
۴۰۴ روز تا کنکور...
سلام!
امروز ۲۸ اردیبهشت و سالروز ازدواج حضرت علی و زهرا هست:)
و روز خوبی برای من بود چون تونستم ۶:۱۸مطالعه مفید داشته باشم!مفیدددد هااااا!
ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و مثل همیشه آماده کردن صبحانه و وسایل و بیدار کردن پدر گرامی از خواب ناز یه نیم ساعتی طول کشید و داشتم سفره صبحانه رو آماده میکردم دیدم تو سفره نون نیست دست انداختم تو یخچال و جا نونی رو در اوردم دیدن وای تو جا نونی هم نون نیست! و املت رو هم بدون نون نمیشه خورد که !! :(((
در همین حال پدر بزرگوار سر رسیدند و گفتن چه شده ای دختر کد بانوی من ، منم گفتم بابا نان نداده=\
با لبخندی از روی سرخوشی فرمودند فریزر رو نگاه کردی؟
با این حرف کور سویی از نور در ته معده ام روشن شد و رفتم سراغ فریزر که دیدم ای دل غافل دیروز سنگک تو فریزر رو گرم کردم و خوردم:|
دیگه خلاصه پدر رفتن نون تازه گرفتن زدیم به رگ ! البته اگه املت خاله نرگس نبود نمیرفت تو رگ 😌
بعد تند و سریع بیا که بریم سوار ماشین شدیم و تو راه هم با پدر روی توابع لگاریتمی و محور های کربردیش در زندگی مناظره علمی داشتیم و رسیدیم کتابخانه !.
ساعت ۹ پارت مطالعاتی ام رو شروع کردم و اولین پارت هم زیست خوندم بعد هم رفتم سراغ زمین ! که بس ناهموار است این زمین و در خوندنش دچار اصطکاک های فراوان و از دست رفتن مقدار زیادی انرژی میشوید =\

بعد رفتم سراغ نهار و نماز و کمی قدم زدن در محوطه، و دوباره همان کاس و همان آش نه همان آش و همان کاسه!
با شیمی و ادبیات پارت مطالعاتی نه چندان طولانی رو تمام کردم و ساعت ۱۹ زدم بیرون رفتم امام زاده ۲ خیابون پایین تر و نماز و زیارت رو هم به رگ زدم !
دیگه یکم دیگه هم میزدم به رگ ممکن بود اوردوز کنم و امروز زیادی مصرف کردم اونم همش از راه رگ!
خلاصه پسر عمو گرامی که شوهر خواهر بنده نیز هست در آن حوالی دفتر وکالت دارد و آمد دنبالم و دستش درد نکند من رو به خانه باز گرداند .
تقریبا له شده بودم ! و بعد گرفتم دوشی به رخت خواب عزیزم پناه بردم از دست کتاب های نسبتا محترمم!
بله خلاصه این نیز بگذرد❤️🩹
امیدوارم همینطور و هرروز بهتر ادامه بدم🥲✌️
چیز دیگه ای یادم نمیاد و ذهن دیگر یاری نمیکند :}
امممم ، یه پ.ن نشه؟
پ.ن ۱:به تقلید از سید مهدار ، صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد 🕊️💐
پ.ن۲:مرسی که تا اینجا وقت گذاشتید و خوندین:)))
فعلا تا پست دیگه ، یاعلی، خداحافظتون باشه🤗🤍