ویرگول
ورودثبت نام
آذردخت حمیدی
آذردخت حمیدینویسنده و منتقد ادبی
آذردخت حمیدی
آذردخت حمیدی
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

دلقباد

شاید زندگی همین باشد .همینکه در باد جَستی به خیابان و از افق کوروش سویای آذوقه خریدی ، لَختی پرسه زدی و دِماغت پر از باد و خاک شد .

باز خود را نیافتی .

خرامیدی و خود را به موکب چای رسانیدی و دیدی

دیدی که لیوان ها همه شیشه ای اند و لب نتوانستی زد و برگشتی .

آری شاید زندگی همین باشد که دم غروب نخواستی

نخواستی به خانه ی کوچک و خلوت و خالی خود بازگردی

و باز رمیدی به حجره ی سبزی فروش افغان و یکدسته ، یکدسته شاهی تازه از او طلب کردی .

شاهی خریدی و به خانه آمدی و نشستی به پاک کردنشان و

سکوت و سکوت و سکوتی خورَنده ات .

آه که چقدر پلاسیده بودند و نازک و گاهی زرد .

شستیِشان با مایع و در سبد پارچه دار گلمنگُلی جهازیه ات ریختی

و سبد را از آبچکان آویختی .

و همچنان هم منتظر

که آقای همسر بیاید ،

بیاید و بنشیند و با تندی شاهکچه ها ، عزا از دل گرسنه و زحمتکش خود بروباند .

در این مَغاک اندیشناک که

که نکند تندی شاهیچه ها معده ی آتشگین اورا پیژمُرَد.

و همان سبد

همان سبد است که می شود سبزیگاه اولین خریدِ سبزی خوردنِ مشترکتان .

آری

و شاید زندگی همین باشد

✍آذرخت حمیدی

از همین حوالی

و شاید زندگی

#پیاده روی در باد

#پیاده روی های یک Art_infused

🫧🪷🌿@azardokhthamidi_mind

زندگی
۰
۰
آذردخت حمیدی
آذردخت حمیدی
نویسنده و منتقد ادبی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید