ویرگول
ورودثبت نام
Ava
Ava
Ava
Ava
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

در بیشتر داستان ها رد پای او اصلی ترین قسمت بود اما همه فقط قهرمان را میدیدند.

همیشه بودم ، هنوز هستم و شاید همیشه باشم . اما هیچ وقت مطمئن نبودم تا کی...تنها چیزی که می دانم این است: من هیچ وقت انتخاب اول نبودم .

هر روز زندگی ام را با آدم های مختلفی ساخته ام ، اما زندگی من در کتاب ها غرق است . خب برای اینکه بیشتر با من آشنا بشوید می خواهم یکی از خاطرات خودم را برایتان بگویم .

البته قبل از آن تا حالا شده است به این فکر کنید که زندگیتان خودتان همه چیزش شبیه دوربین عکس قدیمی ای است که در کمد خاک می خورد ؟ به هر حال این را می دانم آن روز مانند دوربین بودم ، رویم را خاک برداشته بود خسته بودم می خواستم گریه کنم ، اما نمی توانستم . هوای سردی بود. وسط های پاییز بود ، باد میامد و موهایم را می برد شاید هم می خواست افکار پوسیده شده داخل سرم را ببرد که خودم جرات دور ریختنشان را نداشتم .

خلاصه آن روز در کنار مدرسه ای ایستاده بودم همه ی بچه ها تازه تعطیل شده بودند همه ی آن ها چشمانی سرشار از شادی داشتند اما زندگی من مانند شیشه عطری خالی بود منظورم این است از همان شیشه عطر های خالی که با بو کردنش یاد خاطرات می افتید و تازه میفهمید چقدر گذشته است . هیچ کدامشان من را نمی دیدند . با اینکه هر روز به نوعی در کنارشان بودم .

همیشه مانند کفش کودکانه بودم همه از من استفاده می کردند و وقتی دیگر کهنه و بدردنخور یا حتی کوچک می شدم مرا دور می انداختند یا به دیگری میدادند اما هیچ کدام مرا به یاد نداشتند ، همیشه وقتی کسی از من استفاده میکرد ، می کند و خواهد کرد آن ها خوشحال بودند خب بله من هم خوشحال بودم اما بیش از حد نادیده گرفته شدم همه من را رمز گشایی می کردند می خواندند ، در سکوت من آرام می گرفتند و در چشمانم بی صدا جا می گرفتند اما هیچ کس نفهمیدم پشت آن صدا من بودم .

در بیشتر داستان ها رد پای من بود اما همه فقط قهرمان ها را میدیدند . هیچ کس نفهمید آن روز من هم میانشان بودم . کنار همان نیمکت چوبی ترک خورده ای که با باران ترکیب شده بود و بوی چوب خیس در هوا می چرخید . همه به چشم هم نگاه می کردند اما هیچ کس حتی لحظه ای نگذاشت نگاهش روی من بماند ، انگار از همان اول هم برایشان وجود نداشتم .

من فقط شنیدم ، دیدم ، و همه چیز را در ذهن ام نگه داشتم . بعد ها هرکدامشان داستان را به شکلی دیگر به یاد آوردند ، اما هیچ کس نفهمید پشت آن سایه ای که از او زود رد می شدید من بودم .

خب بهتر است خودم را معرفی کنم من سوم شخص هستم . آری درست است ، سوم شخص همان کسی که راوی داستان بود همان کسی که پشت سایه بود .

همه توانستند برای قهرمانان داستان شکلی یا تصویری مجسم کنند اما ، برای من نه . من مانند خدایان ، زمان یا حتی روح بودم چون انسان ها هیچ تصویری برای تجسم کردن آنها ندارند ، خب برای منم ندارند . البته شاید همه افراد فرضیه هایی داشته باشند ، اما خب در کل من هیچ هستم بله هیچ و هیچ .


پ.ن: درست است همه ی این ها حاصل گفت و گو های من و شخص سوم یا همان راوی بود ، تمام این نوشته حاصل شب بیداری ها و محاصبات پی در پی من و راوی در ذهن من است ، بیش از هزاران بار با او مصاحبه داشتم و حاصلش متن بالا شد . شاید بعدا کمی بیشتر نوشتم اما برای امروز کافیست فقط می خواستم شما را با دنیای شخص سوم آشنا کنم که مدتی بود این ایده در سرم جوانه زده بود و بعد از سه ماه غلبه بر تنبلی ام بالا خره آن را نوشتم .

غلبه بر تنبلیداستانزندگی
۵
۰
Ava
Ava
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید