا شوهرمان سلیمان میرزا ،شاهزاده ی قاجار بشوند شاه مملکت .

دست روی دست خود کوبید ، لبش را گزید و گفت : خواستگار داشتیم از فرنگ ...

ندیمه همینطور ایستاده بود و بدون اینکه چشم در چشم خانم شود ، با ضرب آهنگ منظمی تایید می کرد: بله خانم .

_ندیمه با توام

بله خانم ؟

_ بند انداختی ؟

صورت ندیمه از خجالت سرخ تر شد ، بله خانم آمنه ...

قمر الملوک انگشتی به گوشه های لب خود کشید و حرف ندیمه را قطع کرد : به آمنه بگو بعد از چای بیاید و صورت ما راهم صفا بدهد .بعد هم ابروهایش را بالا اندخت که ندیمه مرخص است و می تواند برود .

داوودیار با یک سینی زرین وارد شد : چای عصر گاهی بانو .

_خوب است . بگذارش روی میز .

_این دیگر چیست ؟

به جام شیشه ای سبز رنگ داخل سینی اشاره کرد .

_گل گاو زبان است بانو . برای تمدد اعصاب.

قمر قیافه اش را در هم کشید :حالا چه شده که گمان بردید اعصابمان ناآرام است؟ لازم نکرده شما خدمه برایمان دمنوش و آرام بخش توصیه بفرمایید . ببریدش .

داوود یار ، جام را برداشت ، تعظیم کرد ، جلیقه ی آبی فیروزه ای براق او در نور ضعیف اتاق پنج دری انعکاس خاصی داشت ، از همان در مخصوص خدمه ی مردانه خارج شد ‌.

حوصله مان دارد سر می رود ، نگاهی به آن عروسک فرنگی انداخت که برای تولد نوگلیِ بهار خانم خریده بود که اگر دعوت شده باشند ، همراه سکه ها پیشکش کند. عروسک با لباس قرمز و موهای طلایی و چشم های آبی به او دهان کجی می کرد . آن را برداشت و کنار گربه که حالا دیگر در تختخواب مخصوص خود آرام گرفته بود ، گذاشت .

کسی در باغ نبود .چشمش را از پنجره که تمام محوطه ی کاخ سلیمانیه از آن پیدا بود ، برگرفت .

_خبر آورده ام بانو

در بزرگ مقابل نشیمنگاه سلطنتی باز شد .

_مرده شورت را ببرن ، مگر سر آورده ای؟

_سلیمان میرزا پیغام فرستاده اند . امر فرموده اند که آهو شکار کرده اند و به تفرجگاه چالوس علیا حضرت آورده اند . بساط کباب و چای و قلیان به راه است .پیکنامه فرستاده اند که بی حضور منور قمرالملوک کباب آهو از گلویمان پایین نخواهد رفت . درشکه ی پر طَمطراق بُراق شده و درشکه چی دم در کاخ منتظر شماست بانو .

_خیلخب . ندیمه را هم خبر کنید . او را هم با خود می بریم .

قمر الملوک سوار بر درشکه ی مخصوص سورمه ای ، منقوش به گل ها و تزئینات طلایی رنگ خود ،مشغول تماشای مناظرزیبای اطراف جاده بود . لبخند رضابت بر گوشه لبش و باد بهاری جاده چالوس را در غبغب انداخته بود. گربه ی همایونی در بغل ندیمه که از سر وظیفه باد بزن فاخر صورتی رنگ را به آرامی مقابل صورت خانم تاب می داد ، آرام گرفته بود و درشکه در پیچ جاده ، با نوازش سم اسب ها بر روی خاک ، به سمت باغ تفریحی سلیمان میرزا ، از غروب خورشید فاصله می گرفت .‌

🪶آذر دخت حمیدی

#کاخ سلیمانیه

کرج

🫧🪷☘@azardokhthamidi_mindیمانیه

کرج

🫧🪷☘@azardokhthamidi_mindیمانیه

کرج

🫧🪷☘@azardokhthamidi_mind

غروب خورشید
۰
۰
آذردخت حمیدی
آذردخت حمیدی
نویسنده و منتقد ادبی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید