
ای شیرین سخن من قند گوشهایم تمام شده به داد این صداها برس وگوش را از آن تلخ کامی ها نجات بده آمده بودم صدای زیبای تورا بشنوم تا کمی نثر حق این زندگی کنم تا کمی حس کنم زنده ام اما دنیا ،آن دنیای حسود نذاشت بیشتر حس زندگی بگیرم چاره چه بود انگار نبض من بودی ،ومن ندارمت مجبورم نقش یک مرده را بازی کنم تا این روزها هم بگذرد،،یادت باشد این مرده بسیار آرزو داشت زندگی کند ...روحم بسیار در پرستش تو حیران است اکنون جسمم حرکت میکند که فقط به تو برسد...چه بد که در نظرت اونقدر کوچیک وپستم که دیده نمیشم وچه بدتر که در نظرم اونقدر بزرگ بودی که خدارو ندیدم ...