یک شب تلخ دیگر!
نشسته بودم ، خسته بودم ولی خوشحال بودم! مثل اتفاقات اخیر یهو یک ابر سیاه از خبر بالای سرم را گرفت و با رعد و برقش نعره ای زد و دلم را لرزاند !

احساس کردم تمام احساساتم در ظرفی گنگ و مبهم مخلوط شد ! تمام اهدافم از جلوی چشمانم گذشت همه آنچیزی که هر شب قبل خواب تصور میکردم و صبح ها به عشقش سحر خیز بودم.
دلم یه شانه خواست یک شانه مقاوم و قوی برای تمام گریه هایی که چند وقت بود در خود تلنبار کرده بودم!
بلاخره رسید روزی که ترسش را داشتم ، هیکل امتحان نهایی و کنکور ، هیکلی که زیاد برایمان بزرگ کرده بودند و همین اصظرابم رو چند برابر میکرد.
بعد خوندن خبر و پردازشش در مغزم حس کردم تمام اعضای بدنم فرو ریخت رو زمین !!!
با زمین یکی شدم ، یک لحظه با تصور اون ور سکه تمامم تمام شد!
باور نمیشد من ۴۵ روز دیگر باید تمام آنچه خوانده و نخوانده ام رو به سخترین صورت امتحان دهم و حس استیصال و اظطراب تمام وجودم را گرفت .
کمی گریه کردم و حالم بهتر شد همش هم بخاطر گریه بهتر نشد خانواده و پدر قوت قلب دادن و باعث شد با خاک انداز خودم رو جمع کنم و بخوابم تا فردا هم مثل هر روز به درس خوندم ادامه بدم .
ولی نگرانم ، خیلی نگران!
نگران آینده
نگران زندگیم
نگران خانوادم
نگران اهداف و رویاهام
ولی تنها امیدم در بن بست ها مثل همیشه ، توکل بر خودت هست خدای مهربونم!
میخوام نماز شب بخونم و توسل کنم به امام رضا که کمکم کنه بد عهدی نکنم!
درضمن!
واقعا برای مسولانی که بدون هیچ مقدمه و توضیح و تفسیری بدون هیچ نظر روانشناسی و کارشناسی با روان این همه بچه اونم تو این سن حساس اونم تو این وضع جامعه اونم بچه های که در روز از هزار جهت بهشون فشار روانی و بار فکری وارد میشه، اونم در مورد همچین مسئله مهم و تاثیر گذاری میان و اظهار نظر میکنن متاسفم !
پ.ن گناه ما چیه این همه فشار رو تحمل کنیم؟
پ.ن خدا جونم خودت کمکمون کن ، بتونیم این رو هم به خوبی پشت سر بگذاریم.
پ.ن یه صلوات برای آرامش و ثبات دل کنکوری ها.
اللهم صل علی محمد و آل محمد:)